تبليغاتX
هفته نامه اشراق
وقایع نگاری انتشار یک هفته نامه حوادثی

روزنامه‌نگاري هم به غير از آنچه در كتاب‌هاي درسي و جزوه‌ها آمده آموزه‌هاي ديگري هم دارد كه معمولا سر كلاس‌ها نمي‌توان آن را يافت. من يكي دو تا از اين آموزه‌ها را مديون «مهرداد خليلي» هستم اما مي‌خواهم يكي از اين آموزه‌ها را از « عليرضا محمودي» نقل كنم.

پاييز 1383بود. همشهري جمعه در حال جمع شدن بود و تيم عليرضا محمودي كه من هم عضوي از آن بودم در اين بزنگاه گرفتار بوديم كه چه سرنوشتي خواهيم داشت. همشهري تدارك تكرار تجربه همشهري ماه ديگري را مي‌ديد. دكتر واعظي پيگير اين كار بود. همه مراحل در حال سپري شدن بود. تقريبا مي‌شد گفت كار تمام بود. اما عليرضا محمودي كار را شروع نكرد تا كاري را انجام دهد. كاري كه هيچ نقشي در ادامه مسير نداشت جز حفظ شان حرفه‌اي. عليرضا محمودي با روزنامه شرق تماس گرفت تا با « محمد قوچاني » تماس بگيرد و از او اجازه بخواهد تا همشهري ماه كه براي نخستين بار او منتشرش كرده بود را منتشر كند. جواب محمد قوچاني هرچه بود مهم نبود. مهم اين بود كه عليرضا محمودي به كاري كه قوچاني براي نخستين بار كرده بود و زحماتي كه او كشيده بود احترام گذاشت.

اين روزها مي‌شنوم همكارانم در تدارك انتشار ماهنامه طبيعت سبز هستند. مجله‌اي كه سال گذشته در نبود منابع مالي به سختي هر شماره‌اش را منتشر كرديم. مجله‌اي كه تنها براي لوگويش دو تن از دوستان خوبم را از دست دادم و دستمزد طراح لوگويش را همسرم پرداخت چون دست‌اندركاران نشريه نداشتند كه شكل و شمايل مناسبي براي آن مجله طراحي كنند و ... .

اين روزها گويا روزنامه‌نگاري حتي آن چيزهايي نيست كه در كتاب‌ها و جزوات آموزشي درسش مي‌دهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 14:5  توسط سینا قنبرپور   | 

زمان به سرعت در حال گذر است و تا پايان بهار فرصتي اندك باقي‌است. اين روزهاي شلوغ، سريع‌ترو سريع‌تر مي‌گذرند و به نظرم حتي فرصت يك تامل كوتاه هم از دستم مي‌رود.

تفاوتش با بقيه روزهايي كه پشت سر گذاشته‌ام اين است كه بايد تصميمي بگيرم. تصميمي در يك نقطه عطف. با خود بيشتر به اين جمله فكر مي‌كنم كه « اي كاش زمان حسود نبود».

به هر حال 27 روز ديگر باقي است. اين بار شرايط بازي اندكي تفاوت پيدا كرده است. اين بار شايد من تعيين كننده آخر اين بازي باشم.

بازي را بايد اين بار به آن سو بكشانم كه شكستن و رها شدن جزيي از آن باشد. اما واقعيت اين است كه سخت اسير شده‌ام و هر چه طناب بوده را به دور خودم پيچيده‌ام. شايد بعدها كمتر از 27 روز فرصت باشد. نمي‌دانم ولي مي‌دانم كه بايد تصميمي بگيرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 9:29  توسط سینا قنبرپور   | 

7 سال پيش تابستان خريدمش. يك ميز تحرير قديمي بود. 2 تا كشو داشت. معلوم بود حسابي رويش پارافين ماليده‌اند تا رنگ و رويي بگيرد. ميدان امام حسين كه دست‌دوم مي‌فروشند. 18 هزار تومان قيمت گذاشته بود و آخر سر به من فروختش 15 هزارتومان تا با 3 هزار تومان ديگرش آن را به ايرانپارس- كوي تور ببرم. آنجا اتاقي داشتم كه بعد از مدتي سرگرداني در تهران شده بود خلوتگاه من. هيچ چيزي در آنجا نداشتم جز يكسري كتاب‌، قفسه‌هاي فانتزي فلزي كه بخشي از آن را مينا برايم خريده بود و بخشي ديگر را خودم.

نه مثل الان لپ‌تاپ داشتم و نه ركوردر 30 گيگابايتي و نه هيچ چيز ديگري. يك خودنويس داشتم كه خيلي خوب مي‌نوشت، كاغذ كاهي كه بيشتر مال روزنامه حيات‌نو بود و همه آنچه كه روزنامه‌نگاري بلد بودم و سوژه‌هايي كه براي ضميمه آخرهفته حيات‌نو كار مي‌كردم. همه درآمدم هم معطوف به حيات‌نو و ضميمه‌آخر هفته‌اش بود. عليرضا باذل دبيرش بود و خيلي هم هواي مرا داشت. خلاصه اينكه در آن خلوتگاه من شب‌ها بايد مي‌نوشتم و مي‌نوشتم و مي‌نوشتم تا روزگار بچرخد. آمدن يك ميز تحرير اين توليد را رونق مي‌بخشيد. يك پنجشنبه بود كه آوردمش. و .... .

چند شب قبل رفتم تا بعد از چندين ماه كه دفتر اشراق را پس داده بودم وسايلم را از آنجا بردارم. مي خواستم اين ميز را هم با خود بياورم به دفتر رورنامه امتياز كه بعد‌از ظهرها آنجا نزد امير موسي‌كاظمي مي‌روم. تنها بودم. بايد يك نفره همه وسايل را مي‌آوردم پايين. چيزي حدود 30 بار پله‌هاي سه‌طبقه را پايين‌رفتم و دوباره برگشتم بالا. حسابي بريده بودم. ميز تحريرم آخرين وسيله بود. اول با دوست بلندش كردم. يك طبقه را آمدم پايين كه ديدم دارم حسابي تلوتلو مي‌خورم. برگشتم و آن را روي كمرم سوار كردم. ديدم باز هم نمي‌توانم. خيلي خسته بودم. آمدم روي پله‌ها بگذارمش كه سنگيني كرد. پايه‌اش را گرفتم كه صداي چرق‌چرق كردنش مثل آوار بر خستگي‌ام افزوده شد. پايه‌اش شكست و ميز رها شد تا بجنبم ميز به طبقه پايين‌تر سقوط كرد. شكسته بود كه رسيدم بهش. خيلي دلم سوخت. نمي‌دانستم بايد خودم را تنبيه كنم يا ناراحتش باشم يا ... .

با دلخوري جنازه‌اش را آوردم طبقه پايين و به سختي خودم را متقاعد كردم كه بايد رهايش كنم.

وقتي سوار ماشين شدم لحظه‌اي توانستم مرور كنم ار تابستان 1381 تا بهار 1388 چه مسيري را طي كرده‌ام. روي همين ميز بود كه براي حيات‌نو گزارش مي نوشتم. روي همين ميز بود كه گزارش‌هاي مجله زنان را مي‌نوشتم. همين ميز بود كه شب‌ها در سكوت همراهم بود تا بخش آخر كار يعني نوشتن و تدوين گزارش‌هايم براي همشهري، شرق،‌حيات‌نو اقتصادي و آن دوره‌‌هايي كه بيكار بودم و براي مجله‌هاي عامه‌پسند هم مي‌نوشتم انجام شود.

او همراهم بود وقتي بهار 1384 در ضميمه ايرانشهر بايد براي 3 صفحه مطلب توليد مي‌كردم. همين ميز بود كه بسياري اوقات نامه‌هاي اعتراض‌آميزم به مديران همشهري را نوشتم و همين ميز بود كه تولد اشراق را با من تجربه كرد. همراهم بود در سال گذشته، سال ورشكستگي‌ام. روزهايي كه تك و تنها در دفتر اشراق، همان اتاقي كه بايد در آن هزار فكر و طرح و ايده را مرور مي‌كردم تا از بن‌بست خارج شوم، پشت سرگذاشتم.

حالا بهار 1388 است. نه حيات‌نو مانده نه دوستان و همكارانم در آن تحريريه صميمي. شرق‌مدتهاست توقيف شده. مجله زنان يك سال و اندي است كه مجوزش از سوي هيئت نظارت بر مطبوعات لغو شده و ... .

ميزم هم به اين جريان پيوست. حالا ديگر او نيست تا من برايش بگويم دغدغه اصلي‌ام اين است كه تلاش كنيم مطبوعات از دست مديران غير متخصص در اين حوزه رها شود و خبرنگاران و روزنامه‌نگاران بتوانند بر اساس اصول حرفه‌اي آن را اداره كنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 22:26  توسط سینا قنبرپور   | 

براي يك ماموريت كاري از تهران خارج شده بودم و امروز صبح كه به سر كار برگشتم خبر اعدام «دل‌آرا» را شنيدم.

در اين مدت و بر خلاف پرونده‌هايي چون افسانه نوروزي، فاخته صمدي و يا نامادري الهه با اين پرونده هيچ ارتباطي برقرار نكرده بودم و كمتر هم درباره‌اش نوشتم.

چندي قبل هم كه نامه خانواده مقتول در اعتماد ملي منتشر شد خيلي متاثر شدم و به فكر فرو رفتم كه ما خبرنگاران با چنين ماجراهايي چه مي‌كنيم؟

راستش هر چه با خود مرور كردم نتوانستم از رسانه‌اي كردن ماجراي دل‌آرا به منطق و فلسفه‌اي برسم. منظورم اين است كه نفهميدم چرا بايد از اين دختر به قول خانواده مقتول فرشته‌اي هنرمند بسازيم كه بشود نماد دفاع از حقوق بشر و ... .

همواره در اين سال‌ها در مقابل زنان بسياري قرار گرفتم كه درباره افسانه نوروزي از من پرسيدند و در بسياري موارد پرسش اصلي زناني كه مرا به عنوان مطلع مورد سئوال قرار داده بودند اين بود كه ما اگر جاي اين زن بوديم چنين خود را در معرض خطر قرار نمي‌داديم و من تاكيد مي‌كردم كه واقعا ما نمي‌توانيم خودمان را در آن لحظه و در آن موقعيت و شرايط قرار دهيم.

با اين حال همواره با اين سئوال در ذهنم مواجه بودم كه آيا ما در مورد ماجراي افسانه درست عمل كرديم.

واقعيت اين است كه در مورد افسانه و پرونده‌اش ما دو مسئله مهم داشتيم. كارشناس جنايي پرونده ما را از جزييات آن مطلع كرده بود و ما بر اساس نظريه كارشناسي او پيش مي‌رفتيم و ديگر اينكه بحث دفاع مشروع زنان مطرح بود كه در قانون به شدت مبهم آمده و اين موضوع مي‌توانست بسياري موارد را روشن كند.

در سال‌هاي اخير با پرونده‌هاي ديگري از زنان مواجه شده‌ام كه ديگر نتوانسته‌ايم برايشان كاري كنيم... .

با وقوع اعدام دل‌آرا با اين پرسش اساسي مواجه شده‌ام كه آيا روش ما براي كمك به پرونده و كشف حقيقت درست بوده يا اينكه ما به جاي كشف حقيقت در جستجوي مسائل ديگري بوده‌ايم؟

به راستي وظيفه ما در پرونده‌ايي چون ماجراي دل‌آرا به جز كشف حقيقت چيست و آيا ما در مورد دل‌آرا حقيقت را كشف كرده بوديم؟

حقيقتي كه ما كشف كرديم چه قيمتي داشت ؟

براي آن حقيقت و انتقالش به ديگران چه راهي را برگزيدم ؟

همين‌جاست و همين‌سئوال‌ها كه مرا سخت درگير كرده است.

به راستي رسانه‌اي كردن چنين پرونده‌هايي تا كجا و تا چه مرحله‌اي درست و در راستاي وظيفه حرفه‌اي ما خبرنگاران خواهد بود؟

در مورد فاخته صمدي جناب نجفي‌توانا وكيل او سعي كرد از رسانه‌اي كردن ماجرا دور شود و در فضاي آرام تلاش كند كه رضايت خانواده مقتول را كسب كند اما فاخته نيز در آخرين چهارشنبه مهرماه 1386 به دار آويخته شد.

حالا دوسوي اين ماجراها را داريم و وظيفه‌اي كه از نظر حرفه‌اي پيش روي ماست . به راستي به عنوان خبرنگار بايد در اين پرونده‌ها چه كنيم؟ خوب مي‌دانيم كه ما مي‌توانيم آب و جريانش را به هر آسيابي كه بخواهيم هدايت كنيم. كدام آسياب را بايد از نظر حرفه‌اي انتخاب كنيم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 12:20  توسط سینا قنبرپور   | 

مدتها بود با پديده مرگ كنار آمده بودم. مدتها بود اگر خبر از دست دادن كسي از دوستان و آشناسان و فاميل را مي‌شنيدم منطقي با آن برخورد مي‌كردم. اما امروز گويا اين قاعده برايم شكسته بود.

امروز هنوز ظهر نشده خبر مرگ همسر يكي از همكارانمان در همشهري را شنيدم. با اينكه همه از مدتها قبل از بيماري او با خبر بودند اما مرگ او برايشان شوكه‌كننده بود.

از وقتي اين خبر را شنيدم مرتب مرورش مي‌كردم و هر بار بغض گلويم را مي‌فشرد و به زحمت خودم را كنترل مي‌كردم. من فقط همكارم را مي شناختم آنهم در حد همكار. آنچه بيشتر جلوي چشمانم ظاهر مي‌شد تصوير دو فرزند او بود. يك دختر 9 – 10 ساله و يك پسر 3- 4 ساله. و همين بيشتر و بيشتر عرصه را بر من تنگ مي‌كرد.

در چند سال اخير همكارمان همه‌اش درگير بيماري همسرش بوده است و چه انرژي و تواني كه صرف مقابله با آن نكرده است. نتوانستم بپذيرم كه گاهي نتيجه تلاش‌ها آن نيست كه ما مي‌خواهيم.

خلاصه همچنان درگيرم و همين‌ كه اندكي از خود غافل مي‌شوم چشمانم پر اشك مي‌شود و از اين كه دو كودك از داشتن مادر محروم شده‌اند به خود مي‌پيچم و با زحمت از ريختن اشك‌ها جلوگيري مي‌كنم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 20:25  توسط سینا قنبرپور   | 

سلام و آغاز بهاري ديگر بر شما مبارك باد....

از همه دوستان مجازي براي غيبت اين همه مدتي كه نبودم و نتوانستم پاسخگو باشم عذر مي‌خواهم.

منتظر شدم تا سال بگردد و لحظاتي ديگر جريان بگيرد.

جاي شما خالي توانستم دوباره نوروز را با خوزستان و اهواز و كارون و گرمي آنجا آغاز كنم اين تجديد بيعت با آنچه در آن بزرگ شده‌ام هميشه اندكي مرا از فشارها جدا كرده و روحي تازه مي‌دهد.

به هر حال اميد كه هميشه بهاري باشيد و از اين روزهاي بهاري و باراني( البته در تهران) نهايت استفاده را ببريد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 9:35  توسط سینا قنبرپور   | 

بالاخره صبحي كه منتظرش بودم فرارسيد.

پيشنهاد و ترديد. ترس از واماندن. ترس از ازدست‌دادن. از دست دادن آنچه مرا به انتشار اشراق واداشته بود. آنچه برايش به آب و آتش زده بودم.

همه پيشنهادها در خود همين نكته را جا داده بودند. اينكه كنار بنشينم و ببينم ديگران چه مي‌كنند.

متوليان موسسه ماه مهر فرصتي خاص بود براي من اما آن قدر با من و روحياتم فاصله داشت كه نمي‌دانستم چگونه با آن كنار بيايم.

مينا گفت:« مثل پدري شده‌اي كه دختري جوان و آماده ازدواج دارد، هر خواستگاري مي‌آيد چون دخترت را دوست داري بهانه‌اي مي‌گيري و بعد ... نتيجه اين مي‌شود كه فرصت‌ها گذشته است و دخترت مانده سر دستت و ديگر آن دختر و جوان و شاداب هم نيست.»

واي برمن.

نمي‌توانستم از آنچه مرا به انتشار اشراق واداشته بود بگذرم. نمي‌توانستم اين فرصت‌سوزي‌ها را پاسخگو باشم.

بر خلاف اعتقاداتم بايد عمل مي‌كردم.

تصميم گرفتم در اين بن‌بست راهي دست و پا كنم. با محمدعطريان‌فر تماس گرفتم و خيلي سريع با او ملاقاتي داشتم.

اما باز هم وضع پيشنهادها بهبود نيافت. بايد كنار مي‌نشستم و ... .

صبح چهارشنبه مينا كه گويا از دست اين همه پافشاري و لجبازي من كلافه شده بود به من گفت:«‌ بعد از معتادها تو تنها كسي هستي كه اينگونه تيشه گرفته‌اي و به ريشه‌ات مي‌زني. حداقل بنشين كنار و بگذار همكاري‌ات مثلا با موسسه ماه مهر به بازگشت آرامش منتهي شود.»

واي بر من. كارم به كجا دارد كشيده مي‌شود.

نكند دست معتادان را هم در اين اشراق‌بازي از پشت بسته‌ام؟

تلفن زدم به امير موسي‌كاظمي. همه را گفتم.

بالاخره آن صبح من هم فرارسيد... .

اين روزنه‌اي است در كوچه‌اي بن‌بست كه بايد حسابي غنيمت بشمارمش.

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 9:57  توسط سینا قنبرپور   | 

اين دو سه روزه به ياد فيلم « عمر مختار » افتاده‌ام. خودم را نمونه‌اي از آن سربازهاي عمرمختار ديدم كه به هنگام نبرد با طناب پاي خود را مي‌بستند تا مبادا عقب‌نشيني كنند. همين هم سبب مي‌شد وقتي زره‌پوش‌هاي ايتاليايي به آنها نزديك مي‌شدند نتوانند خود را نجات دهند و زير شني آن از بين بروند. حالا اين حكايت من شده است كه در اين ميدان بي‌سلاح و بي‌رحم مانده‌ام و گويا پاي خود را با طنابي محكم بسته‌ام مبادا عقب‌نشيني كنم.

موقعيتي پيش رويم قرار گرفته كه سخت مرا به چالش كشانده است. از همه پيشنهادات به نوعي سرباز زده‌ام زيرا همه آنها كه مي‌خواهند با اشراق همكاري كنند استقلال ما را ناديده مي‌گيرند و مي‌خواهند ما بنشينيم كنار تا آنها هر كاري كه مي‌خواهند و هر سياستي كه دارند را اجرا كنند. گويا حق هم دارند چون كسي كه مي‌خواهد سرمايه‌گذاري كند خب باقي قضايا را هم مي‌تواند ... . حالا يك گروه حرفه‌اي پيش رويم قرار گرفته است. زمينه كاري آنها هيچ ربطي به علايق و سلايق من ندارد و از همه مهمتر اينكه آنها مي‌خواهند طبق ساز آنها برقصم! اسم را عوض كنم،‌ترتيب انتشار را تغيير دهم و ... .

مي‌دانم كه كار احمقانه‌اي كرده‌ام زيرا قرار نيست خودم را در اين ميدان به كشتن دهم و بايد بتوانم با يك عقب‌نشيني توان خودم را براي بعدا و نبردي ديگر حفظ كنم. بنابراين تا دير نشده بايد اين ريسمان گره خورده به دور پايم را باز كنم.

اما در مورد عقب‌نشيني بايد بگويم از ابتداي سال من از موضع خود مبني بر انتشار يك هفته‌نامه حوادثي كوتاه آمده‌ام و ديگر به اين نتيجه رسيده‌ام كه در شرايط كنوني نمي‌توانم با اين اوضاع و احوال و هزينه‌ها هفته‌نامه حوادثي منتشر كنم.

اما به راستي بايد چه كنم. دوستي كه با او مشورت كردم مي‌گفت يا بايد رها كني يا بايد بماني و زير اين فشار هم له شدي دم برنياوري... .

من هم خوشبينانه منتظر راه سومي هستم.

شايد هم سخت منتظر يك معجزه‌ام.

شايد هم كور شده‌ام و شدت فشارهاي اين 11 ماهه اخير مرا از ديدن نشانه‌هاي معجزات پيرامونم بازداشته است.

فقط به خدا پناه مي‌برم مبادا خودخواهي‌ها و تماميت‌خواهي‌هايم مرا از رفتن بازدارد... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 8:56  توسط سینا قنبرپور   | 

روزنامه

 

روزنامه

 

اين روزها بحث درباره آمدن يا نيامدن خاتمي داغ است. گاهي فكر مي‌كنم بهتر است او وارد انتخابات نشود تا ببينيم اداره كردن مملكت با نفت زير 30 دلار چگونه است ولي راستش را بخواهيد هنوز اين نظر سرزبانم نيامده آن را مي‌خورم و با خود مي‌گويم بس است ديگر... .

داشتم خانه‌تكاني مي‌كردم كمد شلوغ پلوغ خانه را كه در ميان كارهايي كه به يادگار نگاه داشته بودم به تعدادي روزنامه برخوردم. روزنامه‌ها مربوط به 15 اسفند 1379 بود. از آن زمان تا به حال تقريبا همه روزنامه‌هايي كه پس از دوم خرداد 1376 متولد شده بودند به نوعي متوقف شده جان سپردند و با اين تولد و مرگ بسياري از روزنامه‌نگاران بي‌كار، بي‌انگيزه و بي‌خانمان شدند. در ميان همان روزنامه‌هاي قديمي نخستين ضميمه پرخواننده چند سال اخير را يافتم، « آخر هفته » حيات‌نو. شماره‌ يكسالگي‌ آن جلويم بود. عكس بچه‌هاي تحريريه‌ آن روي جلد كار شده بود. همكارانم بودند. اما حالا فقط يكي دو نفرشان هنوز در تحريريه‌ها قلم مي‌زنند. برخي اينك خبرنگار رسانه‌هاي خارجي شده‌اند و برخي كاملا به حاشيه مطبوعات رانده شده‌اند. اين به نسبت بقيه توقيف‌هاي مطبوعاتي بهترين سرنوشت بود كه خوانديد. حالا ديگر در تحريريه‌ها به ندرت روزنامه‌نگاران پر تكاپو و خلاق مي‌جوييد. از من دلخور نشويد ولي واقعا ديگر جاذبه مطبوعاتي 6- 7 سال قبل از بين رفته است. اين وضع به وجود نيامده مگر به دليل انتقامجويي از سيد محمدخاتمي.

به راستي در نبود تلويزيون چه رسانه‌اي مي‌خواست بسترساز تفكر سيد محمد خاتمي باشد به جز مطبوعات و اندكي اينترنت!

خاتمي فقط مطبوعات را داشت و مطبوعات هم تعدادي روزنامه‌نگار. هر چه روزنامه بسته شد بيشتر روزنامه‌نگاران آسيب ديدند. تحريريه مطبوعات خالي و خالي‌تر شد. حالا بيشتر به اين موضوع اعتقاد پيدا مي‌كنم كه خاتمي مديون روزنامه‌نگاران است و دستكم براي بازسازي فضاي مطبوعات و رسانه‌هاي مكتوب و مجازي همت گمارد. چه خاتمي بيايد و چه كسي كه او را خاتمي تاييد كند بيايد مي‌توان اميدوار بود كه مطبوعات دوباره به بازسازي خود اميدوار مي‌شود.

 

آخرهفته

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 17:41  توسط سینا قنبرپور   | 

دستم به نوشتن نرفت در اين يكي دو هفته ... .

اتفاقات مختلف و متفاوتي را شاهد بودم ولي يكي از مهمترين آنها از نقطه‌نظر حرفه‌اي تغيير و تحولات مديريت مياني در همشهري بود. 29 ديماه 1387 روز توديع آقاي «فريبرز بيات» از دبيري گروه اجتماعي بود. بماند كه بيات پس از 16 سال براي چه از گروه اجتماعي جدا شد اما در اين خداحافظي دستكن دو نكته وجود داشت. نكته اول اينكه چارت سازماني تحريريه‌ روزنامه‌هاي بزرگ برنامه‌اي براي ارتقاء نيروهاي خود ندارند. در واقع خبرنگاران نمي‌توانند اميدوار باشند در روزنامه‌اي مثل همشهري پس از كسب تجربه، سپري كردن سالياني كار و متخصص شدن در حوزه كاري خود بتوانند به سطوح بالاتر مديريتي برسند. نكته دوم اينكه بخشي از اين اتفاق از آنجا ناشي مي‌شود كه مديريت كلان و در مثال اخير همشهري مديران مياني خود را از بدنه روزنامه انتخاب نكرده و نمي‌كند و همين سبب شده به راحتي افرادي بدون سابقه به سادگي در راس گروه‌ها قرار گيرند بدون آنكه خبرنگار همشهري بوده  و براي آن عرق ريخته باشند. اين وضع را در روزنامه‌هاي ديگر هم مي‌توان لمس كرد. چنين شرايطي سبب مي‌شود با تولد روزنامه‌هاي جديد خبرنگاران پرسابقه و كاركشته براي ارتقا شغلي خود از خبرنگاري به دبيري سرويس و ...  راه خود را از روزنامه‌هاي بزرگ جدا كنند و به سراغ تحريريه‌هاي كوچك بروندو در غير اين صورت توقف در يك جايگاه را تحمل كنند كه عملا به بي‌انگيزگي آنها در دراز مدت منجر مي‌شود.

البته اين بار استثنايي ناپايدار رقم خورد و فعلا كسي از بيرون در راس گروه اجتماعي روزنامه همشهري قرار نگرفته است. مشكل ديگر اين است كه مديران بالادستي كه از بيرون تحريريه  وارد مجموعه مي‌شوند گمان مي‌كنند نيروي خودي براي كار حرفه اي بهتر از نيروي حرفه‌اي جواب مي‌دهد. آنها كار حرفه‌اي را با زد و بندهاي سياسي اشتباه گرفته‌اند و اين درك براي آنها وجود ندارد كه روزنامه‌نگاري ولو روزنامه‌نگاري براي پيشبرد اهداف سياسي افراد حرفه‌اي مي‌طلبد و با نيروي خودي نمي‌توان كاري كه به تجربه و در ساليان متمادي آموخته مي‌شود را انجام داد.

خلاصه كلام اينكه اين وضع واقعا نياز به يك آسيب‌شناسي جدي در مديريت تحريريه‌هاي بزرگ دارد. در تحريريه‌هاي كوچك يا به دليل بي‌ثباتي روزنامه‌ها و تعطيلي قريب‌الوقوع آنها و يا به دليل رفتار مديران بالادستي اين اتفاق كمتر مي‌افتد.

... بگذريم.

دو پيشنهاد اساسي براي اشراق داشتم كه هر دو را رد كردم. اين دو تنها روزنه‌هاي من نبودند ولي اوضاع پيش رو چندان هم مناسب نبود با اين حال با قلدري تمام ! به هر دو پيشنهاد «نه» گفتم. اين بار به پشتوانگي يكي از دوستانم در حال ريسكي جديد هستم. البته با اميد به خدا.
.... نكته ديگر اينكه اگر هنوز كتاب «‌ نيمه تاريك وجود » را نخريده‌ايد و نخوانده‌ايد اين كار را حتما عملي كنيد. جراحي خود خيلي كار مهمتري است به ويژه آنكه توصيه شده‌ايم به حساب خود برسيد قبل از آنكه به حساب شما رسيدگي شود!

پيش رفتن با اين كتاب البته كار سختي است. اين كه بتوانيد پرده‌هاي مختلفي را كنار بزنيد تا نور خورشيد را بي‌واسطه ميزبان شويد.

ضمنا از همه دوستان وبلاگي هم عذرخواهي مي‌كنم كه اين مدت سري به آنها نزده‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 11:18  توسط سینا قنبرپور   |