شماره دهم اشراق هم راهي بازار دکه ها شد تا كيوسكداران كه 6 ماهي ميشود چنان لطفشان شامل حالمان شده كه خدا ميداند!
باز هم چاپخانه گلها ديشب ما را ذوقزده كرد. حدود ساعت 5 بعدازظهر روز يكشنبه در حالي كه با هزار سلام و صلوات راهي آنجا شده بودم و زير لب ذكر ميگفتم تا به خير بگذرد رسيدم به محل چاپخانه.آقاي صادقي مسئول ليتوگرافي آنجا خبر را داد. پرسيد كارشما چهار رنگه؟ گفتم بله و در جواب شنيدم كه دستگاهشان خراب شده و و فقط ميتوانند دو رنگ چاپ كنند. تازه ما بعد از 9 شماره انتشار در اين شماره آگهيهاي خصوصي داشتيم كه قرار بود به پول تبديل شود. نميشد كاري كرد. از طرفي ساعت 5 و 30 دقيقه بعدازظهر كجا ميشد كار را چاپ كرد؟ به سفارش مدير چاپ گلها ، اصغر روحپرور راهي چاپخانه رسالت همانجايي كه شماره اول را چاپ كرده بوديم رفتم. به هزار زور و ضرب قرار شد تا ساعت 2 يا 3 بعد از نيمه شب چاپ بشود.
با وجوديكه اصرار داشتم سر چاپ باشم اما تاب نياوردم و بعد از دو شب بيخوابي خوابم برد. صبح وقتي ميخواستيم سر كار برويم همسرم ، مينا شهني ، گفت به سلامتي شماره دهم هم چاپ شد اگر همچنان ميخواهي اين كار را ادامه دهي لطفا بشين و يك ارزيابي حسابي از كار بكن چون در اين شرايط و با اين وضع صفحهبندي و مطلب هيچ كار خلاقانهاي از آب بيرون نميآيد ... . راستش خودم هم از اين يك تنه پيش رفتن به تنگ آمدهام . به هر حال اين نظر مينا بود شما چه فكر ميكنيد؟ شماره اول ما را ديدهايد؟ دوم ، سوم .... و بقيه را چطور ؟ خواهش ميكنم درباره كيفيت ادامه اشراق به من كمك كنيد يعني حداقل مثل مينا نظرتان را به من اعلام كنيد. ممنون.
براي روز خبرنگار دلم ميخواست چيزي بنويسم.دلم ميخواست براي تنها خبرنگار اشراق هديهاي بخرم. اما نه اين كار را كردم و نه چيزي در خاطره مجازي اشراق ثبت كرد. تنها برايم يك اتفاق مهم بود. از نگهباني همشهري با من تماس گرفتند و گفتند بيا يك پاكت را تحويل بگير! وقتي رفتم متعجب مانده بودم كه مرا چه كار با دولت است؟
پاكتي از دبيرخانه اطلاع رساني هيئت دولت بود. يادداشتي با امضاي محمد تورنگ. عجيب لذتي داشت اين نامه. تبريكي به مناسبت روز خبرنگار بود. يك برگ كاغذ بيشتر نبود اما معنويتي در آن موج ميزد كه نميتوانستي در برابرش واكنش نشان ندهي. هيچ كاري هم از اين با ارزشتر نميشد. در شرايطي كه حتي مديرمسئول و قائم مقام عزيزش در همشهري حتي به خود زحمت ندادند سري به تحريره بزنند و از خبرنگاران خود حالي بپرسند و در جاي ديگر همه منتظرند يا با چرتكه حساب روز خبرنگار را صورتحساب بگيرند كار محمد تورنگ يك دنيا ارزش داشت. نمي دانم چگونه اين حس را بايد به كلمه تبديل كرد و از آن حرف زد ولي برايم خيلي خوشحال كردني بود.
تا پيش از انتشار اشراق من فقط يك خبرنگار بودم كه فكر ميكردم در تحريريه چيزي شبيه شاخ غول را ميشكنم! دستكم اين 9 شماره اشراق اين لطف را براي من داشته كه اندكي فراتر از خبرنگاري در اين حرفه عجيب و غريب ببينم. اينكه چه مافياها ! و چه چرخههاي عجيب و پيچيدهاي كار مطبوعات دارد تا من نوعي پز بدهم كه « روزنامهنگارم »! ( خودتان لحن و آهنگ مناسب را به اين عبارت بيفزاييد... !)
هر شماره اشراق براي من امتحاني بوده شايد از تمام كنكورهايي كه دادهام سختتر. اما در اين سختي پشت پردهاي را ميبيني كه شايد سالها خبرنگاري و سرك كشيدن به هر سوراخ و كنج و خلوتي به تو فرصت ديدنش را نميداد.
از شماره چهارم اشراق كه « چاپ گلها » بر سر موضوع كاغذ مرا فيتيلهپيچ كرد و عملا هر شماره تمام اباء و اجدادم را براي دريافت پول كاغذ به صف ميكشد ، من بيش از هر چيز به با ارزش بودن كاغذ پيبردهام!
اما همين جواهر بيفروغ را يكشنبه گذشته در حالي ديدم كه بغض گلويم را گرفت.
فكر كردم من نوعي و ديگراني كه با هزار درد و مشكل ، با هزار حربه و رويه اين كاغذ را تحويل دستگاه چاپ ميدهيم تا سياهش كنيم و به بازار عرضهاش كنيم چه قبرستاني براي آن تدارك ميبينيم.
يكشنبه در چهاردانگه انتهاي همان خياباني كه چاپخانه جيرودي يا همان چاپ گلها قرار دارد به انباري رفتم كه مربوط به برگشتيهاي روزنامهها و مطبوعاتي بود كه شركت نشرگستر امروز توزيعش ميكند.
سولهاي بزرگ و ساكت. بدون هياهو و بدون تكاپو. برخلاف سوله توزيع و بر خلاف سوله چاپ كه شلوغ و پر سر و صدا رژهرفتن كلمات را در خود دارند در اين سوله حكايت غسالخانه را ميتواني به روشني ببيني.
برگشتيها را به اينجا ميآورند. زمان آنها گذشته است و نوترها و جديدترها جايشان را گرفتهاند. آنها يعني مجلات، روزنامهها و .... ديگر مردهاند كه به اينجا ميرسند.
شمارش ميشوند و بعد نوبت به كفنپوشي آنها ميرسد. بعد از حساب و كتاب با شركت توزيع و در حالي كه به سبب كمي فروش مجبور شدي حداقل توزيع را هم بپردازي آن وقت ناخواسته اتين قبرستان برايت حكم دروازهاي نجاتبخش را دارد.
حداقل توزيع رويهاست كه جيرودي آن را باب كرده است. در اين رويه هر نشريهاي كه از يك حداقلي كمتر بفروشد بايد اين مبلغ را بپردازد. به عبارت سادهتر هر نشريهاي كه كمتر از سهم توزيعكننده فروش داشته باشد بايد اين مبلغ را بپردازد.
اما قبرستان. آنجا برگشتيها را شمارش ميكنند و بعد كسي با اسپري رنگ روي آن را رنگ ميپاشد تا كاملا از رده خارج شود. بعد افرادي هستند كه اين برگشتيها را كيلويي ميخرند. هر كيلو كاغذ روزنامه باطله را يكشنبه گذشته حدود 75 تومان قيمت گذاشته بودند.
كاغذ خام و استفاده نشده را كيلويي 850 تا 950 ميخريم و بعد كه خوب سياهش كرديم و كسي به عنوان نشريه از ما نخريدش كيلويي به يك دهم آنچه خريدهايم ميفروشيمش تا ساز و كار توليد مقواهاي ارزانقيمت شيريني و كفش و ... فراهم شود. قبرستان مطبوعات جاي غم انگيزي بود... . حتما از اينجا برايتان عكس ميگيرم ... .
شايد باورتان نشود ولي در انتشار شماره نهم اشراق ، يك فيوز كوچولوي دستگاه اسكن ليتوگرافي كه فيلم ميگيرد توانست چاپ و بعد توزيع ما را به 24 ساعت بعد عقب بيندازد. هزينه و ضرر اين 24 ساعت را چه كسي بايد به عهده بگيرد قطعا چاپخانه گلها و سيتم جيرودي نيست!
به هر حال من روز يكشنبه 7 مرداد 1386 از ساعت 4 بعد از ظهر در چاپخانه گلها داشتم رژه ميرفتم چون بچههاي ليتوگرافي نيامده بودند. بعد كه آمدند از حدود ساعت 5 تا 10 شب درگير دستگاه اسكن آنها براي تعويض يك فيوض 8 آمپري شيشهاي بوديم. آخر سر هم كه كار دير شدهبود خب چه ديواري كوتاهتر از ديوار اشراق ميشد پيدا كرد. خبر ورزشي و خبرسياسي چاپ شدند و اشراق ماند براي روز دوشنبه تا ما امروز سهشنبه به سراغ شما بياييم.
راستي روزها در يك هفته 10 روز اخير آن قدر سريع گذشته كه فرصت بازگويي بعضي از ماجراهايش دست نداده . اگر حوصله داشتيد برايتان خواهم گفت. اما اين شماره دلم حتي براي وقت نسوخت از اين دلم سوخت كه مجبور شدم دو بار به چاپخانه واقع در چهاردانگه بروم.يعني دو تا 70 كيلومتر را پيمودم.در اين روزهاي نگارني از بيبنزيني!