«فاخته صمدي» در ناباوري اعدام شد و آن هم در شرايطي كه هيچ كس از زمان اجراي حكم با خبر نشد. در اين بهت و بيخبري جالب است نگاهي بيندازيم به انعكاس اخبار منتشر شده از اين واقعه كه ميتوان گفت در سيستم قضايي ما كمتر روي داده است.
از ميان روزنامهها به جز روزنامه «اعتماد ملي» هيچ روزنامه به خود زحمت نداد كه ماجرا را تا قبل از اعدام پيگيري كند. اما پس از اعدام اين خبر تقريبا عنوان اول صفحههاي حوادث بود. در اين ميان ابتدا جامجم و بعد اعتماد ملي دقيقترين اخبار را درباره فاخته منتشر كردند. حتما ميپرسيد چرا؟
جامجم گرچه تلاشي براي نجات اين زن جوان تا پيش از اعدام نكرد( كه انتظار هم نميرفت) اما در نگارش خبر اعدام فاخته بدون قضاوت وارد موضوع شده بود و همه تاريخها را به درستي قيد كرده بود.
گزارش اعتماد ملي با به چالش كشيدن موضوع اعدام با اين همه تعجيل قابل انتظار بود ولي تاريخ وقوع قتل دكتر پدرام را 11 ديماه 1380 قيد كرده بود كه تاريخ وقوع قتل 6 ديماه و تاريخ كشف جسد 11 ديماه بود . فاخته را روز 18 ديماه 1380 دستگير كردند.
اما نوشتههاي ديگر روزنامهها قابل تامل بود كه چطور همكاران عزيز من به خود اجازه داده بودند چنين متنهايي را به مخاطب خود تحويل دهند.
روزنامه «تهران امروز» گرچه تاريخ وقوع قتل را درست قيد كرده بود اما محل وقوع حادثه را دفتر مقتول عنوان كرده بود و علت وقوع را « سوءظن » فاخته مطرح كرده بود.
اعدام فاخته در صفحه حوادث روزنامه اعتماد نيز اشتباهات بسياري در خود جاي داده است. از جمله اين اشتباهات سن فاخته است. فاخته در روز اعدام فقط 30 سال و 5 روز داشت در حالي كه اين روزنامه او را 32 ساله معرفي كرده است. در گزارش اعتماد شغل مقتول پزشك عنوان شده در حالي كه او كارمند بازنشسته وزارت امور خارجه بود كه در مطب دندانپزشكي با فاخته آشنا شده بود.
آشنايي فاخته با دكتر پدرام مربوط به يكي – دو ماه قبل از حادثه بوده ونه يكسال قبل. فاخته در زمان آشنايي با دكتر پدرام در عقد جواني به نام مهدي بود و نه پس از آشنايي با پدرام.
روزنامه ایران هم به روایتی از فاخته پرداخته است که به کلی به دور از انصاف است. فاخته در پی چند روز حبس در خانه دکتر فرید پدرام و در حالی که شناسنامه اش در توقیف آن مرحوم بوده و در شرایطی که تلفن از او دور نگاه داشته می شده و قرص های آرامش بخشش توسط مقتول از وی دور نگاه داشته شده شرایطی را رقم زده که فاخته دست به ضرب و جرح زده و برای رد گم کردن مقداری اشیاء خانه را با خود برده است. به تایید مندرجات پرونده اساسا این اشیاء ارزش چندانی نداشته که بر پرونده عنوان سرقت برای قتل چسبانده شود.
القصه- اگر روایت من خبرنگار را نمی پسندید خب باشد ولی در باب وقوع یک قتل باید جستجو کرد.قطعه های مختلف این پازل را کنار هم گذاشت تا تصویری واقعی تر از ماجرا به دست آید نه آنکه میرزا بنویس افسر پرونده و قاضی دادگاه شد.
لابد ميگوييد اينها ديگر حكم نوشداري بعد از مرگ سهراب را دارد. بله فاخته اعدام شد ولي من و شما به عنوان خبرنگاران حوزه پر دردسري به نام حوادث همچنان بايد چنين اخباري را انعكاس دهيم. حالا فرض كنيد به همين سادگي اخباري منتشر كنيم كه ريزهكاريهاي لازم در آن نقشي بازي نميكند. آن وقت خواننده بر اساس همين اطلاعات ما دست به تصويرسازي ميزند ونتيجه آن ميشود كه اگر نكتهاي هم در پروندهاي باشد كسي به آن توجه نميكند و يا ساده از كنار آن ميگذرند.
فاخته ميتوانست به گونهاي ديگر محاكمه شود اگر من خبرنگار به درستي به سراغ ماجرايش رفته بودم و به درستي ماوقع را ميكاويدم.
پس از اعدام فاخته زنان زنداني محكوم به قصاص مطمئن شدهاند اگر دراين سالها توانستهاند به لطف نگاه منصفانه آيتالله شاهرودي روزنه اميدي براي خود نگاه دارند تا 3 هفته ديگر و چهارشنبه آخر ماهي ديگر حكمشان با عجلهاي مشابه عجله اجراي حكم فاخته به اجرا درميآيد و آيا من و شما فقط حقوق ميگيريم كه بنويسيم كي ، كيو كشت و كي اعدام شد؟
هنوز نميدانم چه بنويسم.امروز آخرين چهارشنبه مهرماه موعد به چوبه دار سپرده شدن آنهايي است كه مجازات اعدام براي آنها صادر شده و اين آخرين چهارشنبه ماه درست يكهفته بعد از ماه مبارك رمضان بود زماني كه هنوز معنويات باقيمانده از اين ماه ميتوانست به كمك عدهاي بيايد و لذت بخشش تجربه شود.
اما اينگونه نشد زيرا مجريان قانون سليقهاي متفاوت داشتند.
هنوز ساعت به 8 و نيم نرسيده بود كه خانمم گفت از فاخته خبر داري.سايتهاي اينترنتي خبر از اعدام 10 نفر در بامداد امروز دادهاند.
به دكتر علي نجفيتوانا زنگ زدم. گفت از دفتر آقاي شاهرودي تماس گرفتهاند و گفتهاند ايشان دستور دادند تا اجراي حكم به تاخير بيفتد.
خوشحال به كارهاي روزمرهام مشغول شدم تا اينكه حدود ساعت 11 تلفن همراهم به صدا درآمد. صداي گرفته « ميترا خلعتبري » خود گوياي حال ناخوشش بود. گفت خبر بدي دارم: فاخته اعدام شد.
خشكم زد. پس دستور رييس قوه قضاييه چه بود؟ پس اينجا كي رييس است و كي مرئوس؟
ميترا گفت ديروز با جابري، قاضي اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران ، تماس گرفته و ايشان گفتهاند به دليل حضور رييس جمهور روسيه در تهران براي برگزاري اجلاس سران كشورهاي حاشيه درياي خزر احكام اعدام اجرا نميشود.
ميترا گفت : من هم با اعتماد به اين حرف از خير تماس با خانوادههاي اولياء دم ، وكلا و ... گذشتم و فكر كردم احكام اجرا نميشود.
اما صبح وقتي يكي از وكلاي اعدامشدگان با او تماس گرفته و خبر داده شوكه در اين حكايت مانده بود.
گويا ما از اعدام هموطنانمان خوشتريم. از اجراي اين گونه احكام هم همينطور و گويا اصلا حضرت علي(ع) پيشواي ما نبوده كه توصيه كرده لذتي كه در عفو هست در انتقام نيست. عفو و بخشش شرايطي ميخواهد كه ما هم بايد در وقوعش تلاش كنيم. اين همه تاخيري كه آيتالله شاهرودي به اجراي احكام در سالهاي قبل ميداد همه از همين حس تبعيت ميكرد تا بخششهاي بيشتري واقع شود اما اينك گويا مجريان احكام را از اجراي مجازات خوشتر است.
قاضي جابري را نديدهام. نميشناسمش. اما در 10 روز گذشته به واسطه پيگيري ماجراي فاخته به واسطه از حرفهاي او باخبر شدم. به خانم لقايي گفتهبود اصلا چنين خبري نيست. به خانم خلعتبري گفته بود اصلا نام فاخته در ليست اعداميهاي اين ماه نيست. تاكيد كرده بود كه از اعدام او بيخبر است و بعد به يكباره ... .
ميدانيد هيچ اتفاقي نميافتد مگر به حكمت خدا و ما به خوبي ياد گرفتهايم كه مرگ و زندگي در دست خداست. پس اي كاش در اين ميان به جاي آنكه بر طبل مرگ و نيستي بكوبيم براي زندگي و حيات بخشي به زندگيهاي مردم تلاش ميكرديم و در خاتمه بخشيدن به حيات ديگران با تامل و وسواس گام برميداشتيم نه اينقدر پيشگام.
شماره چهاردهم اشراق حدود ساعت 7 صبح امروز آماده شد. حالا بايد مديرمسئول تاييد كند تا امشب به دست چاپ بسپريمش.
حال و هواي عجيبي پيش از اين شماره به من دست داده بود.دوباره هم دقيقه 90 كارها را داشتيم جمع ميكرديم و در چنين اضطراري بدترين اتفاق اين است كه ذهن شما به عنوان سرتيم گرفتار مسائل حاشيهاي يا به عبارتي همان مشكلات مالي شود( باور كنيد در يك كار فرهنگي تنها چيزي كه اهميت ندارد ماديات است!).
خلاصه اينكه ما از بعد از ديدن مجموعه « ميوه ممنوعه » در آخرين ساعات عيد فطر مشغول صفحهبندي شديم به اين خيال كه تا يكشنبه تمام ميشود. اما جالب است كه هنوز نميتوانيم روي يكي دو تا آگهي كه با هزار منت و سنت به دستمان رسيده حساب كنيم.
جالب اينجاست كه تا اندكي سخت ميگيريم تا بلكه نزد بازاريان مطبوعاتي كه كاغذ ميفروشند و چاپخانهدارند شرمنده نشويم بخش آگهيها شرمندهامان ميكنند.
ما از شماره هشتم اشراق را براي بسترسازي جذب آگهي رنگي منتشر كرديم. اصلا از سر شكمسيري نبود.همه چيز اعم از تيراژ و فروش و برگشتي را هم شفاف اعلام كرديم. از شماره نهم يك شركت كامپيوتري به ما يك چهارم آگهي داد كه در ازاي 4 نوبت انتشار آن قرار گذاشت يك دستگاه كامپيوتر به ما بدهد. پس از آن بانك كشاورزي از طريق بخش آگهيها وعده كرد كه هر شماره 400 هزار تومان به ما بپردازد. حالا كه ما براي آبانماه يك بدهي سنگين داريم كه بايد چك وعده كرده خود را پر كنيم بانك كشاورزي از 5 شماره آگهي يك چهارمصفحهاي منتشر شدهاش تنها سه نوبت آن را ميخواهد پول بدهد در حالي كه رقم 200 هزار تومان را يادآور ميشود( امان از حق حساب گيري).
شركت كامپيوتري هم گرچه ما به عهد خود وفا كرديم و 4 شماره آگهياش را منتشر كرديم ولي حاضر به تحويل كامپيوتر نيست.
جيب ما هم ديگر توان رويارويي با چنين بازار خرابي را ندارد كه در آن دلالان تعيين ميكنند چه خوراك و اطلاعاتي به مردم بدهند و اهل اين حرفه همه مواجب بگير اين قشر افراد بياطلاع و ناآگاه از عرصه اطلاعرساني شدهاند.
به هر حال آخرين نفسها را تنها به اين اميد در صفحات اشراق دميدهايم باشد كه خداوند توفيق بدهد اشتباهات مديريتيامان ( به ويژه من به عنوان كسي كه همه تصميمات اجرايي را گرفتهام ) را جبران كنيم و قبل از توقف كار روزنهاي براي ادامه اين تلاش بيابيم.
به اميد حق
مهمترين نكتهاي كه درباره كار روزنامهنگاري بايد بدانيم اين است كه در اين كار به هيچ كس مدال نميدهند. اگر كار خوبي انجام دهي كه هيچ اما اگر كار بدي انجام دهي خداوند به داد تو برسد.
حكايت اين متن از آخرين تلاشهاي ما خبرنگاران براي نجات « فاخته » و تاثيرات متفاوتي كه داشته ناشي شده است.
پنجشنبه بعدازظهر بود. تازه توانسته بودم از درد دندانم به خواب پناه ببرم. تازه چشمم گرم شده بود كه صداي تلفن خانه مرا از خواب پراند. اما راستش اصلا حوصله ترك رختخواب را نداشتم. از اين پهلو به آن پهلو شدم و بيخيال تلفن. دقيقهاي بعد صداي زنگ موبايل به صدا درآمد. يك بار جواب ندادم ولي براي بار دوم كورمال كورمال و دلخور از اينكه نرمي بالشت را ترك ميكنم به سراغ تلفن رفتم. بله بفرماييد؟
صداي زن جواني بود از جايي كه همهمه و زمزمه بسيار بود. صدا برايم ناآشنا بود. چنان عصباني مرا خطاب قرار داد كه توانست درد دندان و بيخواب كردن بعدازظهرم را به رخ بكشد.
باز گفتم بفرماييد؟
- شما آقاي قنبرپوريد؟
بفرماييد؟
- گفتم شما آقاي قنبرپوريد؟
عصباني گفتم بفرماييد . اما او اصرار داشت كه اول من تاييد كنم قنبرپور هستم و بعد حرف بزند.
من هم از سر لج گفتم نه من قنبرپور نيستم!
به ناگاه شنيدم كه گفت : من فاخته هستم.
فاخته همان زني كه از آخر هفته قبل شنيده بوديم به ناگاه قرار است اعدام شود. گفتم فاخته صبر كن من قنبرپورم اما اي كاش نگفته بودم.
حتي نگذاشت حالش را بپرسم. هرچه دوست داشت گفت. هر آنچه كه ميتوانست از الفاظ ناشايست نثار من و ميترا خلعتبري كرد.( اشتباه نكنيد هدفم از نوشتن اين سطور خراب كردن يك آدم نيست آن هم آدمي كه پاي چوبه دار ايستاده است).
نميدانم حرفي زدم يا نه ولي آخرين كلمهاي كه شنيدم بهترين كلمه بود : «كثافت».
فقط به خاطر آوردم كه امروز مطلبي كه در پست قبلي وبلاگ براي سيسالگي فاخته نوشته بودم به لطف ميترا خلعتبري در اعتماد ملي چاپ شده است. چهارشنبه ظهر ميترا تماس گرفت كه مطلب وبلاگ را خوانده و خوب است براي پيگيري موضوع آن را در صفحه حوادثشان چاپ كنند. گفتم ميخواهي مطلب ديگري بنويسم؟ قرارش را گذاشتم اما تا برسم به خانه دير شد و به ميترا خبر دادم كه نشده و همان مطلب وبلاگ را بردارد فقط اصلاحش كند. اين را تاكيد كردم.
در حالي كه درد دندانم همه كنترلم را از من گرفته بود بلند شدم تا ببينم چه دسته گلي به آب دادهام.صفحه اعتماد ملي را از اينترنت پيدا كردم. يادداشتم چاپ شده بود. جملهاي از جملات فاخته مرتب در ذهنم مرور ميشد:« زنگ زدي به مادر من درددل كرده برات حالا ... » . سطر به سطر خواندم و ديدم ميترا امانتداري كرده و يادداشت را بدون هيچ جرح و تعديلي به چاپ رسانده است. اگر يادداشت قبلي وبلاگ را ببينيد متوجه ميشويد در سطري از آن نوشتهام كه مادر فاخته با زبان روزه خواهش كرده كاري نكنيم كه آبروي سه دختر ديگرش بريزد.
من اين را با توجه به ماهيت وبلاگ و فضاي اينترنت كه عدهاي خاص ميآيند و به ويژه همكاران خبرنگارم آن را ميخوانند نوشته بودم تا به نوعي هشداري باشد كه در اين راه دست به هر اقدامي نزنيم و ... .
در واقع دقت نكرده بودم كه اين نوشته براي چاپ در روزنامه ميتواند در اين شرايط نابهنجار روحي عاملي براي تحريك كسي باشد كه در دفاع از شرف خود دست به قتل زده ولي جامعه او را به گونهاي ديگر قضاوت كرده و اينك هم جوانياش را از او گرفته و به چوبه دار سپردهاش .
لعنتي به خودم فرستادم كه اي كاش متن ديگري نوشته بودم . دوياره متن را خواندم و هرچه فكر كردم نتوانستم توهيني در آن پيدا كنم . فقط همين نكته كه در شرايط روحي فاخته همين يك عبارت چقدر روحش را آزرده بوده است.
دلم از كار خودم شكست كه با نيت خير به فكر اين 19 مهر بودم و نتيجهاش آزار كسي شد كه لحظه لحظه زندگي اش تجربه آزار شده است.
حالا درد دندان را دوچندان حس ميكردم و تا اذان نيز يكساعتي باقي بود كه بتوانم با خوردن مسكن آرامش كنم. به راستي اگر من جاي فاخته بودم چه مي كردم. فحش ميدادم. ناسزا ميگفتم ؟ حتما . شايد اگر دستم ميرسيد كار ديگري هم ميكردم. زنگ زدم به دكتر علي نجفيتوانا و گفتم كه نارحتي فاخته را شاهد بودهام و اينكه در اين شرايط بحراني صلاح است باز هم چيزي بنويسيم؟ به هر حال دستكم در اين روزهاي آخر او آرامش خود را با كارهاي ما خبرنگاران از دست ندهد.
دو روز تعطيل پيش رو داريم و بعد يكشنبه و دوشنبه و سه شنبه فقط سه روز كاري محسوب ميشود كه ميتواند فرصتي براي نجاتاين دختر باشد.
اين را نوشتم تا به نوعي به خودم يادآوري كنم كه اولا هيچ مدالي در اين حرفه تقسيم نمي شود. در مرحله دوم هم مراقب عبارات و نوشتههايت باش چون كسي كه در اوين لحظههاي آخر عمرش را ميشمارد از يك جمله شكمسيرانه تو به حال جنون ميافتد.
فردا فاخته در زندان اوين بهار 30 سالگياش را تجربه ميكند بيآنكه به اندازه يك دختر 30 ساله جواني كرده باشد.
امروز توانستم با مادر فاخته تلفني گفتگو كنم. او گفت كه 19 مهرماه امسال دخترش 30 ساله ميشود. مطمئنم نه از كيك خبري هست و نه از شمع. احتمالا روزي پر از پرسش و اما و اگر پيش روي اين جوان 30 ساله قرارميگيرد.
در اين سالها كه به كار خبرنگاري حوادث مشغولم و در اين عرصه با زناني چون فاخته ، افسانه نوروزي و ... مواجه شدهام همواره با يك پرسش اساسي روبهرو بودهام كه « چرا بايد از آنها دفاع كنيم در حالي كه آنها دست به قتل فردي زدهاند كه حق داشت از نخستين و بديهيترين چيزي كه خدا به او داده بود يعني حيات بهره ببرد و لذت ؟»
اما بعد از خودم اين را ميپرسم كه « آيا اگر جاي آنان بودي نيز باز به همين سئوال ميانديشيدي؟»
فاخته فردا 30 سالش ميشود. بر خلاف بسياري از 30 سالههاي ديگر نه به فكر دانشگاه است و نه به فكر شغل و يا شوهر . او به اين نكته ميانديشد. آيا دوباره ميتواند اين شهر و ديار را خارج از اوين تجربه كرد يا نه؟
مادرش گرچه 3 دختر ديگر دارد اما دلشكسته ونگران مي گويد « اگر مي خواهند دخترم را اعدام كنند بايد مرا به دار بياويزند زيرا اين من بودم كه به عنوان يك فرهنگي او را چنين تربيت كردم».
فاخته در دفاع از خود و براي حفظ حيثيت و آبروي خود در حالي كه در عقد جواني به نام مهدي بود دست به قتل مردي 81 ساله زد كه انتظار يك همبستر را از پرستارش داشت.
مادر فاخته امروز با زبان روزه از من خواست مراقب آبروي سه دختر ديگرش باشيم مبادا با پرداختن به ماجراي فاخته مايه سرافكندگي براي سه خواهر ديگر فاخته فراهم شود.
مادر فاخته از نامهاي گفت كه مدتي قبل براي آيتالله شاهرودي نوشته بوده است. گفت كه آقاي شيرج با تماس گرفته و از دستوري خبر داده كه به اين زن فرصت ميدهد رييس قوه قضاييه را ببيند و مشكلش را مطرح كند.
اين مدير دبيرستانهاي دخترانه سالهايي را به خاطر آورد كه از وقت خانه و خانوادهاش گرفته بود تا به دختران اين جامعه خدمت كند و جامعه در مقابل دخترش را به مسلخ كشانده است. با نزديك شدن به عيد سعيد فطر هم فرصت فاخته تا 26 مهرماه به زمان اندكي ميرسد و هم فرصتي مغتنم به خانواده مقتول دست ميدهد تا بلكه در اين روز نيك آن هم پس از يك ماه مهماني خدا راه و رسم خدايي يعني بخشش پيشه كنند و عيدي خوبي به خانواده فاخته بدهند.
شايد فاخته فرصت پيدا كند و رشته حقوق را كه تا سال سوم آن را پشت سرگذاشته تمام كند و در راستاي اصلاح قانون به جامعه خدمت كند.
با گذشت دو – سه روز از پيگيري ماجراي فاخته صمدي هنوز خبر اميدواركنندهاي درباره او مطرح نشده است. امروز با خانم «مرجان لقايي» خبرنگار روزنامه اعتماد دراينباره صحبت ميكردم. او تاكيد ميكرد كه نام فاخته در ليست بخش جلب صلح و سازش در دادسراي جنايي تهران بوده است. به هر حال قرار شد او نيز پيگيري كند.
خانم « ميترا خلعتبري» نيز قرار شد در اعتمادملي موضوع را پيگيري كند.
اما اطلاعات بيشتر درباره فاخته
فاخته صمدي متولد 1356 است.او در 6 ديماه 1380 در حالي كه مدعي است مقتول او را در خانهاش محبوس كرده ، قرصهاي اعصابش را پنهان كرده ، تلفن را از او دور نگاه داشته كه در نهايت به جواب مثبت او براي برقراري رابطه منجر شود دست به قتل اين مرد 81 ساله زده است.
در همان حال در عقد جواني به نام مهدي بوده است. فاخته در سال 1382 در شعبهاي از دادگاه جنايي سابق به رياست قاضي جواد اسماعيلي محاكمه شد.
پزشك معالج او خانم دكتر لعيا گنجي بوده كه نظراتش در پرونده اين دختر ثبت شده وجود دارد. به هر حال فاخته مرتكب عملي شده كه حيات ، اين اولين حق هر كسي، را سلب كرده است اما اگر به درستي به شرايط او نگاه نكنيم تطبيق عملش با مواد قانون مجازات اسلامي هم دور از انصاف است و هم دور از عدالت.
گزارش بعدی روزنامه ایران درباره قتلی که مشخص شد فاخته مرتکب آن است
استمداد هفتهنامه اشراق براي بازخواني سريع يك پرونده
فاخته صمدي ، دختري كه مدعي است در دفاع از خود و در شرايطي نامتعادل و در حالي كه در خانه آن مرد زنداني شده بوده او را به قتل رسانده در آستانه اعدام قرار گرفت.
تا پيش از اين وكيل مدافع او تلاش ميكرد تا بدون جنجالسازي و به دور از هياهو از خانواده مقتول رضايت بگيرد ولي 26 شهريورماه امسال خانواده مقتول با دريافت حكم استيذان از قوه قضاييه اجراي اعدام را به اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران سپردهاند.
فاخته صمدي يكي از معدود متهماني است كه گرچه مرتكب قتل شده است اما بررسي شرايط و اوضاع و احوال او حكايت از آن دارد كه اين دختر نميتوانست در آن شرايط غير از اين عمل مرتكب شود.
اين دختر خود دانشجوي رشته حقوق بوده كه به دليل ازدواج نامناسب در شرايطي قرار ميگيرد كه مجبور به رها كردن درسش ميشود. شرايط نامتعادل ازدواج اول او را در موقعيتي خطرناك قرار ميدهد تا آنجا كه براي يك بار نيز سقط جنين ميكند. با وجود اين و در حالي كه از سوي شوهر اولش تحت فشار بوده از سوي خانوادهاش نيز طرد شد. بالاخره او از همسر اول جدا شد واز شمال كشور به تهران آمد و در يك دندانپزشكي به عنوان منشي مشغول به كار شد تا زندگي جديدي را آغاز كندو اين در حالي بود كه به سبب همين وضعيت نامتعادل پزشك قرصهاي مخصوصي را براي او تجويز كرده بود كه عدم مصرف آنها او را در موقعيتي ناخوشايند از نظر رفتاري قرار ميداد.
در اين مطب دندانپزشكي مردي 80 ساله براي معالجه رفت و آمد داشت كه بعد از مدتي به فاخته پيشنهاد داد كه پرستار خصوصي او شود و در خانه او مستقر و انجام امور او را به عهده گيرد.
اين مرد پس از آنكه مدتي فاخته را در خانه به عنوان پرستار به خدمت گرفت به او پيشنهاد ازدواج داد. فاخته در همان زمان با جواني هم سن و سال خود نامزد كرده بود و خود ميگويد :« من فقط مثل يك پدر به او ( مقتول ) تكيه كرده بودم اما او به من جور ديگري نگاه ميكرد».
با مخالفت فاخته در مقابل پيشنهاد مقتول مرد 80 ساله قرصهاي فاخته را از او گرفت ، در خانه را روي فاخته قفل كرد و تلفن را نيز قطع كرد تا با محبوس شدن اين دختر شرايط گرفتن بله مهيا شود.
با اين اتفاق تنها وضع روحي فاخته نامتعادلتر شد و در نهايت فاخته براي آنكه از دست مرد 80 ساله بگريزد با زدن ضربهاي به وسيله ميلهاي آهني به سر او را مجروح كرد كه همين ضربه منجر به مرگش شد.
دكترعلي نجفيتوانا ، وكيل مدافع فاخته با استناد به نظريه پزشكي قانوني مبني بر وضعيت نامتعادل روحي فاخته خواستار توجه به وضعيت منجر به بروز حادثه شد ولي دستگاه قضايي در صدور حكم به اين نكات توجهي نكرده است.
مهوش شيخالاسلامي ، مستند ساز ، در دو فيلم ماده 61 و قاتل مقتول ، به ماجراي اين دختر پرداخته است و حرفهاي او را در مورد آن حادثه نقل كرده است .
هقتهنامه اشراق با توجه به اينكه ممكن است تا انتشار شماره بعدي نتواند به درستي اطلاعرساني كند از طريق وبلاگ سردبير همه شما را به تلاش براي بررسي موشكافانه و بازسازي واقعيتب فرا ميخواند كه در آن دختري در دفاع از خود و حفظ آزادي تنش تن به ارتكاب جرم داده و در حالي دست به خشونت برده كه قرصهاي درمانگر تعادل روحياش از سوي مقتول مصادره شده بوده است.
به هر حال اينك تا زمان بيش از اين از دست نرفته لازم است قوه قضاييه را نسبت به ريزهكاريهاي پنهان مانده در روزمرگي رسيدگي قضايي آگاه كنيم.
![]()
سيزدهمين اشراق را امروز 8 مهرماه 1386 روانه چاپخانه كرديم. با هزار اميد و آرزو كار را به ليتوگرافي ديگري سپرديم و همين طور كار را به چاپخانه « چاپ گستر ». ديشب و در واقع بامداد امروز جان كندم تا براي صفحه اول تصميم گرفتم. نميدانم درست يا غلط اما نتيجه شد سيزدهمي كه قرار است فردا روي كيوسك بيايد. نميخواستم گرفتار خريد كاغذ شوم ولي چاپخانه چاپگشتر كه روزنامه همشهري و سرمايه را چاپ ميكند جز اين با ما كنار نيامد.
به هر حال به لطف خدا آقاي اطلسباف كمك كرد تا بتوانيم دو رول كاغذ با چك يكماهه بخريم. نميدانم ولي ته دلم هنوز اميدي است كه در اين آشفته بازار هنوز هم ميتوان پيش رفت. اين شماره اشراق در 8 شماره ولي تمامرنگي چاپ ميشود.الان كه مينويسم نگرانم چون براي اولين تجربه در چاپگستر بالاي سر كار نيستم و نميدانم چه ميشود.
بخشي از اين تصميم ناشي از انتشار شماره 12 در 16 صفحه بود. بخشي به سبب هزينه بالاي تحميلي كاغذ. اما بخشي هم به اين دليل كه در آن حالت بايد مدت زماني را صرف لايي زدن دو فرم اشراق ميكرديم كه هم هزينه داشت و هم دردسرساز اما حالا ديگر لايي زدن نميخواهد. بقيه را بعدا ميگويم.