اين روزها زندگي آنها كه خودرو ندارند و پاي پيادهاند حكايت غمانگيزي دارد. در سوز برف و يخزدگياش بايد دقايق بسياري را به انتظار آمدن اتوبوس بمانند. بايد به تاكسيها التماس كنند فقط دربستي سوار نكنند و خلاصه هزاران حكايت از اين دست كه روايتش براي شما شايد تكراري باشد.
سال گذشته خيلي از بارش برف لذت بردم. هم ماشينم ماشين چنين روزهايي بود هم از حركت در خيابانها ابايي نداشتم چون نگران بنزين و سهميهام نبودم. اما امسال اينگونه نيست. تا از خانه بيرون ميآيم نگرانم در اين سرما سوخت تمام نكنم و تازه پا به خيلي از مسيرها نميگذارم تا از يك سو مبادا در ترافيك روزهاي برفي معطل بمانم و بنزينم از دستم برود و از سوي ديگر خودروي مناسبي براي روزهاي برفي نيست!
از اين حكايات بگذريم... در اين تعطيلي آخر هفتهاي كه گذشت چند تجربه داشتم. سرد و غمانگيز.... تازه فكر ميكنم اين پوسته پوسته آنچيزيست كه بر مردم ميگذرد.
روايت اول:
از بزرگراه مدرس وارد ميدان هفت تير شدم و به سمت خيابان بهار شيراز آمدم تا از اين راه به سه راه طالقاني خانهامان برسم. از ورودي خيابان كه گذشتم ، جايي كه ديگر مسافران براي گرفتن تاكسي نميايستند، زني با دست از من خواست تا برايش بايستم. نگاهي به سرعت به او انداختم و گذشتم. زن همچنان دست تكان ميداد كه نگه دارم. در دودلي توقف و رفتن چندين متري از زن فاصله گرفتم. ساعت حدود 4 بعدازظهر پنجشنبه بود و آن قدر خلوت كه خدا ميداند. بالاخره ايستادم. از ترس گفتم من فقط تا سر بهارشيراز ميروم. قبول كرد و نشست. از شدت سرما چنان به فينفين افتاده بود كه ميشد ميزان در سرما ماندنش را تخمين بزني. گفت ميخواهد به نارمك برود و ساعتي است منتظر اتوبوس بوده ولي اتوبوس نيامده است. تازه به ياد آوردم آنجا كه او ايستاده بود ايستگاه اتوبوس در ابتداي بهارشيراز بوده است.
همينطور كه ميرفتيم از شدتي كه به خود ميپيچيد دستان زن توجهم را جلب كرد. دستهايي پر از چين و چروك كه از شدت سرما چنان خشك و بيحس شده بود كه نميتوانست لرزش خود را پنهان دارد. نتوانستم به خودم بقبولانم كه سر بهار شيراز او را پياده كنم و در نهايت تا عشرتآباد رساندمش اما هنوز هم از شدت لرزش دستان آن زن به خودم ميلرزم. چند بار از خودم پرسيدم چرا آن زن دستكش نداشت؟ شايد به همان دليلي كه ساعتي بيش از حد معمول فقط و فقط منتظر اتوبوس بود. شايد به جز تكه بليتي، نداشت كه خود را با تاكسي به خانه برساند.
روايت دوم:
به سمت پونك و بلوار عدل رفتم. رفتم كه سري به پدرم بزنم. باورم نميشد كه اينجا هم تهران باشد. گويي روستايي يا شهري خارج از پايتخت بود. تمام خيابانها و كوچهها يخزده و پر از برف بود. گويي اصلا در اين خيابانها خبري از ستاد برفروبي و آنچه موجب تقدير از آقاي قاليباف شده بود نبود. با ماشين به زحمت توانستم خودم را به خانه پدرم برسانم چون تماما حركت با ليز خوردن ماشين همراه بود. مانده بودم پدرم و ديگر ساكنان اين منطقه چه ميكنند؟
بالاخره به خانه رسيدم حتي جاي پارك نبود تا كنار خيابان همانطور كه قبلا ميايستادم بايستم و خودرو را پارك كنم. با همه ارادتي كه به قاليباف فرمانده پليس داشتم نميتوانستم نسبت به قاليباف شهردار نگاه خوبي داشته باشم و زير لب چيزي نگويم!
بالاخره پدرم را مجاب كردم به 137 زنگ بزند ولي از پنجشنبه تا جمعه كه دوباره بارش برف شروع شد وضع همان بود كه گفتم. نه از سنگريزه خبري بود و نه از نمك و شن و نه از ماشينهاي سنگين و سبك برفروب. اينجا منطقهاي نبود كه نمايندگان مجلس، اعضاي شوراي شهر ، دولتيها و آنان كه بايد ببينند قاليبافشهردار چه كرده است زندگي كنند و ببينند. اينجا منطقه يك و دو نبود اينجا منطقهاي است كه بيشتر بازنشستهها ساكنند و نه آنها كه به درد قاليبافشهردار ميخورند. وقتي چهارشنبه و پنجشنبه براي انجام كاري در محدوده فرمانيه و نياوران حاضر شده بودم و اتفاقا پياده هم بودم هيچ كوچه و خياباني را اينگونه يخزده و برفزده نديدم. آنجا گويا از ما بهتران ساكن بودند.
روايت سوم:
خداوند مهران قاسمي را بيامرزد. هنوز هم نميتوانم تصور كنم بر سر همسر جوانش چه روزهايي ميگذرد به ويژه اينكه هم سن آن مرحوم هستم و ... .
جمعه به بچههاي اعتماد ملي زنگ زدم كه ماجراي برفروبي تبعيضآميز شهرداري را بگويم و خواهش كنم مطلبي بنويسند بلكه آن منطقه تكاني بخورد. جالب است در جواب بشنوم « گمان نميكنم حالا حالاها روزنامه در مورد قاليباف چنين چيزي بنويسد».
دمدم انتخابات ميتوانستم تصور كنم كه ممكن است اعتماد ملي هم با قاليباف بسته باشد ولي پاسخ متفاوت بود . جناب قاليبافشهردار وقتي مطلع شده وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي عزيز اجازه به خاكسپاري مرحوم مهران قاسمي را در قطعه هنرمندان و نويسندگان نداده زود دستبه كار شده و قطعهاي از بهشتزهرا به روزنامهنگاران اختصاص داده و خودش هم در تشييع جنازه شركت كرده است.
حالا براي اينكه جناب قاليبافشهردار لطف كرده و دراين اوضاع بيمسكني ما روزنامهنگاران تدارك خانهآخرت ما را ديده بايد چشم ببنيديم و آنچه نقض حقوق شهروندي است را نبينيم.
گوشم پر است از جملاتي با اين پيام كه « هر چه تا كنون اشراق درآوردهاي بس است! چه كسي از تو ميخواهد حمايت كند؟ ريسك اين كار خيلي سنگين است.... ممكن است ضربه مهلكي بخوري!»
البته راست ميگويند. روزگار مادي اين روزهاي ما فرصتي به تامل در كارهايي كه ظرافت ميخواهد و صبر و حوصله نميدهد. همه ميخواهند يك شبه كار تمام شود. همه ميخواهند به سفارش يك آقا و به حساب يك آقازاده ريسك كنند. حق هم دارند چون اين روزها صبح كه چشم باز ميكني صدرات و وزارت و رياست آقازاده و دستنشاندههايشان را ميبيني تا غروب. ميخواهي از خيابان عبور كني اگر پرادو نبيني ، اگر تويوتا كمري نبيني و اگر بي.ام.و ايكس تري نبيني بالاخره يك خودرويي از مقابلت ميگذرد كه دوسه دهميليون پولش باشد. خباز كجا ميشود چنين رقمي را درآورد؟ از حقوق كارمندي؟ از حقوق خبرنگاري و حقالتحرير نويسي؟
وقتي در روزگاري زندگي ميكنيم كه به لطف سياستهاي احمقانه متوليان جامعه قيمت خانه آن هم از نوع بساز و بندازيش سر به فلك ميكشد و بعد تو ميبيني اگر دير بجنبي عمرت ، جوانيت سپري شده پس بايد به هر جان كندي شده با هر نوع ريسكي بيايي و تو هم مثل بقيه بدوي تا ببيني يك آپارتمان نقلي را به چه دردسري تهيه كني احمقانه است تمام دار و ندارت را كه از راه روزنامهنگاري درآوردهاي در راه راهاندازي يك نشريه خرج كني. آن هم نشريهاي كه حالا معلوم نيست بگيرد يا نگيرد. آن هم نشريهاي كه راه بقيه را هم نرفته است. آن هم نشريه اي كه هيچ آقازادهاي سفارشش را نكرده است. آنهم نشريهاي كه نميخواهد وابسته به گروه و دستهاي مجيز اين و آن بگويد.
راست ميگويند. آخر وقتي چپت پر نيست كه نبايد ريسك كني! راست ميگويند آدم تا خودش هزار گرفتاري دارد نه هنوز از آن آپارتمانها دارد نه از آن خودروها و نه دوستان آقازادهاي چه به اين كارها؟
گوشم پر است از اينكه آخرش چنين ميشود و چنان. راستش خودم هم وقتي نيم نگاهي به هزينه هايي كه تا به حال متحمل شدهام و بدهيهايي كه پيش رو دارم لرزه به اندامم ميافتد. اما راستش را بخواهيد هيچ استدلال و منطقي ندارد جز يك جمله « من به اين كار اعتقاد دارم و برايش تمام تلاشم را به كار مي بندم. تلاشم و انرژي كه در خودم سراغ داشتم را به عنوان چپ پرم به اين ميدان آوردم و يك سرمايه ديگر و آن هم توكل به خدا». خيالم راحت است اگر خوب شود كه به لطف خدا و دوستان دور و اطرافم شده واگر نشده من تمام تلاشم را به كار بستهام كه البته هنوز معتقدم همه آنچه آموختهام و همه آنچه ميتوانم را به كار نگرفتهام.
شانزدهمين اشراق در حالي منتشر شد كه تهران يك روز برفي را سپري كرده بود. همان شرايطي كه در شماره پانزدهم نگرانش بودم زيرا هوا كه باراني ميشود يا برفي آن وقت بازار دكهها قوز بالا قوز ميشود و نشريهاي كه هر نسخهاش براي تو بيش از درآمد يك ساعتت تمام ميشود به باد فنا مي رود!
شانزدهمين اشراق منتشر شد و نقطه عطفي در كارنامه ما شد زيرا درست پنجشنبه 13 ديماه دو قرار مهم براي صحبت درباره دفتر كار داشتم. اگر خداوند بخواهد و مشكلي پيش نيايد غروب امروز يك اتاق 12 متري در خيابان 16 آذر تحويل مي گيريم تا شرايطي جديد براي ادامه كار را تجربه كنيم.
اين خبر را به « مهرداد خليلي » دادم زيرا قول داده بود اگر دفتري در حد همان اتاق داشته باشيم وقت بگذارد و كمك كند اشراق را از آب و گل بيرون بكشيم.
راستش را بخواهيد اگر مهرداد ميپذيرفت كه بيايد تا يك كاري با اين مختصات كه هيچ درآمدي ندارد وهيچ حمايتي از آن نميشود را به همت خودمان منتشر كنيم آن وقت اتفاقات خوبي مي افتاد. اول اينكه من با خيال راحتتري پي مسائل اداري و مالي را ميگرفتم و ميتوانستم فارغ از دغدغه تحريريه موانع پيش رو را بردارم. تا به حال من هم تحريريه را بايد پيش ميبردم هم مسائل فني هم توزيع هم چك و چم بازي هاي مرسوم و هم ..... و همه شما ميدانيد كه دو دست ، دو پا و دو چشم و يك دهان مثل همه شما بيشتر نداشتهام.
دلم ميسوزد كه همه آدمهايي كه در اين كار با آنها سر و كار پيدا ميكني يا آنقدر واسطهگري مغزشان را تحتتاثير قرار داده كه ميخواهند سرت كلاه بگذارند و يا ميخواهند كاري باشد كه يكراست ، حاضر و آماده لقمه را در دهان بگذارند. هيچ كس حاضر نيست آستين بالا بزند و نه براي من نوعي كه براي خودش عرقي بريزد و راه درآمد تازهاي راه بيندازد.
اين وسط فقط لطف خدا شامل حال ما شده كه در ميان آدمهايي كه دور و برمان هست دوستان بسياري هم هستند كه مشورت بدهند، كمك فكري بدهند و دلسوزانه براي جان گرفتن يك كار فرهنگي وقتشان را بدهند.
دفتري كه در 16 آذر چشمانداز جديدي از كار ما را ترسيم كرده است به لطف حضور آقاي محمدرضا فرجاد مرد با سابقه عرصه مطبوعات در اختيار ما قرار گرفت.
ليلا سعادتي هم كه مدتي است براي ما مينويسد فرصت خوب ديگري پيش رويمان قرار داده كه اگر خدا بخواهد شايد بتواند براي ما آگهيها را راه بيندازد.
به هر حال تا پايان سال ما روزهاي سختي را پيش رو داريم زيرا ديگر نقدينگي نداريم و براي انتشار شمارههاي بعدي نيز بايد به اعتبارمان فكر كنيم اما حتي اگر روزهاي خوبي را تجربه نكنيم براي اثبات يك اصل هم كه شده تمام تلاش و هميت خودم و آنها كه بخواهند دراين راه ما را همراهي كنند را به كار ميگيرم تا ثابت شود از تو حركت از خدا بركت واين وسط نيازي نيست كه آقازادهاي سفارشت را بكند.
ساعت از يك بامداد گذشته بود كه به خانه بازگشتم. شانزدهمين اشراق را از چاپخانه آوردم. من و علي شهني رفته بوديم. چه سفر شلوغي بود. برق چاپخانه رفت. لايي زدن اشراق طول كشيدو خلاصه ما 1و 29 دقيقه به خانه رسيديم. شايد فردا ، شايد شنبه روي كيوسك بتوانيد اشراق را ببينيد. يادتان باشد كه ما هر شماره تعدادي در كتابفرورشي نشر طرح نو توزيع ميكنيم.چند نكته از چند روز اخير در ذهنم هنوز جريان دارد كه بايد براي اشراق و خاطراتش و به ويژه شما بنويسمشان.
خواهش ميكنم اين شماره را نگاهي بكيند و براي ما نظري بفرستيد.
جوجههاي آخر پاييز اشراق را شمرده بوديم. تعريفي نداشت. اما ديشب باز هم با استرس اين موضوع سر بر بالين گذاشتيم كه همين اندك جوجهها به زمستان نرسند... !
دارم تلاش ميكنم بخش بازارچه ايمني، امنيت و راهنماي اشراق بهتر و مطلوبتر منتشر شود ولي بازهم دست تنهايم.
هنوز نتوانستهايم جايي براي دفتر تدارك ببينيم. دو موقعيت خوب پيش رو دارم. يكي كه اتاقي از يك دفتر انتشاراتي است كرايه 7 ماهش را پيش ميخواهد كه با تخفيفي كه به من داده ميشود ماهي 250 هزار تومان و ديگري كه اتاق بزرگتري از يك دفتر است هنوز در انتظار پاسخ مثبت مالك است.
شماره شانزدهم خيلي بلاتكليف است. البته از نظر مطالب نه. در فاصله انتشار شماره پانزدهم تا كنون باز هم چشمانداز كار مثبت و در مواردي حتي روشنتر هم شده است اما راه رفتن همچنان سخت و صعبالعبور است!
جوجههاي آخر پاييز خودم هم خيلي تعريفي نداشت.....! به هر حال زمستان هم آمد و اميدوارم در اين رزوهاي سرد و برفي دل همه ما به عشق، محبت، نوعدوستي و راستگويي گرم شود مبادا در نبود اينها يخ بزنيم!