امروز اتفاقي برايم افتاد كه با وجود گذشت 5-6 ساعت هنوز هم از شوكي كه به من وارد كرده متاثرم.
ما از پاييز گذشته روزهاي بكشنبه و سهشنبه صبحها زودتر در همشهري حاضر ميشديم تا به كلاس زبان برويم. امروز هم سهشنبه بود. وقتي رسيديم و ماشين را پارك كردم با عجله كولهپشتيام را پشتم انداختم كه بيايم كه كاغذهايم ريختند. نشستم كنار ماشين تا آنها را جمع كنم و بعد به سرعت راه افتادم.
رفتيم كلاس و بعد از كلاس حدود ساعت يك ربع به 9 بود كه آمدم سروقت كولهام تا ركوردرم را در بياورم و كارم را شروع كنم. اما نبود.
به ناگاه متوجه شدم آن موقع كه كاغذهايم ريخته بودند اين ركوردر هم در دستان من بوده و حالا كه در كولهام نبود يعني آن را كنار ماشين جا گذاشتهام. با عجله به سراغ ماشين در كوچه همشهري رفتم. كنار ماشين انتظار نداشتم باشد ولي اميدوار بودم درون ماشين جا گذاشته باشمش.
به هر حال با تلخي و در حالي كه حسابي حالم گرفته بود به محل كارم برگشتم. در تمام مدت كه مسير را ميپيمودم به اين فكر مي كردم كه چار اين قدر حواسپرت شدهام كه وسيلهاي به اين مهمي را با اين همه سهلانگاري از دست دادهام. فكر ميكردم بهاي 368 هزارتومانياش فداي سرم! ولي 30 گيگابايت اطلاعاتي كه روي آن داشتم را چه كنم.
آمدم روزنامه و به مينا گفتم مثل اينكه بايد قيدش را بزنم... . اين حرف نوشتنش هم برايم سخت بود وقتي به ياد ميآورم چه وسيلهاي بود و چه امكاناتي داشت.
دوباره با مينا كولهام را كامل گشتيم. نبود.
از ساعت 9و 30 دقيقه مثل اينكه من عزيزي را از دست داده باشم منگ و گنگ شدخه بودم. چند بار به خودم گفتم شايد خدا ميخواسته چيز مهمتري را بگيرد... شايد قضا بلا بوده شايد .... .
آن قدر بيحوصله بودم كه حتي نتوانستم كار روزانهام را انجام دهم. به هر حال تا حدود ساعت 12 دو بار ديگر سروقت ماسين رفتم و دوباره گشتمش ...!
از سهلانگاري كه كرده بودم آن قدر عصباني بودم كه حتي نميخواستم به كسي بگويم تا كمكم كند ولي وقتي مينا رفت حوزه خبري براي تهيه خبر حسابي كلافه شدم. حدود ساعت يك مينا برگشت و يكراشت آمد و گفت خبري نشد؟
گفتم آخر چظور ممكن است اين وسيله دوبره پيدا شود.
حدود ساعت دو ديگر دوام نياوردم و به محسن احمدي همكارم در همشهري عصر گفتم. همينجور مرا نگاه كرد و گفت هيچ شناسهاي در آن نداري تا اگر كشي پيدا كرد به سراغت بيايد؟
گفتم نه... ولي موضوع اين است كه اگر كسي هم پيدا كند دليلي ندارد كه سراغ صاحبش بگردد... اين را گفتم ولي در دلم نهيب زدم كه مرد خدا را چه ديدهاي شايد يك شيرپاك خوردهاي چنين كند.
بعد محسن پرسيد اطلاعات روي آن چه؟ گفتم موضوع اين است كه اين دستگاه نيمكيلويي حسابي مونس من شده بود.
با مينا در حالي از همشهري خارج ميشدم كه با خودم مدام اين نكته را مرور ميكردم كه چقدر بد شدهام گويي اصلا توان از دست دادن ندارم ... چقدر سخت است دل بستن و عادت كردن!
موقعي كه از نگهباني همشهري خارج مي شديم با نااميدي هرچه بيشتر رو به همكارمان در نگهباني گفتم احيانا احيانا اگر كسي يك ضبط ديجيتالي در يك كيف مشكي آورد به خبر بدهيد چون من گم كردهام.
نگهبان يكسري اطلاعات از من گرفت كه بيشتر عصبيام كرد و با كلافگي داشتم به او ميفهماندم كه اگر احيانا كسي آمد و ...
متوجه شدم كه او كاغذي دارد ... گفت بيا ببين امروز يك موتوري آمد و گفت اين اطلاعيه را بزن در محل كارتان اگر كسي ... كاغذ را از دستش قاپيدم و نگاه كردم. نوشته بود يك دستگاه مولتي مديا پلير .... مينا ميگفت خوشه زنگ بزن. در كمال ناباوري زنگ زدم...
شركتي بود در كوچه خودمان، تنديس. خانمي پشت خط بود. هنوز او چيزي نگفته من مدل و نشانههايش را دادم و شنيدم كه گفت خودش است....
دقايقي بعد ركوردرم را آن خانم كه اسلامي فاميلش بود تحويلم داد. مينا چند بار گفت :«برو از خدا خجالت بكش».
در تمام مدت فكر كردم عجب امتحاني بود ... اين تنها مونس و دلخوشي من بود در كار و زندگي. گاهي تنها چيزي است كه دلم مي خواهم صدايش در گوشم باشد. گاهي مايه فخر فروشيام ميشود و گاهي ... . واقعا اين وسيله و گم كردنش مرا تكان داده بود.
مينا وقتي به خانه رسيديم گفت : « خدا خيلي دوستت دارد... ».
هنوز كه از ذهنم ميگذرد مو به تنم سيخ مي شود... هنوز فكر ميكنم چه شده ... از صبح به يك جمله از يكي از نقشآفرينان سريال LOST فكر ميكردم كه در مورد گمشدن وسيلهاش گفت :«من وقتي چيزي گم ميكنم دنبالش نميكردم».
ولي واقعا امروز شوكه شدم. از اينكه اين قدر از دست دادن برايم سخت و مهلك بود ترسيدم.
وقتي كار ماهنامه طبيعت سبز را به چاپخانه « چاپ گستر» سپرديم اواخر بهمنماه 1386 بود و وقتي شماره پنجم اين نشريه كه نخستين تجربه كاري ما در اين زمينه بود را به چاپ داديم نيمه اسفندماه. كار را كه تحويل گرفتيم بعد از يكي دو روزي بچهها متوجه شدند كه دو فرم آن برعكس صحافي شده است. به عبارتي آنها يك فرم را مطابق معمول و فرم ديگر را برعكس گذاشته و صحافي كرده بودند.
به دوستمان كه رابط ما و چاپخانه هم بود گفتيم و او تاكيد كرد كه اگر تعدادش زياد است برگردانيد چاپخانه تصحيح كنند. از نيمه اسفندماه گذشته بود، شب عيد بود و ما بايد شماره ششم طبيعت سبز را حتما منتشر ميكرديم. واقعا فرصت چنين كاري را نداشتيم كه 2 هزار نسخه را ورق بزنيم و بعد آنها را به چاپخانه عودت دهيم. به ديده اغماض نگريستيم و كار شماره بعدي را آماده كرديم. وقتي كار را تحويلمان دادند كه همه داشتند از روي آتش ميپريدند. دقيقا ساعت 8 شب روز 28 اسفندماه 1386. هيچ فايدهاي نداشت زيرا ديگر نه ميشد آن را پست كرد و نه توزيع.
وقتي پس از نوروز 1387 به كميته ملي طبيعتگردي رفته بودم تا نسخههايي از آن را تقديمشان كنم با تعجب متوجه شدم كه در صفحات سفيدي داريم. يعني مثلا صحه يك و دو چاپ شده بود ولي صفحه سه و چهار سفيد بودند. تازه اين جداي از 50 – 60 نسخهاي بود كه به عنوان « پرت» كسري داشتيم.
موضوع را از طريق همان دوستمان تاكيد كردم. پس از مدتها كه شماره هفتم اين نشريه را به چاپگستر سپرديم دوباره تاكيد كردم كه صفحه سفيد و برعكس شدن فرمها در صحافي اتفاق نيفتد.
وقتي پس از خواهش و تقاضاي بسيار باز هم چاپگستر مجله را پس از تعطيلات نيمه خرداد تحويل ما داد در حالي كه روز 9 خرداد سي.دي را تحويل ليتوگرافي داده بوديم با حال گرفته تعدادي را به نشريه آورديم. در 400 نسخهاي كه از چاپخانه آورديم 15 نسخه ضايعاتي داشتيم. به جز آنكه خط عطف جلد يعني همان جايي كه جلد تا خورده بود كاملا نافرم بود به گونهاي كه تصوير پشت جلد به اندازه نيم سانتي متر وارد صفحه اول شده بود.
از خودم پرسيدم مگر ما پول را مطابق شرايط چاپخانه نميپردازيم؟ مگر امتياز خاصي به ما داده شده كه در ازايش بايد شاهد اين كمكاري و سهلانگاريها باشيم؟
به ياد آوردم كه بچههاي چاپگستر تاكيد كرده بودند كه به دليل عدم پرداخت اضافهكاري ديگر در ساعت اضافي كار نميكنند. اين نارضايتي ميتوانست در بالا رفتن خطاي كاركنان صحافي و چاپ تاثير بگذارد و در حالي كه مدير چاپگستر گمان ميكرد در هزينههايش تعديل رخ داده عملا ضرري را به مشتري خود تحميل كرده بود كه راه جبران و گريزي از آن متصور نيست. بايد تصميم ميگرفتم زيرا اين اتفاق در سه شماره اخير تكرار شده بود.
* به اصرار مينا همسرم و با پيگيري او دوباره تجربه بچگيهايم تكرار شد. شنيدن صداي برخورد توپ زرد رنگ به زه شتاب گرفتن آن حالم را عوض كرد. مينا نگرانم بود زيرا در يكسال گذشته جز اشراق و كار و اشراق و كار و اشراق و كار ! هيچ سرگزمي ديگري نداشتم. البته دي.وي.دي و فيلم ديدن تنها پناهگاه من بود. او پيگيري كرده بود تا بالاخره مربي و زمين تنيس برايم هماهنگ كند. من از جمعه 24 خرداد 1387 دوباره ورزش بچگيهايم را از سر گرفتم.
* در تعطيلات نيمه خرداد مينا در اينترنت به وب سايت مركز مطالعات رسانهها رفته بود و كتاب تازه منتشر شده « حسين انتظامي»، مدير مسئول سابق روزنامه همشهري، را تحت عنوان روزنامهنگاري و روزنامهداري به من معرفي كرد. امروز به مركز مطالعات رسانهها رفتم و آن را خريدم. ظرف يمي دور روز آينده قصد دارم درباره اين كار حسين انتظامي مطلبي در اين وبلاگ بنويسم.
گاهي مرور زمان چنان بر همه چيز غلبه مييابد كه ديگر فراموش ميكني چه مقصدي داشتهاي در اين راه!
ماجراي لوگوي ماهنامه طبيعت سبز و خانمي كه طراحياش كرده با من چنان كرده كه مجبور به تصميمگيري سختي شدهام.
شايد محض ثبت يك تجربه در راه انتشار يك نشريه به اين نتيجه برسم كه آن را بازگويم. هزينه اين تجربهها روز به روز بالاتر ميرود!
امروز نتوانستم به كسي كه ميخواست حرمت نگاه داشتن متولي براي مسجد را به من يادآور شود جز سلام و پاسخ خداحافظي چيزي بگويم و نخواستم دهان پرخونم را جلوي او خالي كنم اما تمام زخم و چرك به جا مانده از رفتار يك بازاري ، را به يكي از عزيزترين همكارانم نماياندم.
من هيجگاه نتوانستم روي دلم سرپوش بگذارم و از سياست بهره ببرم تا مقصودي حاصل شود زبانم تاب نياورد و آنچه بر دل رفته بود بازگفت. قطعا هزينه گزافي خواهد داشت اما گويا بايد براي حفظ حرمت مسجد كاري كرد.
اين كلام نيمه از ذهن آشفته اين روزهاي من بماند تا فرصتي بعد... . اميد كه حق ما را فرصت ادامه راه بدهد و اميد كه به حرمت آنجه تاكنون از تعصب جنوبيام نثار اين حرفه كردهام فرصت رقم زدن طرحي نو برايم باقي.
اگر نوشته من و تجربه انتشار نشريه شما را آزرده خاطر كرد مرا ببخشيد كه اين سطور براي به ياد داشتن نكاتي است كه معمولا در گذر زمان فراموشش ميكنيم. نميخواهم فراموش كنم در حرفهام چه كردهام و چه ديده!
به اميد حق
سرعت ثبت ما هيچگاه نتوانسته وقوع رويدادها را دريابد. ديروز، شنبه يازدهم خرداد، دو اتفاق برايم روي داد كه ميخواستم حتما دربارهاش در خاطره مجازي انتشار هفتهنامهاي كه مديريتش را بر عهده دارم بنويسم. امروز صبح خبر استعفاي « حسين انتظامي » ، مديرمسئول و مديرعامل موسسه همشهري آن قدر مهمتر نمود كه ماندم چه كنم.
« حسين انتظامي »، هر كه هست، مديريست كه خوب رسانه را ميشناسد و قدر و اندازه آن را ميداند. اندازه همشهري را هم همينطور. رفتنش پيامدهايي دارد كه نميدانم پيشبيني آن درست است يا نه. اي كاش تيم حسين انتظامي هم همان اندازه بودند.
به نظرم ميآيد همشهري در زمان مديريت حسين انتظامي مثل هيكل انساني بود كه بسيار چاق و فربه باشد و گردن نداشته باشد و در عوض مغزي پركار و فعال دارد.
به هر حال نميتوان از اين موضوع چشمپوشيد كه در تيم قاليباف مديري يافت نميشود كه بيشتر و بهتر از «حسين انتظامي»، رسانه و روزنامه را بفهمد و در اين زمينه تجربه داشته باشد. دستكم او علاوه بر مديريت در بخش مطبوعات وزارت ارشاد تجربه روزنامه جامجم را هم داشته و سايريني كه در تيم قاليباف هستند خبرنگار هم نبودهاند.
اينها را از سر تعصب به حرفه روزنامهنگاري مينويسم . فقط و فقط وگرنه ....!
اما يك حرف با حسين انتظامي : « شايد بهتر باشد از اين به بعد در كارگزيني نيروهايت تجديد نظر كني»!
اما ديروز...
ديروز مبهوت از خبري شدم كه بر اساس آن يكي از مديران جوان اين مملكت هيچ بهانهاي براي متهم كردن يكي از مخلصترين نيرويهاي اين مرز و بوم نيافت الا يادداشت من در اشراق!
بماند كه اگر صلاح بود بعدا بيشتر دراينباره خواهم نوشت. اما ذكر آن را ازاين جهت لازم ديدم كه باز به خودم يادآور شوم مديريت رسانه خيلي بيشتر از بازي شطرنج براي يك حركت كوچك تفكر و تامل ميخواهد!؟
نكته بعدي اينكه ديروز از كارگزيني همشهري زنگ زدند كه مگر تو به همشهري عصر معرفي نشدهاي پس چرا غايبي؟
عامل اين پرسش را هم معرفي كردند. كسي كه تمام سال گذشته چشم چشم من بود و تلفنهايم را به مديريت گزارش ميداد و به من در همشهري اين تهمت را وارد كرد كه من در تحريريه همشهري نشستهام و كار اشراق را انجام ميدهم.
ديروز عجب شنبهاي آغاز شد. شانس آوردهايم كه در اين هفته چند روزي تعطيل داريم وگرنه تا آخر هفته چه اتفاقاتي قابل تصور بود؟
« افشين قطبي » در روزها و سالهاي افول جامعه ما پا به سرزمينمان گذاشت و در روزهايي كه مديريتها به شدت در سراشيبي و تزلزل گرفتار بودند او طرحي نو درانداخت و در حالي كه به اوج رسيده بود رفت.
مدتهاست چنين رفتاري از مديران خود نديدهايم. چه در عرصه سياسي و چه در عرصه فرهنگي و چه...
حتي بسياري معتقدند «سید محمد خاتمي» نيز نبايد براي دور دوم رياست جمهوري پا پيش ميگذاشت ( البته در مورد خاتمي واقعا ما نميدانيم اگر جاي او بوديم چه ميكرديم).
به هر حال اين روزها يك الگوي خوب برايمان رخ نموده است. مردي كه برنامه 90 خيلي خوب او را توصيف كرد و نقاط مثبتش را برجسته.
وقتي عادل فردوسيپور به او گفت كه توانسته ادبياتي جديد و خوب را وارد عرصه مربيگري وفوتبال كند چه خوب گفت زيرا واقعا تا آن زمان كسي را در فوتبال سراغ نداشتيم كه مسئوليت كار را تمام و كمال بپذيرد و شكستهايش را به هر موضوعي ربط ندهد.
نظرسنجي اس.ام.اسي برنامه فردوسيپور هم بر اين موضوع مهر تاييد زد تا همه بر شخصيت صادق اين مرد متمركز شوند.
واقعيت اين است كه در اين سالها ما در هيچ عرصهاي مديري مسئول، نداشتهايم كه تا آخر پاي كار بايستد و در نقطه اوج كنار برود.
در درجه اول اينكه چنين مديري مسئوليت همه برنامههايش را به عهده بگيرد و با توكل بر خدا پيش برود و به درستي نيروهايش را تقسيم كار كند و سپس نتيجه لازم را به دست آورد و در درجه دوم ضمن ثبت يك ركورد مثبت اجازه دهد تا ديگران هم بيايند و در اين عرصه عرض اندام كنند.
در درجه دوم اين مرد به خوبي ارزش خود و كارش را حفظ كرد.
در حال حاضر بايد گفت ما استانداردهاي جديدي، دستكم در فوتبال و مربيگري داريم كه قطبي آن را به خورد فوتبال ما داده است. اين ارزشها يعني احترام به ديگران، احترام به پيروزي ديگران، پذيرش شكست ولو به سنگيني سيل و ايستادن تا پايان كار با كنار كشيدن به موقع او ميتواند فرصتي براي محك زدن ديگراني باشد كه ميخواهند در اين عرصه پيش بروند.
آرزويم امروز با خواندن روزنامهها و اينكه قطبي نپذيرفت در پرسپوليس بماند برآورده شد نه به اين دليل كه به يك اسطوره تبديل شود نه به اين دليل كه او توانست ارزشهاي دنياي فوتبال را بالا ببرد و اينك هواداران و فوتبال دوستان انتظار ديگري از مديران اين عرصه دارند و چه بد ميشود اگر مديران جديد نتوانند خود را با اين انتظار وفق دهند.
اين حكايت در بسياري موارد قابل تعميم است. در سياست هنوز از «ميرحسين موسوي»،نخستوزير سالهاي جنگتحميلي ايران، به نيكي ياد ميشود. در عرصههاي ديگر به راستي هنوز نميتوان الگويي عرضه كرد.
اين مطلب برايم آن قدر حياتي است كه آن را نوشتم، باشد كه اول از همه براي خودم كه مدعي مديريت يك نشريه بودم آن هم مديريتي با همه آنچه تلخ تجربه كرده بودم ونميخواستم تكرار شود الگو باشد.
ديشب خواب سيد محمد خاتمي را ديدم.
آن قدر خوشحال شده بودم كه نفهميدم آخر مذاكرهام در خواب با او به چه نتيجهاي رسيد. اين مرد برايم جايگاه ويژهاي دارد. گرچه هيچوقت اين سعادت پيش نيامد كه مستقيم براي او كار كنم ولي در چند برهه زماني كارهايي كردم كه حداقل با انديشيدن به او بوده است. آن قدر برايم مهم بود كه ترجيح دادم اگر قرار است يك روحاني خطبه عقد ازدواجم را بخواند اين مرد باشد و خدا هم اين سعادت را نصيبم كرد كه در ديماه 1382 عقد ازدواجمان را با خطبهاي كه او خواند آغاز كنيم.
القصه ... . آن قدر در اين چند هفتهاي كه گذشته در فكر اشراق بودهام و براي يافتن راه حل به اين در و آن در زدهام كه خواب ديشبم هم با خاتمي دراين باره بود.
خواب ميديدم در جايي هستم كه ريزه ريزه برف ميآمد. هوا تاريك بود اما ميشد ريزهريزههاي برف را ديد. عدهاي يكجا جمع شده بودند. چهره برخي را شناختم و برخي ديگر را نه. در اين ميان مردي با لباس يك روحاني را ديدم. عباي سياهي بر تن داشت و عمامهاش نيز. اول گمان بردم امام خميني است. اما بعد شنيدم كه او سيد محمد خاتمي است. متعجب دنبال محافظان و آدمهايي كه هميشه اين جور افراد را احاطه كردهاند گشتم اما هيچ آدمي جز مردم عادي نبودند. خاتمي از ميان آن جمع به راه افتاد. احساس كردم بهترين فرصت است و الان ميتوانم با او درباره اشراق صحبت كنم.
دنبال او راه افتادم. اما ميترسيدم سر صحبت را با او باز كنم. بالاخره ديدم كه رفت به داخل يك ساختمان. دنبالش رفتم. يك كتابفروشي بود. او رفت و يكي از كتابها را برداشت. من همينطور او را نگاه ميكردم ولي گويي ترس و شرم نميگذاشت مزاحمش شوم. ميخواستم بگويم من هماني هستم كه... . در همين حس و حال بودم كه او رفت به سمتي و در يكي از راهروهاي كتابفروشي گمش كردم. در جستجوي او حتي تا پشتبام هم رفتم.
بالاخره كسي را يافتم كه گويا مدير آن ساختمان و كتابفروشي بود. گفتم آقاي خاتمي اينجاست؟ او مرا راهنمايي كرد. به همان راهرويي كه آخرين بار خاتمي در آن رفته بود. وقتي اتاقش را كه چند پلهاي پايين ميرفت به من نشان داد متوجه شدم مهمان دارد. كمي منتظر ماندم تا مهمانش رفت. بعد رفتم و گفتم ميتوانم چند دقيقه وقتتان را بگيرم. گفت بله حتما بفرماييد. وارد اتاقش شدم اما نميدانم چرا ديگر پشت پنجره آن اتاق تاريك نبود و هوا روشن بود. گفتم ميتوانم در را ببندم؟ پاسخ داد اگر راحتتريد ببنديد. گفتم ميتوانم بنشينم و باز پاسخ مثبت.
گفتم ميخواهم از شما كمك بخواهم اشراق را منتشر كنيم... .
آن قدر خوشحال شده بودم كه از خاتمي كمك خواستهام تا در انتشار اشراق كمك كند كه خدا ميداند. آن قدر كه از خوشحالي از خواب پريدم. گويي كار تمام شده بود. اما اصلا به خاطر نميآورم كه خاتمي چه پاسخي به من داد و چه قول مساعدي.
اما امروز با همه اتفاقات بد و سختي كه بر من گذشت هنوز از اين خواب و فقط خوابي كه ديشب ديدهام مشعوف و اميدوارم... !