آنچه در ادامه آمده خبری است که خیلی اتفاقی آن را مصداق حال روزنامه همشهری و مدیران آن یافتم و صرفا به همین منظور عین آن را نقل کردم: ( اصل خبر )
حسين قندي، استاد روزنامهنگاري با انتقاد از تغيير پي در پي و اجباري خبرنگاران در سرويسهاي مختلف گفت: جابجايي حوزههاي خبري و کاري خبرنگاران آفت روزنامهنگاري تخصصي است.به گزارش ميراث آريا( CHTN)، وي با تأکيد بر ضرورت تربيت نيروهاي متخصص رسانهاي در زمينههاي مختلف اظهار داشت: من از سالها پيش بارها موضوع تربيت تخصصي خبرنگاران و روزنامهنگاران را مطرح کردهام ولي متأسفانه اين امر در ايران عملي نشده است، در حالي که ديرزماني است در دانشگاههاي روزنامهنگاري سراسر دنيا اجرا ميشود.قندي افزود: اين در حالي است که مديريت رسانهها اجازه کار مداوم و تخصصي در يک حوزه خاص را به خبرنگاران نميدهند و با جابجايي تحميلي آنان در سرويسهاي مختلف باعث کند شدن روند شکلگيري روزنامهنگاري تخصصي در کشور مي شوند.عضو هيأت داوران سومين جشنواره سراسري ميراث فرهنگي و رسانه اظهار داشت: روزنامهنگاري در عرصه ميراث فرهنگي نيز هر چند نسبت به ساير حوزهها وضع بهتري دارند با اين حال از جمله حوزههايي است که از فقدان خبرنگاران و روزنامهنگاران تخصصي رنج ميبرد.
اين استاد دانشگاه و روزنامهنگاري با اظهار تأسف از اينکه خبرنگاران و رسانهها زماني به موضوعات ميراث فرهنگي ميپردازند که تخريب، سرقت و يا تهديدي براي اين آثار رخ داده باشد ادامه داد: رسانهها بايد به ميراث فرهنگي به عنوان يک نماد هميشه پايدار بپردازند و در اين زمينه به انواع رسانههاي تخصصي ميراث فرهنگي نياز داريم.وي ادامه داد: ميراث غني ما نياز به معرفي دائمي از سوي رسانهها دارد و اگر افرادي در اين حوزه براي اطلاعرساني درست و حرفهاي تربيت شود از بار مشکلات عرصه ميراث فرهنگي کاسته خواهد شد.
عضو هيأت داروان سومين جشنواره رسانهاي ميراث فرهنگي با ابراز خرسندي از استقبال خوب اهالي رسانه از اين جشنواره اظهار داشت: استمرار و رشد و تنوع آثار ارسالي نشان از حرکت رو به جلوي جشنواره دارد، اما ظرفيت عرصه ميراث فرهنگي بيش از اينهاست و ميتوان با گستره وسيعتري به موضوع پرداخت.وي تأکيد کرد: از برجستگيهاي اين جشنواره همکاري مشترک روزنامهنگاران و کارشناسان ميراثفرهنگي است که آثار ارسالي در کنار بررسيهاي حرفهاي به لحاظ روزنامهنگاري از نظر غناي اطلاعات مربوط به ميراث فرهنگي نيز مورد ارزيابي قرار ميگيرند.بنا بر اين گزارش، سومين جشنواره سراسري ميراث فرهنگي و رسانه در دو بخش ويژه و سراسري برگزار و از پديد آورندگان آثار برتر رسانهاي در قالبهاي مکتوب، ديداري و شنيداري به مناسبت هفته ميراث فرهنگي تقدير ميشود.
تجربهاي كه در ابتداي ارديبهشتماه امسال در همشهري برايم رقم خورد گرچه به نوعي تكرار يك تجربه بود اما باز اين نكته را برجسته كرد كه مديران اين مملكت را كجا و چگونه تربيت ميكنند؟ مديراني كه وظيفه دارند ضمن برنامهريزي درست، اجراي دقيق و نظارت صحيح نظام موجود را به گونهاي پيشببرند كه به حفظ و تداوم بقاي آن كمك كنند.
وقتي به تجربه ساير كشورها مينگريم به وضوح خواهيم ديد كه آنها ابتدا در مدارس و سپس در دانشگاهها سيستمهايي دارند كه خود به خود مديران آينده را تربيت ميكنند. اگر فيلم « بوي خوش زن » با بازي آلپاچينو را ديده باشيد بهتر ميتوانيد اين موضوع را دريابيد، همان فيلمي كه در آن آلپاچينو نقش يك سرهنگ ارتش آمريكا را بازي ميكند كه كور شده است.
ما قبلا تجربه مدارسي را داشتهايم كه مديران اين مرز و بوم را تربيت كردهاند. خواجهنظامالملك در دوره سلجوقي با راهانداختن نظاميه كاري كرد تا بتواند مديران و قاضياني تربيت كند تا آن گستره عظيم ايران را يكپارچه و متمركز اداره كند.
در حال حاضر نيز فقط در مورد مدرسه حقاني و مطهري و كساني كه ميتوانند در آينده وزير اطلاعات يا قاضي دادگاه شوند تجربهاي داريم اما براي بقيه بخشها به جرات بايد بگوييم ميدان را خالي گذاشتهايم تا هر كس از در شانس و وضعيت روزگار بر سر كار آمد به اداره امور بپردازد.
ما هيچ مدرسهاي نداريم كه دستكم نظير دبيرستان « البرز » فارغالتحصيلاني به نام داشته باشد. اصلا البرز را هم بيخيال شويم.
كسي هست بگويد ما از سال 1368 تا كنون مدارس تيزهوشان راهانداختهايم ، حاصل اين همه هزينهكردن چند مدير، چند نماينده مجلس و چند وزير و ... است. اگر قرار نيست از اين مدارس مديران را انتخاب كنيم خب تحت چه شرايطي اداره امور را به افراد ميسپاريم؟ هزينه بيتجربگيها و ندانمكاريها را چه كسي پاسخگوست؟
موضوع همانطور كه گفتم از شيوه مديريت بزرگترين و ثروتمندترين روزنامه كشور كه اتفاقا تيراژ مناسبي هم در دوره كنوني در بيرونقي مطبوعات دارد مربوط ميشود. اينكه تصميمگيرندگاني كه براي همشهري دست به انتخاب ميزنند يا آنقدر به ديگران و به ويژه متخصصان امر رسانه و مطبوعات بياعتمادند كه نميتوانند كسي را كه توانايي مديريت روزنامهاي به بزرگي همشهري را دارد برگزينند يا آن قدر قدرت شناخت و گزينش نيروهاي متخصص را ندارند كه دامنه انتخابشان ميشود آدمهايي نظير آنچه تا كنون تجربهكرده و ميكنيم!
تجربهاي كه اين بار برايم رخ داد بر من ثابت كرد كه مديران حاضر اصلا تحريريه را نميشناسند و نميدانند چگونه براي آنها كه كار ميكنند دشمن ميخرند.
اگر يك تحصيلكرده آلمان و مديري با هوش در كنار مديري زيرك و البته سياستمدار نبود اين يادداشت نيز به گونهاي ديگر نوشته ميشد. جالب اينجاست كه در حال حاضر مديريت تحريريه همشهري به عهده هيچ كدام از اين دو نيست!
مشكل تحريريههاي ايران كه اين روزها مشابه هم است و معمولا آدمهايي غيرتحريريهاي ادارهاش ميكنند را ميتوانيد در ساير بخشهاي كشور هم ببينيد.
روزي كه سردار مرتضي طلايي از فرماندهي پليس پايتخت استعفا داد بسيار دلم گرفت زيرا ميدانستم مجموعه پليس همچون طلايي كسي را تربيت نكرده تا جايگزينش كند. حرفي كه در بهمنماه سال گذشته به خود سردار گفتم و او نيز تصديق كرد كه كادرسازي در پليس صورت نميگيرد.
همين است كه ما قهرمانهايي داريم كه دوره فعاليت آنها اندك و توانشان محدود است و بعد دلخور ميشويم كه مثلا چرا خاتمي نتوانست چنين و چنان كند!
اگر ما ميتوانستيم در مدرسههايمان، در دانشگاههايمان نظير آنچه در فيلم « بوي خوش زن» مدرسه « بير» ناميده ميشد را تدارك ببينيم آن وقت هيچ غيرمتخصصي بر منصبي نمينشست كه نه تجربهاش را دارد و نه توان مديريتش!
امروز دوباره در تحريريه همهشري حاضر شد به لطف دكتر حسين انتظامي و دكتر اصغر واعظي شايد به اين دليل كه فرصت آموختن از اين دو را از دست ندهم وگرنه كاري كه همشهري با من كرد زخم عميقي در روحيه حرفهايام برجاي گذاشته بود كه نميخواستم ديگر در فضايي كه همهشري نامش بود حاضر شوم.
مرتب از خود ميپرسم چرا نرفتم و مثل ساير همكلاسيهايم وكالت امتحان بدهم و حرفه وكالت را در پيش بگيرم. چرا ماندم و براي يك روزنامهنگار حرفهاي شدن در حوزه حوادث اين همه خفت و خواري تحمل كردم كه امروز روزگار، چنين با من كند؟
وقتي خوب آنچه در همين اندك زمان كه بر من گذشت را از سر گذراندم و آخرينش را ديروز! به ياد آوردم كه كلاس پنجم ابتدايي در مدرسه شهيدعباسپور اهواز آقاي « محمد عطريزاده » چه چيزي را به من آموخت. او كار دستي مرا چنان هدايت كرد كه شد يك هفتهنامه با عنوان « كشفيات » كه مطالبش را من روي كاغذ استنسل مينوشتم و آقاي عطريزاده آن را چاپ ميكرد. 8 صفحه داشت. در واقع دو برگ a4 را از وسط تا ميكرديم و بعد ميشد هماني كه اسمش را ميگذاشتيم مجله.... .
از آن موقع تا به حال 20 سال سپري شده است. خودم هم الان كه مينويسم از اين زماني كه سپري كردهام مبهوت ماندهام.
كشفيان بعدا شد روزنامه ديواري در همان مدرسه شهيدعباسپور و بعد در دبيرستان شهدا اهواز و ... حالا من ماندهام با تصميماتي كه افرادي ميگيرند. افرادي كه به لطف روزگار سردبير و قائممقام مدير مسئول و ... شددهاند و مطمئنم به اندازهاي كه من در همشهري حقالتحرير نوشتهام آنها سابقه نوشتن ندارند.
در زمان سربازيام جملهاي بود كه همه به هم ميگفتيم:« چون ميگذرد غمي نيست »! و بعد با كنايه به آنها كه لباس رسمي بر تن داشتند ميگفتيم « ما همين دو سال پا ميكوبيم و بعد آزاديم ، واي به حال شما كه 30 سال بايد پا بكوبيد».
خدا را شكر ميكنم كه جز همان دو سال براي كسي پا جفت نكردم و تلاشم بندگي خدا بوده در هر جايي كه كاري به عهده گرفتهام. اين روزها مطمئن ميگويم واي به حال آنهايي كه تا آخر عمر پا جفت ميكنند و سرباز باقيميمانند.
به اين 20 سالي كه گذشت مينگرم و گاهي به لبخند و گاهي با افسوس با اين جمله ميرسم :« راه من هم همين نوشتن است و دستكم اين كار را بلدم نه آنچه به پا كوبيدن ختم ميشود».
چه آسان است نشستن دور يك ميز آنچه ديگران ساختهاند را خراب كردن.
چه ميفهمند آنها كه تصميم ميگيرند نشريهاي را لغو امتياز كردن كه چه خانههايي را با اين تصميمشان خراب ميكنند.
چه ميدانند كه اين شب عيدي چه هراسي به دل آنها كه از اين راه نان ميخوردهاند تحميل كردهاند.
چه ميفهمند آنها ....
اعضاي محترم هيئت نظارت بر مطبوعات عيد بر شما مبارك. اميد كه هر روزتان نوروز باشد!
نوزدهمين شماره اشراق هم منتشرشد... .
خيلي از شما دوستاني كه مطالب وبلاگ اشراق را تا به حال خواندهايد شايد تصور كنيد اين مرد ديگر چه آدمي است! همه وبلاگ را كرده جايي براي نالههايش... گو اينكه در كامنتها برايم چنين پيغامي هم گذاشته بوديد.
اما حكايت اين نوشتن اشاره به مهمترين و حياتيترين بخش يك كار كاملا خصوصي و مستقل بود. بحث ناليدن نبود. ما فقط به لطف خدا تا به اينجاي كار رسيدهايم.
اين مقدمه را گفتم تا درباره شماره نوزدهم بگويم. اين روزها آنقدر سرم شلوغ است كه اصلا نتوانستهام به وبلاگ اشراق سري بزنم و احوالي از دوستان بپرسم. حالا خودتان حساب كنيد آخر سال و بيپولي و ... .
راستش را بخواهيد براي انتشار شماره نوزدهم هيچ اعتباري نداشتيم.هيچي.
هر چه فكر كردم چه بايد كرد راهي نبود. تازه بابت انتشار چند شماره اخير هم مشكلاتي بود. با اين حال هيچ حرفي در تحريريه نوپايمان كه به لطف مهرداد خليلي رونق گرفته نزدم.
وقتي مطالب شماره نوزدهم را مهرداد تحويل داد و نهايي شدن آنها را اعلام كرد نتوانستم بگويم كه چقدر جيبمان خالي است.
گزارش اول اشراق درباره ماجراي « كاظم شفيعي » يك شاهكار گزارشي در اين روزهاست كه توصيه ميكنم حتما آن را بخوانيد. اگر خواستيد بعدا ميگويم كه نويسنده آن گزارش كيست!
گفتگو با «مهران مديري» نيز نقطه برجسته ديگر اين شماره است . همكار جديدمان كه با لطف « ليلا سعادتي » به جمع اشراقيها پيوسته گفتگويي با اين هنرمند دوستداشتني كشورمان انجام داده بود. خلاصه يك مجموعه كامل گردهم آمده بود.
مجموعه اين مطالب مرا واداشت كه اين شماره را كاملا ريسك كنم. بنابراين نوزدهمين اشراق به روي كيوسكها آمد!
البته بماند كه ما هنوز با كيوسكداران مشكل داريم. در سه شماره اخير با محاسباتي كه در مورد توزيع شماره يك تا 16 اشراق انجام داديم به اين نتيجه رسيديم كه توزيع تهران را در 10 خط محدود كنيم. اين 10 خط بيشتر مناطق مركزي و شمالي تهران را شامل ميشود. شايد به همين دليل در برخي كيوسكها اصلا نبينيد و در برخي ديگر به سختي پيدا كنيد!
پروندهاي براي حادثه ورزشگاه سپاهان گرچه تقريبا با دو هفته تاخير در شماره جديد اشراق منتشر شد اما نقطه عطفي است در كاري كه ما پايهگزاري كرديم. حضور « مهرداد خليلي » ميتواند فرصتي براي من و همه گزارشگر و خبرنگاراني باشد كه در اشراق مينويسيم.
به جرات ميتوانم بگويم در عصر حاضر روزنامهنگاري كمتر روزنامهنگاري ميتوانيد پيدا كنيد كه كارش را بداند، خوب سوژه پيدا كند، خوب پرداخت كند، خوب هدايت كند و مهمتر اينكه خوب ياد بدهد. مهرداد در اين سالهايي كه ميشناسمش در ياد دادن استاد است و به هيچ وجه بخيل نيست.
سال گذشته وقتي قرار شد هسته اوليه كار شكل بگيرد مهرداد خليلي يكي از كساني بود كه با او دور يك ميز نشستيم و قرار و مدار كار را گذاشتيم.
شايد اگر به خاطر او نبود حالا حالا ريسك گرفتن دفتر را به جان نميخريدم و همانطور خانگي كار را پيش ميبردم. اما از اين به بعد وضع فرق ميكند. حتي نسبت به نيمه ديماه كه در 16آذر مستقر شدهبوديم هم وضعمان فرق كرده است. تلاش كردم تا جايي كه در خور شان او باشد فراهم كنم تا دستكم در اين روزگار بيپولي كمتر سخت بگذرد!
به هر حال هدايت اشراق حالا رنگ و بوي حرفهاي به خود ميگيرد زيرا تازه بعد از 16 شماره شريك اصلي اين تكاپوي رسانهاي پاي كار آمده است.
باز هم اگر خدا ياري كند( كه مطمئنم كمكمان ميكند ) اتفاقي هرچند كوچك در عرصه كار مطبوعاتي رقم ميزنيم. دستكم چندتايي خبرنگار هم در اشراق زير نظر مهرداد خليلي گزارش نويسي را ياد بگيرند احساس ميكني هنوز نسل « علياكبر قاضيزاده » و « حسين قندي » هستند كه خبرنگار تربيت كنند. از اين بابت خدا را شكرگزارم. به اميد حق
امروز را به خاطر بسپاريد. در آستانه دهه مبارك فجر و پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي ما روزنامهنگاران هديه خوبي دريافت كرديم. توقيف يكي از قديميترين مجلاتي كه ميشناختيم : زنان.
اين تصميم هيئت محترم نظارت بر مطبوعات است كه مدتي است زحمت دادگاه و دادسرا را كم كرده و خود به جان مطبوعات افتاده است. اگر اين نيز تحمل نشود واي بر فرداي ما... .
نميدانم چه بايد گفت و چه بايد كرد... با «نوشين طريقي» صحبت ميكردم و در بغض فروخورده او شنيدم كه هيئت به اتهام سياهنمايي ! آن را لغو امتياز كرده است.
« شهلا شركت » جزو معدود روزنامهنگاراني است كه ميشناسم. تا به حال در مطبوعات به جز او محمد عطريانفر مديري از مطبوعات را نديدهام كه تمام مطالب را كلمه به كلمه بخوانند.
شهلا شركت هم مطالب را ميخواند و هم ميدانست چه ميكند براي همين از گزند توقيفهاي فلهاي گريخت ولي گويا حساب اين نوع گير دادن را نكرده بود. نميدانم الان بچههايي كه از اين مجله نان ميخوردند اين شب عيدي در چه حالي هستند ولي ميدانم اين نه انصاف است و نه عدالت.
اشراق روزهاي گرمي را در اين اوقات سرد پايتخت تجربه ميكند. يك اتاق 12 متري كه گاهي مجبوريم زياد در آن وول نخوريم زيرا براي تكاپوي ما خبرنگارها خيلي خيلي كوچك است شده مركزي براي تكاپوي تازه ما.
از نيمه ديماه كه در اين اتاق مستقر شديم اتفاقات متفاوتي را به تجربههايمان ميافزاييم. اول اينكه سبب شد تا يكسري وسايل آماده كنيم تا كمي شكل ظاهري كارمان هم به تحريريه شبيه شود. مهمتر اينكه بالاخره موفق شدم « مهرداد خليلي » را به اشراق بكشانم تا او هدايت تحريريه را به دست بگيرد.
شايد از روزي كه به طور جدي از او خواستم در اشراق كمك كند مدت نسبتا زيادي گذشته ولي از اول آبانماه تا نيمه ديماه كه اين اتاق را براي اشراق گرفتيم تمام تلاشم را به كار بستم تا تخستين شرط او براي كار محقق شود.
پنجشنبه 27 ديماه نخستين جلسه كاري را با حضور تعدادي از بچهها از جمله « سار هاشمينيك » ، « رضا جلالي » ، « علي زادمهر » ، « معصومه كريمي » و « معصومه ابوالحسني » برگزار كرديم.
دو جوان ديگر هم آمدند تا اگر توافق كرديم براي به ما در كارهاي تصويري كمك كنند.
خلاصه اينكه بالاخره موفق شدم يك موتور حسابي براي راه انداختن اشراق به اين نشريه اضافه كنم. حالا با فراغ بال بيشتري ميتوانم براي اداره كار و پيشبرد آن ذهنم را متمركز كنم. حتي شايد راحتتر بتوانم براي اشراق بنويسم.
البته يك تجربه ديگر هم در اين مدت داشتهام. اينكه حالا براي اجاره يك اتاق 12 متري چه شرطها و چه قواعدي را بايد رعايت كنم بماند. اين بخشها و اين سختيها را نميگويم كه ناليده باشم. اين بخشي از روايتي است كه قرار است در آن راهاندازي يك نشريه را از صفرو گام اول وقايعنگاري كنيم.
راستش از پنجشنبه و برخوردي كه موجر با من مستاجرش كرد چنان حالي شدم كه تمام دو روز تعطيلي بعد از آن فقط با خودم كلنجار ميرفتم. همهاش از خودم ميپرسيدم آخر اينكه از برگهزدن چكم تلختر نبود. آخر اينكه از فشارهاي همشهري و برخي مديرانش سختتر نبود. هنوز هم تصويري مقابل ديدگانم رژه ميرود كه از من ميخواهد حال موجر را بگيرم!
حالا تقريبا 96 ساعت از ماجرا گذشته و من بازهم به خودم ميگويم اين هم بخشي از امتحانات است و بايد به خوبي آن را از سر گذراند.
حتي به خودم گفتم « حساس شدهاي ... » و بعد با اعتماد به نفسي ادامه دادم « خب... ميتواني در همكاري نزديكتر بچهها و گرمي آن با حضور مهرداد كمي به خودت استراحت بدهي تا كمتر از اين تصاوير در ذهنت باقي بماند».
به هر حال تمرين تازهاي براي من هم هست و آن اينكه تا به حال مديريت در اشراق صرفا به عهده من بوده و مشورتهاي دوستان كمكي براي تصميمهاي من. اما حالا بايد فضا و شرايط جديد، كه البته خودم خواستار آن بودهام را، پذيرا باشم. اين فصل به دموكراسي و كار جمعيكردن نزديكتر است و حالاست كه بهتر ميتوان نقاط ضعف و قوت را ديد.
به هر حال شماره 17 اشراق كه نخستين شماره در فضاي جديد است دوشنبه آينده منتشر ميشود. براي شماره قبلي كه نظري نداديد براي اين شماره منتظرتان هستيم!
اين روزها زندگي آنها كه خودرو ندارند و پاي پيادهاند حكايت غمانگيزي دارد. در سوز برف و يخزدگياش بايد دقايق بسياري را به انتظار آمدن اتوبوس بمانند. بايد به تاكسيها التماس كنند فقط دربستي سوار نكنند و خلاصه هزاران حكايت از اين دست كه روايتش براي شما شايد تكراري باشد.
سال گذشته خيلي از بارش برف لذت بردم. هم ماشينم ماشين چنين روزهايي بود هم از حركت در خيابانها ابايي نداشتم چون نگران بنزين و سهميهام نبودم. اما امسال اينگونه نيست. تا از خانه بيرون ميآيم نگرانم در اين سرما سوخت تمام نكنم و تازه پا به خيلي از مسيرها نميگذارم تا از يك سو مبادا در ترافيك روزهاي برفي معطل بمانم و بنزينم از دستم برود و از سوي ديگر خودروي مناسبي براي روزهاي برفي نيست!
از اين حكايات بگذريم... در اين تعطيلي آخر هفتهاي كه گذشت چند تجربه داشتم. سرد و غمانگيز.... تازه فكر ميكنم اين پوسته پوسته آنچيزيست كه بر مردم ميگذرد.
روايت اول:
از بزرگراه مدرس وارد ميدان هفت تير شدم و به سمت خيابان بهار شيراز آمدم تا از اين راه به سه راه طالقاني خانهامان برسم. از ورودي خيابان كه گذشتم ، جايي كه ديگر مسافران براي گرفتن تاكسي نميايستند، زني با دست از من خواست تا برايش بايستم. نگاهي به سرعت به او انداختم و گذشتم. زن همچنان دست تكان ميداد كه نگه دارم. در دودلي توقف و رفتن چندين متري از زن فاصله گرفتم. ساعت حدود 4 بعدازظهر پنجشنبه بود و آن قدر خلوت كه خدا ميداند. بالاخره ايستادم. از ترس گفتم من فقط تا سر بهارشيراز ميروم. قبول كرد و نشست. از شدت سرما چنان به فينفين افتاده بود كه ميشد ميزان در سرما ماندنش را تخمين بزني. گفت ميخواهد به نارمك برود و ساعتي است منتظر اتوبوس بوده ولي اتوبوس نيامده است. تازه به ياد آوردم آنجا كه او ايستاده بود ايستگاه اتوبوس در ابتداي بهارشيراز بوده است.
همينطور كه ميرفتيم از شدتي كه به خود ميپيچيد دستان زن توجهم را جلب كرد. دستهايي پر از چين و چروك كه از شدت سرما چنان خشك و بيحس شده بود كه نميتوانست لرزش خود را پنهان دارد. نتوانستم به خودم بقبولانم كه سر بهار شيراز او را پياده كنم و در نهايت تا عشرتآباد رساندمش اما هنوز هم از شدت لرزش دستان آن زن به خودم ميلرزم. چند بار از خودم پرسيدم چرا آن زن دستكش نداشت؟ شايد به همان دليلي كه ساعتي بيش از حد معمول فقط و فقط منتظر اتوبوس بود. شايد به جز تكه بليتي، نداشت كه خود را با تاكسي به خانه برساند.
روايت دوم:
به سمت پونك و بلوار عدل رفتم. رفتم كه سري به پدرم بزنم. باورم نميشد كه اينجا هم تهران باشد. گويي روستايي يا شهري خارج از پايتخت بود. تمام خيابانها و كوچهها يخزده و پر از برف بود. گويي اصلا در اين خيابانها خبري از ستاد برفروبي و آنچه موجب تقدير از آقاي قاليباف شده بود نبود. با ماشين به زحمت توانستم خودم را به خانه پدرم برسانم چون تماما حركت با ليز خوردن ماشين همراه بود. مانده بودم پدرم و ديگر ساكنان اين منطقه چه ميكنند؟
بالاخره به خانه رسيدم حتي جاي پارك نبود تا كنار خيابان همانطور كه قبلا ميايستادم بايستم و خودرو را پارك كنم. با همه ارادتي كه به قاليباف فرمانده پليس داشتم نميتوانستم نسبت به قاليباف شهردار نگاه خوبي داشته باشم و زير لب چيزي نگويم!
بالاخره پدرم را مجاب كردم به 137 زنگ بزند ولي از پنجشنبه تا جمعه كه دوباره بارش برف شروع شد وضع همان بود كه گفتم. نه از سنگريزه خبري بود و نه از نمك و شن و نه از ماشينهاي سنگين و سبك برفروب. اينجا منطقهاي نبود كه نمايندگان مجلس، اعضاي شوراي شهر ، دولتيها و آنان كه بايد ببينند قاليبافشهردار چه كرده است زندگي كنند و ببينند. اينجا منطقه يك و دو نبود اينجا منطقهاي است كه بيشتر بازنشستهها ساكنند و نه آنها كه به درد قاليبافشهردار ميخورند. وقتي چهارشنبه و پنجشنبه براي انجام كاري در محدوده فرمانيه و نياوران حاضر شده بودم و اتفاقا پياده هم بودم هيچ كوچه و خياباني را اينگونه يخزده و برفزده نديدم. آنجا گويا از ما بهتران ساكن بودند.
روايت سوم:
خداوند مهران قاسمي را بيامرزد. هنوز هم نميتوانم تصور كنم بر سر همسر جوانش چه روزهايي ميگذرد به ويژه اينكه هم سن آن مرحوم هستم و ... .
جمعه به بچههاي اعتماد ملي زنگ زدم كه ماجراي برفروبي تبعيضآميز شهرداري را بگويم و خواهش كنم مطلبي بنويسند بلكه آن منطقه تكاني بخورد. جالب است در جواب بشنوم « گمان نميكنم حالا حالاها روزنامه در مورد قاليباف چنين چيزي بنويسد».
دمدم انتخابات ميتوانستم تصور كنم كه ممكن است اعتماد ملي هم با قاليباف بسته باشد ولي پاسخ متفاوت بود . جناب قاليبافشهردار وقتي مطلع شده وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي عزيز اجازه به خاكسپاري مرحوم مهران قاسمي را در قطعه هنرمندان و نويسندگان نداده زود دستبه كار شده و قطعهاي از بهشتزهرا به روزنامهنگاران اختصاص داده و خودش هم در تشييع جنازه شركت كرده است.
حالا براي اينكه جناب قاليبافشهردار لطف كرده و دراين اوضاع بيمسكني ما روزنامهنگاران تدارك خانهآخرت ما را ديده بايد چشم ببنيديم و آنچه نقض حقوق شهروندي است را نبينيم.
گوشم پر است از جملاتي با اين پيام كه « هر چه تا كنون اشراق درآوردهاي بس است! چه كسي از تو ميخواهد حمايت كند؟ ريسك اين كار خيلي سنگين است.... ممكن است ضربه مهلكي بخوري!»
البته راست ميگويند. روزگار مادي اين روزهاي ما فرصتي به تامل در كارهايي كه ظرافت ميخواهد و صبر و حوصله نميدهد. همه ميخواهند يك شبه كار تمام شود. همه ميخواهند به سفارش يك آقا و به حساب يك آقازاده ريسك كنند. حق هم دارند چون اين روزها صبح كه چشم باز ميكني صدرات و وزارت و رياست آقازاده و دستنشاندههايشان را ميبيني تا غروب. ميخواهي از خيابان عبور كني اگر پرادو نبيني ، اگر تويوتا كمري نبيني و اگر بي.ام.و ايكس تري نبيني بالاخره يك خودرويي از مقابلت ميگذرد كه دوسه دهميليون پولش باشد. خباز كجا ميشود چنين رقمي را درآورد؟ از حقوق كارمندي؟ از حقوق خبرنگاري و حقالتحرير نويسي؟
وقتي در روزگاري زندگي ميكنيم كه به لطف سياستهاي احمقانه متوليان جامعه قيمت خانه آن هم از نوع بساز و بندازيش سر به فلك ميكشد و بعد تو ميبيني اگر دير بجنبي عمرت ، جوانيت سپري شده پس بايد به هر جان كندي شده با هر نوع ريسكي بيايي و تو هم مثل بقيه بدوي تا ببيني يك آپارتمان نقلي را به چه دردسري تهيه كني احمقانه است تمام دار و ندارت را كه از راه روزنامهنگاري درآوردهاي در راه راهاندازي يك نشريه خرج كني. آن هم نشريهاي كه حالا معلوم نيست بگيرد يا نگيرد. آن هم نشريهاي كه راه بقيه را هم نرفته است. آن هم نشريه اي كه هيچ آقازادهاي سفارشش را نكرده است. آنهم نشريهاي كه نميخواهد وابسته به گروه و دستهاي مجيز اين و آن بگويد.
راست ميگويند. آخر وقتي چپت پر نيست كه نبايد ريسك كني! راست ميگويند آدم تا خودش هزار گرفتاري دارد نه هنوز از آن آپارتمانها دارد نه از آن خودروها و نه دوستان آقازادهاي چه به اين كارها؟
گوشم پر است از اينكه آخرش چنين ميشود و چنان. راستش خودم هم وقتي نيم نگاهي به هزينه هايي كه تا به حال متحمل شدهام و بدهيهايي كه پيش رو دارم لرزه به اندامم ميافتد. اما راستش را بخواهيد هيچ استدلال و منطقي ندارد جز يك جمله « من به اين كار اعتقاد دارم و برايش تمام تلاشم را به كار مي بندم. تلاشم و انرژي كه در خودم سراغ داشتم را به عنوان چپ پرم به اين ميدان آوردم و يك سرمايه ديگر و آن هم توكل به خدا». خيالم راحت است اگر خوب شود كه به لطف خدا و دوستان دور و اطرافم شده واگر نشده من تمام تلاشم را به كار بستهام كه البته هنوز معتقدم همه آنچه آموختهام و همه آنچه ميتوانم را به كار نگرفتهام.
شانزدهمين اشراق در حالي منتشر شد كه تهران يك روز برفي را سپري كرده بود. همان شرايطي كه در شماره پانزدهم نگرانش بودم زيرا هوا كه باراني ميشود يا برفي آن وقت بازار دكهها قوز بالا قوز ميشود و نشريهاي كه هر نسخهاش براي تو بيش از درآمد يك ساعتت تمام ميشود به باد فنا مي رود!
شانزدهمين اشراق منتشر شد و نقطه عطفي در كارنامه ما شد زيرا درست پنجشنبه 13 ديماه دو قرار مهم براي صحبت درباره دفتر كار داشتم. اگر خداوند بخواهد و مشكلي پيش نيايد غروب امروز يك اتاق 12 متري در خيابان 16 آذر تحويل مي گيريم تا شرايطي جديد براي ادامه كار را تجربه كنيم.
اين خبر را به « مهرداد خليلي » دادم زيرا قول داده بود اگر دفتري در حد همان اتاق داشته باشيم وقت بگذارد و كمك كند اشراق را از آب و گل بيرون بكشيم.
راستش را بخواهيد اگر مهرداد ميپذيرفت كه بيايد تا يك كاري با اين مختصات كه هيچ درآمدي ندارد وهيچ حمايتي از آن نميشود را به همت خودمان منتشر كنيم آن وقت اتفاقات خوبي مي افتاد. اول اينكه من با خيال راحتتري پي مسائل اداري و مالي را ميگرفتم و ميتوانستم فارغ از دغدغه تحريريه موانع پيش رو را بردارم. تا به حال من هم تحريريه را بايد پيش ميبردم هم مسائل فني هم توزيع هم چك و چم بازي هاي مرسوم و هم ..... و همه شما ميدانيد كه دو دست ، دو پا و دو چشم و يك دهان مثل همه شما بيشتر نداشتهام.
دلم ميسوزد كه همه آدمهايي كه در اين كار با آنها سر و كار پيدا ميكني يا آنقدر واسطهگري مغزشان را تحتتاثير قرار داده كه ميخواهند سرت كلاه بگذارند و يا ميخواهند كاري باشد كه يكراست ، حاضر و آماده لقمه را در دهان بگذارند. هيچ كس حاضر نيست آستين بالا بزند و نه براي من نوعي كه براي خودش عرقي بريزد و راه درآمد تازهاي راه بيندازد.
اين وسط فقط لطف خدا شامل حال ما شده كه در ميان آدمهايي كه دور و برمان هست دوستان بسياري هم هستند كه مشورت بدهند، كمك فكري بدهند و دلسوزانه براي جان گرفتن يك كار فرهنگي وقتشان را بدهند.
دفتري كه در 16 آذر چشمانداز جديدي از كار ما را ترسيم كرده است به لطف حضور آقاي محمدرضا فرجاد مرد با سابقه عرصه مطبوعات در اختيار ما قرار گرفت.
ليلا سعادتي هم كه مدتي است براي ما مينويسد فرصت خوب ديگري پيش رويمان قرار داده كه اگر خدا بخواهد شايد بتواند براي ما آگهيها را راه بيندازد.
به هر حال تا پايان سال ما روزهاي سختي را پيش رو داريم زيرا ديگر نقدينگي نداريم و براي انتشار شمارههاي بعدي نيز بايد به اعتبارمان فكر كنيم اما حتي اگر روزهاي خوبي را تجربه نكنيم براي اثبات يك اصل هم كه شده تمام تلاش و هميت خودم و آنها كه بخواهند دراين راه ما را همراهي كنند را به كار ميگيرم تا ثابت شود از تو حركت از خدا بركت واين وسط نيازي نيست كه آقازادهاي سفارشت را بكند.