تبليغاتX
هفته نامه اشراق
وقایع نگاری انتشار یک هفته نامه حوادثی

 

سه‌شنبه 27 شهريورماه 86 وقتي از همشهري برگشتم و مينا را رساندم بايد به يك مصاحبه هم مي‌رفتم و بعد راهي چاپخانه مي‌شدم تا شماره دوازدهم را به دست آنها برسانم. در راه مينا چند بار از من سئوالاتي پرسيد و من كه هر بار كه بايد راهي چاپخانه شوم دچار سندرم چاپخانه مي‌شوم( اينكه حالا چه مي‌شود ؟ چاپش مي‌كنند يا نه ؟ كاغذ به ما مي‌دهند يا نه ؟ چكش را براي كي بنويسم؟ پول از كجا جور كنم و ... ) جواب‌هاي نااميدكننده‌اي به او دادم به گونه‌اي كه حسابي شاكي شد و گفت :« تصورت فقط لبه پرتگاه بودن است. همه‌اش فكر مي‌كني الان است كه با يك فوت با يك نسيم پرت شوي ... بابا كمي هم اميدوار باش... ».

بعد از مصاحبه حدود ساعت 4 و 30 دقيقه بود كه مي‌خواستم از ميدان بهارستان راهي ميدان شوش و بعد بزرگراه آزادگان شوم تا به چهاردانگه برسم. اين بار قرار شده بود در چاپخانه گل‌ها كار را چاپ كنيم. نگراني از اينكه دير برسم و باز بخواهند بامبول درآورند كه دير رسانده‌ام و چاپ را به دم صبح واگذارند داشت ديوانه‌ام مي‌كرد. فكر حساب و كتاب‌ها هم كه مرا به اضطراب كشانده بود. اين دو ماه را با لطف آقاي انتظامي مدير مسئول همشهري تماما در بحران مالي سر كردم چون آقا به يكباره تصميم گرفتند جاي مرا عوض كنند و اين تعويض با من چنان بازي گراني را رقم زده كه نمي‌دانم چگونه از پسش برآيم. به هر حال در اين افكار با هزاران تصوير ناخوشايند خودم را به بزرگراه آزادگان رساندم. همين كه وارد اين بزرگراه شلوغ شدم يك تصوير ديگر همبه اين هزاران تصوير افزوده شد.« مراقب اين جاده شلوغ و بد راننده باش » . اين بزرگراه شرياني اصلي براي خروج و تردد بين شهري تهران است و درست در مسير ما و چاپخانه و هميشه مرا از رانندگي درآن مي‌ترساند!

داشتم با اين فكرها كلنجار مي‌رفتم كه يه پرسش همه ذهنم را مسخ كرد؟ « براي چه اين همه به خودت مي‌پيچي؟ مگر تا به حال كه 11 شماره منتشر شده درمانده‌اي ؟ مگر تا به حال كه يازده شماره منتشر شده اسپانسر و تيم حمايت مالي داشته‌اي ؟ مگر تا به حال شده بدون دردسر كاري حل شود؟»

براي يك لحظه همه چيز متوقف شد . به راستي در اين 12 شماره‌اي كه منتشر شده هيچ‌گاه نه از اسپانسر مناسبي خبري بوده ونه در هيچ كدام از شماره‌ها همه چيز به ويژه پول بر سر جاي خودش اما در نهايت به لطف خدا كار تمام شده روي دكه آمده و بعد ....

از خودم بدم آمد كه با وجود اين همه نشانه خوب همچنان به پيرفت كار شك داشتم. اما خب يك مسئله‌اي هم بود. من نگران تعهداتي بودم كه خيلي نمي‌شود آنها را به تاخير انداخت و اين روزها با شرايط كاري همشهري وضع مرا نامتعادل كرده است.

هر چه بود سئوال به جايي بود.

آن شب كار در چاپخانه بالا گرفت. مسئولين چاپ گل‌ها با همديگر دعوايشان بود و هر كدام مي‌خواست حرف او بر كرسي بنشيند. به بهانه اينكه دستگاهشان تازه تعمير است هر كدام بهانه‌اي مي‌آورد كه البته بي‌راه نبود ولي چرا من و اشراق بايد قرباني مي‌شديم كه ساعت 9 شب به ما بگويند ببريد چاپخانه ديگر در حالي كه من از جمعه قبلش با آنها در تماس بودم و مي‌گفتند چاپش مي‌كنيم. به هر حال با آقاي جيرودي بزرگ صحبت كرديم و گرچه او هم مخالف چاپ بود ولي پذيرفت و دستور چاپ داد. بدين‌ترتيب شماره دوازدهم چاپ شد. بماند كه بعد از 4 شب بي‌خوابي مي‌خواستم بخوابم ولي از چاپخانه حدود 3 بعد از نيمه شب تماس گرفتند كه كار لايي زدن تمام شده و حالا مي‌خواهند بفرستنش. بعد اينكه تا ساعت 4 و 30 بين خواب و بيداري سير كردم تا كار برسد. اين‌ها را مي‌گويم همه از اين بابت كه خاطره‌هايي براي انجام يك كار فرهنگي خصوصي و مستقل است وگرنه مي‌دانم هر كس خربزه مي‌خورد پاي لرزش هم مي‌نشيند. مي‌دانم مي‌توانستم به جاي آنكه 6 ماه گذشته را در استرس و اضطراب اشراق سر كنم راحت زندگي خودم را پشت سر بگذارم و به جاي آن همه پولي كه از اين سو آن سو جور كردم يك خودرو تر و تميز كولردار زير پايم مي‌انداختم تا حالش را ببرم! اما ترجيح دادم اشراق را منتشر كنم و تا به حال هم فقط يك حمايت شامل حالم شده كه 12 شماره منتشر شده است. لطف خدا.پس به اميد او باقيش هم پيش مي‌رود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 10:29  توسط سینا قنبرپور   | 

شماره دوازدهم را در راه داريم. قرار شده يك پرونده براي آغاز سال تحصيلي تدارك ببينيم. از سوي ديگر سعي كردم با دوستان ديگري تماس بگيرم و از آنها در كار تحريريه كمك بگيرم. فعلا از ميان آنها « مسعود مير » خوش قول ترينشان بوده زيرا ديشب آمد در خانه و مطلبش را داد. « اميد كريمي » و « محمود مولايي » از ديگر بچه‌هايي هستند كه قرار است مطلب بدهند. خانم « سارا هاشمي » و دوستش خانم « معصومه ابوالحسني » نيز همين طور. « شاهد حلاج » هم مطلب داده است. در واقع اين كار براي آن بود كه بتوانيم نيمه دوم سال را پر بارتر آغاز كنيم و محتوا را بهينه‌تر تحويل مخاطب دهيم.

دوباره كار انتشار آگهي در همشهري جوان را از سر گرفتيم و جالب‌ است بدانيد كه مميزي در بخش آگهي‌هاي همشهري از مميزي مطالب در تحريريه همشهري سخت‌تر است. اگر سري به شماره اين هفته همشهري جوان بزنيد و آگهي اشراق را ببينيد خواهيد ديد كه چگونه صفحه اول شماره يازدهم ما را نابود كرده‌اند زيرا مانتو خانمي كه در عكس بوده كمي كوتاه به نظرشان آمده. اين هم همان حكايت طرح برخورد با راذل و اوباش و امثالهم است كه فقط به ظاهر مي‌پردازد. البته بماند كه همشهري مدتي است زير تيغ ذره بين عده‌اي است كه بدشان نمي‌آيد به نفع ديگران حال قاليباف را بگيرند!

راستی برای شماره دوازدهم با « علی شهنی» دیشب چند مدل جديد طراحي كرديم و آخر ماجرا به اين ختم شد كه لوگو اشراق وسط بيفتد تا بتوانيم دو تا گوشواره آگهي كار كنيم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 17:38  توسط سینا قنبرپور   | 

نسخه‌هايي كه نظافتچي به آب دادسعي كردم جلد اين شماره را روي وبلاگ بگذارم ولي تا به اين لحظه نشده است. ديشب وقتي از بيرون برگشتم خانه اتفاق بدي افتاد. نسخه‌هاي شماره يازدهم را در پاركينگ گذاشته بودم تا بتوانيم مثل هر شماره توزيع رايگان را تدارك ببينيم. آمدم و ديدم كسي پاركينگ را شسته و بدون توجه به اينكه حالا دستكم مقداري كاغذ كنار پاركينگ گذاشته آب گرفته به همه اشراق‌هاي ما. هر چه بگويم چه حالي به من دست داد نمي‌توانم به درستي توصيفش كنم. اول فكر كردم يكي از همسايه‌ها كه مدتي است روي اعصاب ما رژه مي‌رود چنين كرده ولي بعد فهميدم كسي اين كار را كرده كه كارگري مسن است و هميشه براي تميز كردن راه‌ پله و ... مي‌آيد. واقعا غم‌انگيز است. پيش خودمان ( دستكم من پيش خودم شما را نمي‌دانم ) فكر مي‌كنيم چه كاري انجام مي‌دهيم. يك كار فرهنگي ، يك كاري كه روي جامعه مي‌تواند تاثير بگذارد. كاري كه مي‌تواند زندگي مردم را .... ! و هزار ذهنيت ديگر مشابه اين. اما اصلا براي كسي مهم اين نيست با اين كاغذي كه به قيمت خون سياوش خريداري مي‌شود و به همان قيمت سياه ! چگونه رفتار شود. همه‌اش يك تصوير است : وسيله‌اي براي پاك كردن شيشه يا بستن سبزي.

بگذريم... .

يكشنبه شب اتفاق ناخوشايندي افتاد. البته اگر وحيد اطلسباف نبود شايد به اين زودي‌ها نمي‌فهميدم. يكي از راننده‌هاي آژانس مولن روژ را فرستادم برود از چاپخانه رسالت نسخه‌هاي دفتر را بگيرد( همين ها كه حالا خيس شده است ) . وقتي آمد ديدم اشراق از سر و كول پرايد چنان بالا رفته كه نه راننده جاي نفس كشيدن داشت و نه تعداد نسخه‌هاي دفتر چنين ريختي. گويا گارگران چاپخانه همه را تحويلش داده بودند. گفتم چرا اين همه را آوردي گفت من نامه شما را دادم ولي آنها گفتند همه را بايد ببري. تعداد بسته‌ها را گفت و اينكه در هر بسته چند تا نسخه هست. حساب كردم ديدم 500 نسخه در همين حالت از كل كمتر است. يكي از بسته‌ها را شمردم و در كمال ناباوري ديدم كه به جاي 200 نسخه در يك بسته 190 نسخه است. از راننده آژانس خواستم يك بسته را انتخاب كند و بشمارد. خودم هم يكي ديگر را شمارش كردم. بسته‌اي كه راننده شمرد 185 بود. بسته ديگري كه من شمارش كردم 195 بود. در واقع علاوه بر 500 نسخه‌اي كه كم بود از هر بسته هم تعدادي كم بود. با اين حساب كسري به 700 نسخه‌اي مي‌رسيد.

حرف وحيد اطليباف دوباره در گوشم مثل زنگي پر صدا نواخته شد. او گفته‌بود لايي‌زن‌ها ممكن است چنين كنند و به طور مشخص درباره كسي هشدار داده بود كه اين شماره و شماره 10 را لايي زده بود. گرچه به آقاي قاسمي‌پناه مدير چاپخانه رسالت گفتم اما تا به حال اين مدلش را نديده بودم كه كسي بخواهد با اين جور تيغ زدن از بسته‌هاي اصلي آن هم در اين سيستم توزيع نشريات  چنين سرقتي بكند و بعد حالا در اين بازار خراب بخواهد آنها را به پول تبديل كند.

باز هم بگذريم...

وقتي اعصابم از خيس شدن نسخه‌هايي از اشراق به هم ريخته بود و داشتم بر سر كارگري كه اين كار را كرده بود فرياد مي‌زدم جمله‌اي بر زبانم جاري شد كه براي كار خودم متاسف شدم. گفتم بابا براي اين كار اين همه بايد خرج كني بعد يكي مثل تو همه را خراب كند آدم بره توالت خالي كنه بيشتر از اين كار پول در مي‌ياره كه تازه شما بهش ضرر هم بزنيد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 20:36  توسط سینا قنبرپور   | 

نيم‌ساعتي است كه از چاپخانه رسالت برگشته‌ام. شماره يازدهم با وجود آنكه با مختصات چاپخانه گلها تداركش را ديده بوديم اما بازهم به سبب معيوب بودن خط چاپ گل‌ها به چاپخانه رسالت سپرديمش. در اين چاپخانه با وجود آنكه كار خوبي تحويل مي‌دهند هيچ راهي براي فرجه گرفتن نيست. امروز كلي سعي كردم فرصتي يك ماهه بگيرم ولي آخر سر نشد.

به هر حال اينك اشراق زير چاپ است. راستش را بخواهيد اين سه هفته كه گذشت مثل سه ماه بر من گذشت. به خصوص همين يك هفته اخير كه به سبب برخي بي‌نظمي‌ها در كار نتوانستم چك مربوط به بهاي چاپ و كاغذ شماره دهم را پر كنم و به جيرودي نيز بر سر همين مسئله بدقولي كردم.

در همين مدت به هر كسي كه فكر كنيد مي‌توانستم رو بيندازم براي گرفتن پول به صورت قرضي ، وام قرض‌الحسنه و وام‌هاي معلوم‌الحال ديگر رو زدم.

فقط خدا شاهد بود كه چه روزهاي پر استرسي را پشت سر گذاشتم و خدا را شكر مي‌كنم كه در قالب كارهاي اشراق مي‌توانم خدايي خدا را ببينم.

خدا را شكر كه هنوز بعد از خدا لطف دوستان شامل حالم است. بگذريم...

در فاصله چاپ شماره دهم و شماره اخير مي‌خواستم كارهايي انجام دهم كه تجربه‌هاي عجيبي براي من و اشراق شد. اما از مجموع اين تجربه‌ها به اين نتيجه رسيديم كه شكل كار را تغيير بدهيم. مينا خيلي به من كمك كرد تا اندكي از آشفته‌بازار ذهني‌ام خارج شوم و كمك كرد تا بستر اين تغيير را فراهم كنيم. من يك طرح را پياده كردم. ديشب هم دوست عزيزمان كامران آمد و چند ساعتي با علي شهني چند طرح را پياده كردند. شماره يازدهم را با طرحي كه خواستم زديم ولي اميدواريم تا شماره بعد به يك جمع‌بندي برسيم تا صفحه‌هاي جذاب‌تري از نظر شكل به شما عرضه كنيم.

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 19:35  توسط سینا قنبرپور   |