اين روزها نميشود مثل روزهايي كه قاليباف فرمانده پليس بود از روشهای پلیس انتقاد كرد. روزهاي فرماندهي قاليباف هرچه بود اين مزيت را داشت كه ما در مورد پليس ميتوانستيم به نقد بپردازيم و براي قاليباف مهم بود نقدها را بخواند. هنوز فراموش نكردهام يادداشتي كه مهرداد خليلي در بهار 1381 در روزنامه حياتنو نوشت و قاليباف از نكاتي كه او گوشزد كرده بود در شوراي ستادي دستورالعمل تهيه كرد. اين درد دل بماند كه امروز ديگر دستمان به قلم نميرود تا درباره پليس بنويسيم... . دستكم بچههاي عقيدتي سياسي نيروي انتظامي و يا حوزه معاونت اجتماعي ميتوانند حرفهاي مرا تصديق كنند.
اما امروز ما شبيه آن حكايتي است كه سالها پيش به ما آموختند. حكايت دو برادر كه يكي در كوه ، كنج عبادت براي خود گزيده بود و ديگري در شهر زرگري داشت.
روزي برادر زرگر كه فردي زاهد و با تقوا بود براي برادر ديگر پيشكشي فرستاد. او پنبه را روي زغال گداخته گذاشت و بيآنكه بگذارد پنبه بسوزد آن را نزد برادر كوهنشين خود فرستاد. او توانسته بود با قدرت ايمانش از سوختن پنبه جلوگيري كند. وقتي اين پيشكش نزد برادر كوهنشين رسيد او قدرت برادر را تحسين گفت و در مقابل براي برادر زرگر خود آبكشي فرستاد كه توانسته بود در آن آب را نگاه دارد.
وقتي برادر زرگر هديه خود را دريافت كرد با تحسين توان برادر كوهنشين آن را مقابل در زرگري خود آويخت تا نشانهاي براي ديگران باشد.
روزها گذشت تا آنكه برادر كوه نشين براي رفع مايحتاج خود به شهر آمد و نزد برادر زرگر رفت. پس از حال و احوالي برادر زرگر از او خواست تا دقايقي در دكان او مراقب اوضاع باشد تا او براي انجام كاري بيرون برود.
زرگر رفت و برادر در دكان باقي ماند. دقايقي نگذشته بود كه زني براي فروش النگوهايش به دكان آمد. سلام داد و دست جلو آورد و گفت اين النگوهاي مرا به چه قيمتي ميخري.
برادر كوهنشين كه مدتها در كوه و بيابان خدا ميجست فراموش كرده بود زندگي چه روالي داشته و چگونه بنا شده است. لطافت دست زن و آن حضور برايش چنان ناآشنا و غريب آمد كه به ناگاه دلش بريخت. به زحمت خود را كنترل ميكرد اما كار از كار گذشته بود. به زحمت به زن فهماند كه بايد منتظر برادرش بماند. زن رفت تا چندي بعد دوباره بيايد. برادر با دل ريخته و پريشان خود نميدانست چه كند. دوباره سر به كوه و بيابان گذاشت.
زرگر كه بازگشت ديد دكانش خالي است. متعجب نگاه كرد ديد از برادر كه خبري نيست و ورودي دكان خيس آب است. نگاهي انداخت و متوجه شد آبكش خالي از آب شده است.
اين حكايت را براي ما گفتند تا بياموزيم عمري به عبادت سپري كردن با تمرين تقوا كردن تفاوت دارد.
وقتي سردار رادان فرمانده پليس پايتخت بيمحابا سخن از « تبرج » به زبان ميآورد بماند كه به همه ما مردان توهين ميكند كه دلمان به چكمه زني فروميريزد يا نه برايم همين حكايت را بازگو ميكند كه گويي او و مامورانش براي مرداني به فكر تامين امنيت هستند كه مصداق برادر عابد كوهنشين حكايت است.
اگر دل من و بقيه مردان جامعه ما به ظرافت اندام و چكمههايي دلانگيز فرو ميريزد و مصداق « تبرج » رادان ميشود واي بر ما مردان كه مهر مسلماني بر خود نشان گذاشتهايم اما دل به مسلماني ندادهايم.
اين را گفتم نه به اين دليل كه خود را از ديگران جدا كنم يا از سياستهاي رادان اين چنين گلهمند باشم. كشتن اژدهاي نفس و جدال با وسوسههاي دنيوي تمرين ميخواهد و نميشود سر اژدها را وقتي كه خواب است بريد. براي مردان پسنديده نيست به جنگ همآوردي بروند كه خواب است و بعد در جايي چون دكان زرگري دل و دين ببازند.
بالاخره شماره پانزدهم اشراق منتشر شد... . بعد از وقفهاي كه افتاده بود بيم شماره 14 تا اين شماره سخت كار جمع شد و در اين مدت با توجه به سختيهاي پيش رويمان تصميم گرفتن سخت و سختتر شده بود.
اما اين شماره را توانستم از كمك مهرداد خليلي بيشتر بهره ببرم. شايد همين اتفاق قدري از فشارهاي روي مرا كاهش داد و از استرسي كه دچارش بودم كاست. بالاخره توانستم براي صفحه اول و انتخاب تيترها فرصتي بگذارم و اميدوارم اين حضور در شمارهها بعدي رنگ و روي بيشتري به خود بگيرد و مهرداد بتواند تحريريه ما را پشتيباني و مديريت كند.
حكايت اين روزهاي ما و اشراق و به ويژه خود من حكايت خاصي شده است. تجربههاي شخصي و اتفاقاتي كه نميتوان روايتش كرد يا بهتر بگويم در قالب وصف ممكن است مبتذل شود. در اين مدت كه دست به كار اشراق شدهايم نه سرمايهگذاري داشتهايم كه پول خوبي به پاي اين كار بريزد ونه خودمان از جنس آدمهاي پولدار بوديم( اگر پولدار بوديم احتمالا روزنامهنگار نبوديم ). اهل هيچ زد و بندي هم نبوديم و نيستيم. نتيجه اين شده كه كار سخت و سختتر و پرهزينهتر پيش رفته اما جالب است بگويم در اين دنياي عجيب و روزگار ناخوشايند مالي و معنوي اشراق و كار ما پيش آمده و هنوز كارش به توقف نكشيده. اين فقط لطف خداونداست.
تدارك براي انتشار شماره پانزدهم «اشراق» به كندي پيش ميرود چون از يك سو هنوز دغدغههاي مالي به طور كامل برطرف نشده است و از سوي ديگر بين شماره قبلي و كنوني فاصله افتاده و دوباره جمع كردن بچهها سخت شده است.
براي شماره پانزدهم يك بخش جديد در نظر گرفتهام. بخشي كه اجراي طرح اوليه خودم در انتشار يك هفتهنامه تحليل حوادث است. در شماره پانزدهم ميتوانيد يك ويژهنامه 4 صفحهاي ببينيد كه به امنيت و ايمني نگاهي متفاوت دارد و شايد در دراز مدت هم براي ما درآمدزا باشد و هم براي شما راهنمايي خوب.
هنوز مشكل جايي براي دفتر حل نشده است... با اين حال در خانه تدارك اين شماره را ميبينيم.
امروز يكي از روزهاي قشنگ پاييزي است كه همه چيز به لطف رحمت آسماني خداوند پاك و تميز است اما من نگرانم كه اگر در اين روزهاي باراني شمارهاي با اين همه دردسر را منتشر كنيم چه بلايي سر آن در كيوسكها ميآيد....
به هر حال بايد شماره پانزدهم را منتشر كنيم... به اميد حق.
در شرايطي كه رهبر معظم انقلاب اسلامي از دستاندركاران طرح امنيت اجتماعي خواستار تداوم طرح و پيشبرد آن شده است صدا و سيما جمعه شب از شبكه دوم خود نمايشي از اراذل و اوباش به نمايش درآورد كه با استانداردهاي علمي و تخصصي به ويژه از منظر جرمشناسي فاصله بسيار داشت.
در حالي كه طبق اصل 156 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و طبق بند 5 همين اصل وظيفه پيشگيري از جرم به عهده قوهقضاييه نهاده شده است بايد پرسيد نمايش اين تصويرها چه بخشي از اين وظيفه را تبيين و عملياتي ميكرد.
جالبتر اينكه در پايان اين فيلم و به نوعي شوي تلويزيوني كه پخش شد نام و اثري از هيچ كارشناس مسائل اجتماعي به چشم نميخورد. نه جرمشناس و نه جامعه شناس در حالي كه معمولا مستندسازي برپايه تحقيق علمي پيش ميرود و نه خواست و سليقه شخصي.
اينك كه رهبر انقلاب خواستار تداوم طرح امنيت اجتماعي شده به نظر ميرسد لازم بود دستاندركاران و مجريان به جاي تهيه فيلمهايي از اين دست از قوهقضاييه ، كارشناسان حقوقي و اجتماعي نظير اساتيد دانشگاه، جرمشناسان و جامعه شناسان و همينطور روانشناسان اجتماعي دعوت ميكردند درباره اين طرح مطالعه و آن را براي پيشبرد آسيبشناسي كنند.
زحمتي كه مجريان طرح كشيدهاند فقط متوجه اضافه شدن يك زيرنويس بود كه در طول نمايش فيلم تكرار ميشد:« ديدن اين برنامه براي افراد زير 13 سال به همراه والدين توصيه ميشود». !!!!
بماند كه چنين زيرنويسي اصلا مبناي علمي دارد يا نه اما پرسشي اساسي باقي است كه آيا نمايش خشونت،اعدام و ... ميتواند تحقق بخش بند 5 اصل 156 قانون اساسي باشد يا نه؟
از طرفي آيا اين طرح با اين كيفيت اهداف دراز مدت سلامت اجتماعي را تامين ميكند يا نه؟
مجرياني كه طرح را در اجتماع به عمليات گذاشتهاند و از تريبون ملي آن را به بدترين شكل ممكن نمايش ميدهند بايد پاسخ بدهند كه چه تعداد از كارشناسان و اساتيد دانشگاه و محققان و پژوهشگران اجتماعي بر كارها و طرحهاي آنان و آنچه از تلويزيون تبليغ ميشود نظر مثبت و مساعد دادهاند و آن را ضامن تامين سلامت اجتماعي ميدانند؟
همه ما تشنه امنيت اجتماعي هستيم و همه ما حاضريم براي سلامت جامعه خود از جان ودل مايه بگذاريم و منكر زحمات پليس و مامورانش نيستيم اما كيفيت كار كجا رفته است؟
آيا آن سياستي كه در اوايل سالهاي دهه كنوني سرلوحه كار پليس قرار گرفته بود و منجر به آشتي پليس با مردم و مردم با پليس شده بود و تحت عنوان « پليس جامعه محور» شناخته ميشد از خارج مرزهاي ايران به ما تحميل شده بود كه اينك آن را پس زدهايم و طرحهايي اينچنين را جايگزين كردهايم؟
آيا هزينه داشتن پليس جامعه محور سنگينتر است يا پليسي كه اين روزها در كوچه و خيابان با روبنده و ماسك شاهد حضورش هستيم؟
آيا قاليباف و طلايي نيروهايي خارج از اين نظام بودند و يا مديريتشان مشكل داشت كه حالا پليس مديريتي متفاوت با مديريت آنان را در پيش گرفته است؟
اين پرسشها اگر پاسخي بيابند من فعال در حوزه پليس را از اين بدبيني نجات ميدهند....