چهارمين اشراق دوره جديد بامداد امروز 31 ارديبهشتماه 1385 در حالي منتشر شد كه استرسها و نگرانيهاي ما بيشتر ميشود .

شماره چهارم اشراق را باز هم در شرايط ويژهاي بستيم . « بهرنگ سپاسدار » كه زحمت صفحهبندي ما را ميكشد از بعداز ظهر شنبه تا 8 و 30 دقيقه صبح يكشنبه پلك نزد تا كار را تمام كند. « مينو گله » هم به همراه من و بهرنگ بيدار بود تا اين بار اشراق كمتر غلط داشته باشد. ظهر يكشنبه حدود يكساعتي زودتر از همشهري بيرون آمدم تا سيدي كار را به چاپخانه برسانم.
وقتي به چاپخانه رسيدم ، چهاردانگه ابتداي جاده اسلامشهر ، تازه فهميدم كه هميشه قرار نيست برنامهريزيهاي ما درست از آب بيرون بيايد. چاپخانه ميگفت كاغذ ندارد و ما هم با شرايطي كه داريم توانايي خريد كاغذ را نداريم . حالا چه بايد ميكردم ؟
اين همه بكوب بكوب تا كار را سر وقت برساني تا دستكم اول وقت كاري چاپخانه كار انجام شود و حالا بشنوي كه « نميشود برويد و تاريخ را عوض كنيد تا فردا ما كاغذ بگيريم و بعد چاپ كنيم ؟»
نميدانم شما بوديد چه ميكرديد ولي اگر از حساب آگهيهاي دولتيامان ميگذشتك كه به حساب سي و يكم سفارش داده شده بود از شببيداري بهرنگ كه كار را به صبح دوشنبه سر كيوسك برساند نميتوانستم بگذرم.
خلاصه اينكه آخر ماجراي ما و چاپخانه گلها به اينجا رسيد كه ما اول روزنامه خبر را ميزنيم و بعد اگر كاغذ اضافه آمد آن وقت اشراق را چاپ ميكنيم .
كار خود به خود به آخر وقت كشيده شد و آنهمه زحمت ما به نوعي به هدر رفت . اشراق اين بار به جاي آنكه ساعت 6 و نيم ، هفت چاپ شود ساعت 3 بامداد دوشنبه 31 ارديبهشت چاپ شد و به توزيع شهرستانها نرسيد.
البته توزيع تهران هم كه رسيد داستان دارد. حكومت دكهداران حكومت عجيبي است. حكايت چيزي كه تو با همه اهل ارتباطاط بودن نميتواني حريفش شوي ... .
راستي از همه مهمتر اينكه ما در اين شماره بخش قابل توجهي از مطالبمان را به موضوع آزار جنسي كودكان در خانه به وسيله اعضاي خانواده اختصاص داديم .
كمكم انتشار اشراق به شيوه منظمي نزديك ميشود كه فعلا خلاءها و كمبودها را دو دوست بزرگوار اشراق يعني رمضانپور و متينصفت جبران ميكنند . اگر بخواهم از شماره چهارم بگويم اينكه ما يك بخش مفصل يعني آينه را دوباره به اطفال اختصاص دادهايم و در آن گفتگويي با خانم دكتر كتايون خوشابي داريم . اردلان عطارپور در اين شماره اشراق حسابي خوشقول بوده و چند مطلب دارد اما داستانكهايش باز هم خواندني است .
اسدالله امرايي داستان محاكمه را براي اين شماره ترجمه دارد ولي تا اين لحظه مهناز عادلي طنز نفرستاده است . گزارش معصومه كريمي نيز درباره سرقت خودرو در تهران جالب است . به نظر شما تيتر اول اين شماره ما چه خواهد بود ؟
وقتي در شماره دوم در صفحه آخر ماجراي خريد موبايلي را نوشتيم كه با وجود عيب فروشندهاش حاضر نشده آن را تعويض كند و از ماجرا 6 – 7 ماهي گذشته همه به تيتر انتخابي براي آن مطلب اعتراض كردند . آ
قاي فرجاد تا اشراق را ديد گفت : « اگر شركت سوني اريكسون اداره حقوقي فعالي داشته باشد از شما شكايت ميكند » . تيتر آن مطلب را من زده بودم : « پشت دستم را داغ ميگذارم سوني اريكسون نخرم » !

در جلسه بعد از انتشار آقاي رمضانپور هم نسبت آن انتقاد كرد . ته دلم خالي و خاليتر ميشد اما با اعتماد به نفس ميگفتم قبول ولي ميخواستم هر طور شده بزنم به هدف .
وقتي شماره سوم منتشر شد خواهرم از اهواز زنگ زد و گفت آن موبايل فروش در اهواز كه ماجرا مربوط به او ميشده شديدا شاكي شده و گفته ميروم شكايت ميكنم و همين موضوع باعث ترس صاحب موبايل شده و حالا به چهكنم چه كنم افتاده است .
باز هم ته دلم خالي شد اما عجيب خوشحال شدم زيرا بالاخره در اين آشفتهبازار شرايطي پيش آمد كه حقي به حقدار برسد .
خلاصه كلام ، در اين بحران بيفروشي و نگرانيهاي شمارههاي نخست و ضررهاي مالي پيدر پياش يك بازخورد حسابي گرفتيم . شرح ماجرا را در شماره چهارم بخوانيد .
خيلي دوست داشتم در همان شماره اول از دو استادم « علي اكبر قاضيزاده » و « حسين قندي » مطلبي در اشراق داشته باشم اما مشغلههاي شماره اول نگذاشت .
نوروز كه گذشت تمام همتم را بر اين گذاشتم كه اين دو بزرگوار را در جريان كارمان بگذارم . بالاخره با استاد قاضيزاده در روزنامه پول قرار گذاشتم . شماره دوم چاپ شده بود . در دفترش حاضر شدم . اول از همه ابراز لطف او مرا ذوقزده و شرمنده كرد و بالاخره نوبت به اشراق رسيد . تورقي زد و بعد با همان صراحت لهجهاي كه دارد از وضعيت مالي كار پرسيد و ... .
استاد قاضيزاده از نحوه بستن اشراق كه صفحه اولش افقي و مابقي صفحاتش عمودي است دلخور شدو تاكيد كرد كه از منطق كار روزنامهنگاري پيروي نميكند.
از ديگر نكاتي كه او تاكيد داشت بحث گرافيك صفحه اول اشراق بود كه به نظر استاد تركيب به وجود آمده شلوغتر از آن بود كه در آن مطلب و عكس به كار رفته بود .
آقاي قاضيزاده خيلي تاكيد كرد كه براي صرفهجويي در هزينهها به پر كردن صفحات با قلم خودمم نيفتم و مهمتر اينكه روزمره نشوم .
رويم نشد به استاد بگويم يادداشتي ، گزارشي ، چيزي براي چاپ به ما بدهد . نخستين باري كه او را ديدم را به ياد آوردم . منتظر برگزاري كلاس درس گزارش بودم . خيلي با خبر و مصاحبه ارتباط برقرار نكرده بودم و از طرفي اساسا كار رو.زنامه را به واسطه گزارشنويسياش دوست داشتم !
علي اكبر قاضيزاده در يكي از پنجشنبه – جمعه هاي بهاري اهواز به كلاس ما آمد و از همان موقع خودش را در دل ما جا كرد حتي اگر گاهي تلخي زبانش باه جان كسي ميافتاد .
حالا شاگرد خيلي دوست دارد ببيند استاد ماحصل تلاش او و دوستانش را چند نمره ميدهد حتي اگر كار به عبارتي با حضور افرادي چون رمضانپور ، متينصفت ، امرايي و عطارپور كاملا حرفهاي پيش برود .
از ابتداي آخرين ماه سال گذشته تا به حال حدود 3 ماه گذشته است و ما توانستهايم سه شماره از « اشراق » را منتشر كنيم . اما به جرات ميتوانم بگويم كه با همه دست به قلم بودن خودم و راههايي كه براي صفحه پر كردن بلد بودم اگر همراهي و بالاي سر كار بودن « علي اصغر رمضانپور » و « بهروز متين صفت » نبود اشراق به اينجاي كار نميرسيد .
موضوع به آخرين روزهاي بهمنماه 1385 بازميگردد. من براي شروع كار همه كاري كرده بودم . ميدانستم با وجود پاي كار بودن دكتر ناصر قاسمزاد اما همه كارها به دوش خودم خواهد بود . از آن جمع چند نفرهاي كه اواخر مهرماه جمع شديم تا با مشاركت همديگر نشريهاي منتشر كنيم فقط من بودم و قاسمزاد . خلاصه وقتي با دكتر « قدرتالله قرباني » آخرين قرار و مدارها را گذاشتم با ترس و لرز به آقاي رمضانپور زنگ زدم . ميترسيدم كه او رايم را بزند . اما اتفاقي كاملا متفاوت افتاد . او نه تنها رايم را نزد كه تمام و كمال كمك كرد تا اين كار شروع شود .
در همين شماره سوم ، يعني شنبه 15 ارديبهشت تا بامداد يكشنبه اين رمضانپور و متين صفت بودند كه كار را جمع كردند . وقتي ميديدم متينصفت تا ساعت 5 صبح يكشنبه يكدم سر پاست و من خواب خواب ، وقتي ميديدم رمضانپور ساعت سه بعد از نيمه شب با چه حسي تيتر ميزند هيچ وصفي در بازگويي كارشان نمييافتم .
اين روزها هر كسي كاري برايت انجام دهد امكان ندارد چشمداشتي نداشته باشد . اما دستكم در اين سه ماه اين دو مرد ، مردانه پاي كار ايستادهاند بدون آنكه چشمداشتي داشته باشند . هيچ وصفي براي اين دو و كارشان ندارم جز اينكه بگويم در اين روزگاران دو مرد يافتن مثل متين صفت و رمضانپور معجزه است . معجزهاي كه خداوند نصيب من و ما اشراق كرده است .

غروب 16 ارديبهشتماه دوباره من به همراه يك سيدي كه فايلهاي پي.دي. اف 24 صفحه اشراق جديد در آن بود به چهاردانگه در جنوبغربي تهران رفتم تا بلكه شماره جديد را با دردسر كمتري نسبت به شماره دوم چاپ كنم .
بچههاي ليتوگرافي چاپخانه گلها بازهم دلخور بودند كه دير كار را بردهام و آقاي لطيفي مسئول چاپ ميگفت كار اصلي آنها يعني انتشار خبر ورزشي و خبر سياسي عقب ميماند . بالاخره آقاي صادقي و همكارش در ليتوگرافي آنقدر سريع فيلم و زينكها را آماده كردند كه بتوانيم اينبار اشراق را به نيمه شب نرسيده به خانه ببريم .
شماره سوم اشراق مصاحبههايي درباره استان فارس و كسب رتبه اول وقوع جرم در آن دارد . گزارشي درباره پلهاي عابر پياده تحت عنوان « دالانهاي وقوع جرم » ، گزارشي درباره آمدن كارشناس مستقل سازمان ملل و مطالعه او درباره كودكآزاري دارد . اسدالله امرايي داستان نامهاي به خدا را برای اين شماره ترجمه كرده است و مهناز عادلي طنزش را درباره قتلهاي ناموسي نوشته است . مرجان اسماعيلي هم مطلب خوبي درباره « نشوز » نوشته است . راستي ميدانيد نشوز يعني چه ؟ مینو گله هم گزارشی درباره نخستین کودتا در ایران نوشته است .
پيش از اينكه « اشراق » منتشر شود يكي از دغدغههاي ما بحث توزيع بود . وقتي درباره اين موضوع با « امير موسيكاظمي » صحبت ميكردم حرف از شخصي به نام « جيرودي » بود . امير ميگفت او براي روزنامه هايي كه خريدار ندارد روزي 60 هزار تومان ميگيرد تا آنها را توزيع كند . به هر حال بعيد به نظر ميآمد كه بتوان به توزيع نشريهامان با جيرودي فكر كنيم . در آخرين روزهايي كه مقدمات فراهم شده بود و ميخواستيم استارت كار را بزنيم در دفتر آقاي خضر حيدري بودم و شريكش آقاي صالحي كلي دراين باره صحبت كرد . صحبتهايي كه هر شنوندهاي را از ادامه كار نا اميد ميكرد . بيرون كه آمدم با دكتر قاسمزاد كه آن موقع هنوز شريك ما بود موضوع را درميان گذاشتم . او گفت بابا بيخيال خودمان شده روي دستمان بگيريم و توزيع كنيم اين كار را ميكنيم . با اين حرف من هم راغب شدم خودمان موضوع توزيع را به گردن بگيريم .
نتيجه اين شد كه شروع كردم از كيوسكدارها پرسيدن . اما چشمتان روز بد نبيند . انگار به آنها فحش و ناسزا ميگفتم . پرسشم خيلي ساده بود : « آقا اگر يك نشريه هفتگي يا دوفتگي برايتان بياوريم آن را ميفروشيد ؟» هنوز يادم هست كمي بالاتر از چهارراه استامبول در خيابان فردوسي مردي مسن چنان نگاهم كرد و در ادامه گفت برو آقا خدا روزيتو جاي ديگه بده كه فكر كردم شايد پيشنهاد فروش مواد مخدر يا مشروبات الكلي دادهام !!!
خلاصه اينكه ديدم كار هركس نيست خرمن كوفتن .... . وقتي آقاي رمضانپور رسما كار را شروع كرد و هر شب خودش به همراه بهروز متين صفت ميآمدند بالا سر كار از توزيع پرسيد . من هم تا اندازهاي ماجرا گفتم . اول چيزي نگفت ( مثل يك آدم حرفهاي كه ابتدا كار را برانداز ميكند و بعد ... ) . بعد وقتي اشراق شماره اول نهايي ميشد يعني شنبهاي كه كار را بايد به چاپخانه تحويل ميداديم 19 اسفندماه 1385 ، آقا رمضانپور رفت سراغ آقاي جيرودي . من در خواب هم نميديدم كه او توزيع ما را بپذيرد . البته اين اعتبار رمضاپور بود كه ما را اينچنين به اوج برده بود .
« اشراق » منتشر شد و شركت « نشر گستر امروز » آن را توزيع كرد . آقاي جيرودي حتي روي مساعد نشان داده بود تا شماره هاي بعدي را درچاپخانهاي چاپ كنيم كه روزنامه خبر ورزشي در آن چاپ ميشود .
به هر حال بعد از تعطيلات نوروز تماس گرفتم و با آقاي جيرودي قراري گذاشتم . سهشنبه ۴اردیبهشتماه 1386 نزديك ميدان وليعصر ، همانجايي كه روزنامه خبرورزشي هست . دقيقا همانچيزي كه تصور ميكردم . البته با صدايش كه از پشت تلفن شنيده بودم فرق قابل تجسم نبود . نشسته بودم منتظر در دفترش كه ديدم مردي آمد بلند قد و چهارشانه و پر. كت و شلوار آبي روشني به تن داشت . ما همديگر را قبلا نديده بوديم ولي هر دو ميدانستيم كه قرار داريم . پذيرايي گرمي از من كرد . از همان لحظه فقط به اين فكر ميكردم كه چقدر با تصور من همخواني داشت . اميدوارم از اين تعبير من ناراحت نشود ولي هنوز هم حس من اين بود كه « پدرخوانده » مطبوعات را ديدهام . به هر حال ميدانم كه او خيلي خوب كارش را بلد است . دستكم در توزيع رقيب ندارد . او كلي درددل كرد . از تعرفه هواپيمايي گفت و اينكه اگر بنزين گران شود ... .
مكالمه آن روز صبح ما در دفتر آقاي جيرودي با قرار و مدارهايي در مورد چاپ تكميل شد . حالا واقعا به ياد آن روزي ميافتم كه از دفتر آقاي خضر حيدري آمدم بيرون و نميدانستم چه بايد بكنيم ؟