تبليغاتX
هفته نامه اشراق
وقایع نگاری انتشار یک هفته نامه حوادثی

اين تابستان رسيد تا هامون جداي از خاطره چگونه نوجوان شدنم خاطره ايفاي نقش «خسرو شكيبايي» باشد كه ديگر در ميانمان نيست.

هنوز وقتي مي‌نشينم و به آن بخش از فيلم مي‌رسم كه هامون رفت تا تفنگ پدربزرگش را بردارد و بعد نزد آن زن سالخورده رفت و گريه كرد ناخودآگاه من هم اشك در چشمانم حلقه مي‌زند و بغض گلويم را مي‌گيرد. با اينكه هر بار مي‌دانم در اين بخش از فيلم چه اتفاقي مي‌افتد اما آن حس و حال برايم دوباره تكرار مي‌شود و حالا و خالق آن حس و حال خود از ميان ما رخت بربسته.

خشرو شكيبايي بخشي از روزهاي زندگي من است كه در آن بزرگ شده‌ام. آن سال‌ها كه تازه پشت لبم داشت سياه مي‌شد و دلم مي‌خواست من هم سري در سرها داشته باشم. خواهرم هر ماه مجله فيلم مي‌خريد و من هم بسياري از مطالبش را مي‌خواندم از جمله برگزيده شدن هامون و ... . وقتي اكران هامون شروع شد ما اصفهان بوديم سينما آفريقا اصفهان. سه بار هامون را آنجا ديديم.

بعد كه فيلم ويدئويي آن آمد خيلي زود خريدمش و تا به حال خدا مي‌داند چند بار شده كه آن را ديده‌ام. حالا امروز مانده‌ام كه بهد از اين بدون خسروشكيبايي چگونه مي‌شود هامون ديد؟

خدايش بيامرزد.... .

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 1:58  توسط سینا قنبرپور   | 

زرد... .

اصلا منظورم رنگي نيست كه امسال مد شده است. منظورم همان اصطلاحي است كه در مطبوعات باب شده و مثل پتكي براي كوبيدن بر سر نشريات نحيف و كم‌توان جامعه ما به كار برده مي‌شود.

اما آنچه موجب افسوس مي‌شود موضوع ديگري است. باعث تاسف است كه در بخش‌بندي مطبوعات «حوادث» جزو آن دسته از مطبوعات تقسيم مي‌شود كه مهر زرد بودن بر پيشاني‌اش حك مي‌شود. تازه از اين بدتر اينكه اين دسته از نشرياتي كه با حوادث سر و كار دارند متهمند كه اذهان عمومي و جامعه را دچار تشويش كرده «امنيت رواني» جامعه را بر هم مي‌زنند.

البته مي‌دانم كه نمي‌توان با حرف اين ديدگاه و عقبه فكري‌اش را اصلاح كرد اما به عنوان يك خبرنگار حوادث كه چند سالي مي‌شود تلاش كرده در اين حوزه تخصصي رفتار كند بايد بگويم حوادث جزو معدود بخش‌هايي از مطبوعات است كه فرابخشي عمل مي‌كند.

فرابخشي است زيرا براي پرداختن به آن ناگزير بايد به علوم مختلفي از جمله «حقوق»،‌«روانشناسي» ، «جامعه‌شناسي»، « جرمشناسي»، «اقتصاد»، «سياست» و ... توسل جست.

فرابخشي است زيرا اثرات تصميمات مختلف حوزه‌هاي ديگر را مي‌توان در اين بخش ملموس ديد. برايتان قابل باور نيست به اين مثال‌ها توجه كنيد:

- اگر در مجلس شوراي اسلامي قانوني به تصويب برسد از هر منظري اثر آن را در رفتار مردم مي‌توان ديد كه بالتبع بخش نابهنجار آن آثار به شكل حوادث و اخبار آن ديده مي‌شود.

- اگر در دولت برنامه‌اي به تصويب برسد باز هم آثار آن در رفتار مردم به ويژه آنگاه كه فشاري به مردم تحميل شود در اخبار حوادث ديده خواهدشد.

- هر شكلي از اقتصاد كه در كشور پياده شده و رواج يابد تاثير مستقيم آن را مي‌توان در اخبار حوادث يافت.

- برنامه‌هاي رفاه اجتماعي عموما نابهنجاري‌ها را تحت‌تاثير قرار مي‌دهد تا آنجا كه اگر مولفه‌هاي آن در جامعه شكل نگرفته يا توسعه و رواج نيافته باشد آنگاه مي‌توان وقوع بسياري از حوادث را ناشي از آن ديد.

- مولفه‌هاي فرهنگي نظير كتاب و كتابخانه، سينما و تلويزيون، اوقات فراغت و ... همگي بر رفتارهاي آدمي تا آنجا تاثير گذارند كه مي‌توان در بسياري از مجرمين فقدان حضور آنها را حس كرد.

- ورزش نقش مهمي در وقوع يا عدم وقوع حوادث دارد و مي‌توان رد نبود ورزش را در بسياري از اخبار حوادث گرفت.

مثال‌هاي واضح‌تر و ملموس‌تر ديگري را هم مي‌توان آورد... .

به هر حال حوادث از منظر من خبرنگار حوادث مثال تب‌سنجي است كه درجه حرارت جامعه را نمايان مي‌كند و احبار حوادث نشانه‌هاي مستند آن به شمار مي‌روند.

اگر ما نتوانسته‌ايم به خوبي از اين تب‌سنج بهره ببريم اين مشكل حوادث و اخبار آن نيست و حتي اگر اخبارش را سانسور هم بكنيم بار هم اتفاق مثبتي روي نمي‌دهد.

اگر ما نتوانسته‌ايم نيروهاي مناسب و حرفه‌اي تربيت كنيم كه از اين تب‌سنج استفاده كرده و آن را براي جامعه به خدمت بگيرند باز هم مشكل اخبار حوادث و مطبوعات حوادثي نيست.

****

با مدير مسئول اشراق نزد آقاي پرويزي مديركل‌ مطبوعات داخلي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي رفتيم. او نيز وضع نامناسب انتشار را مثل پتكي بر سرمان كوبيد و ارائه هر كمكي را منوط به نظم دانست و ارتقاي محتوا. اما واقعا در اين روزگاري كه ما هستيم و مطبوعات و اهرم‌هاي تعيين كننده چگونه مي‌توان به ارتقا انديشيد؟

 

نمي‌خواهم روزي اين تعبير برايم معنا شود كه قمار كرده‌ام. تمام زندگي‌ام را بر سر مطبوعات و انديشه‌ها و بلندپروازي‌هايي كه در آن داشته‌ام باخته‌ام. اما يا ديگراني كه در مطبوعات حيات دارند خيلي باهوشتر از من هستند يا خيلي اهل معامله! امیدوارم آنچه تصمیم می گیرم قمار نام نگیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 23:47  توسط سینا قنبرپور   | 

وقتي به خودم آمدم جمعه شده بود... .

يك هفته ديگر هم از سال سپري شده بود. اين هفته شانزدهمين هفته سال 1387 بود و برايم جالب اين بود كه من پانزده هفته قبلش را كاملا با چشماني ديگر نگريسته بود.

وقتي اين هفته شانزدهم را در جزيره زيباي كيش چشم باز كردم، گرچه ساعت 2 ظهر پروازمان بود و برگشتيم، اتفاقات را به گونه‌اي ديگر لمس كردم. همين كه هواپيماي ما در تهران نشست « محسن احمدي » همكارمان در همشهري عصر تماس گرفت و گفت مهاجري نامه‌اي نوشته و به محكي سپرده كه شما دل به كار نمي‌دهي. با خودم فكر كردم دوباره شروع شد. اما جمله‌اي بر زبان آمد ... عدو شود سبب خير گر خدا خواهد. بعد از آن وقتي به خانه رسيدم به دكتر واعظي زنگ زدم. موضوع را گفتم... او مثل هميشه آرام و مشرف به همه چيز پيش‌بيني‌هايش را برايم گفت.

هنوز يكشنبه تمام نشده بود كه او به من زنگ زد و گفت محكي نامه مهاجري را به خودش ارجاع داده و او با چند استدلال پيشنهاد كرده كه من دوباره به گروه شهري روزنامه همشهري بازگردم. هنوز ظهر دوشنبه نشده بود كه دستور محكي را مبني بر موافقت با پيشنهادش به من خبر داد.

در وصف دكتر واعظي بارها چيزهايي نوشتم و كاملا برايم روشن است كه مي‌تواند به خوبي مديريت كند و لبخند بزند و با همه دوست باشد بدون آنكه آنچه را دوست ندارد متحمل بشود. او به خوبي مي تواند كنترل اوضاع را به دست بگيرد.

اين شايد پاياني بود براي استرس هاي 108 روزه من در سال جديد. شايد آغازي براي ... .

اما بعد اتفاقات ديگري افتاد. در واقع از همين جا بود كه فهميدم چقدر من نيمه‌هاي خالي را ديده‌ام. ليلا سعادتي همكارمان توانست برايمان يك قرارداد آگهي را به سرانجام برساند و روزنه اميدي در دلمان روشن كند. روز تولدم يك هديه كاملا متفاوت و غيرمنتظره دريافت كردم. مينا برايم يك راكت تنيس كادو گرفته بود كه به 20 سال تلاش من در ورزش تنيس هيجان تازه‌اي مي بخشيد و ... .

بهانه‌هاي كوچك خوشبختي مدتهاست مرا به لطف خدا فراگرفته‌اند اما در هفته گذشته فهميدم كه چقدر همه چيز را عادي و اتفاقاتي كه دور و برم مي‌افتد را كوچك يا حتي بي‌اهميت مي‌پندارم. مي‌دانيد من 20 سال قبل يادگيري تنيس را آغاز كردم و وقتي تابستان 1367 تمام شد من مي‌توانستم پشت تور بايستم و بازي كنم اما راكت خوبي نداشتم و تازه هم جنگ تحميلي تمام شده بود و تازه ما آرامش را تجربه مي‌كرديم. يك راكت چوبي چيني از تهران خريديم فكر مي‌كنم همان موقع 670 تومان پوبش شد. راكت سنگيني بود و آن موقع راكت‌هاي چوبي صرفا براي آموزش استفاده مي‌شد. من تا سال 1372 و 1373 هم در اهواز با زمين‌هاي تنيس محل زندگي‌امان مي‌رفتم اما ديگر با آن وضع نمي‌شد ادامه داد. بعد كه كنكور و بعد پشت كنكور و بعد سربازي و بعد .... و هيچ‌گاه فكر نمي‌كردم در تهران دوباره پشت تور بايستم و با راكت خودم شنيدن صداي توپ‌هاي زرد را با زه راكت تجربه كنم.

در تمام اين سال‌ها چيزي نبوده كه من از خدا بخواهم و نصيبم نشود. ياد نمي‌رود در سال 1376 در پادگاني در آباده خدمت مي‌كردم و نقل و انتقال سربازان بدون پارتي و ... تقريبا غيرممكن بود. فضاي بسته آن پادگان و آن شهر را نمي‌خواستم تحمل كنم. در واقع به اميد دانشگاه و قبولي در كنكور آنجا مانده بودم. تازه من مي‌خواستم از آباده به تهران منتقل شود. آنجا هم پر از بچه‌هاي تهران بود و براي من شانسي نبود. خدا خدا مي‌كردم كه راهي پيدا شود و بتوانم به تهران بروم. اينكه بتوانم در تهران و آن شهر بزرگ به ويژه با بازار كتابش بزرگ شوم رويايم شده بود. يك روز بعد‌ازظهر در ميدان صبحگاه فرمانده پادگان را ديدم و فرصت را غنيمت شمردم. بعد از احترام گذاشتن موضوع را مطرح كردم. آن موقع خواهر بزرگترم تهران دانشجو بود. او را بهانه قرار دادم. كمي به حرف‌هايم گوش داد و بعد كه گفت اين كه دليل نمي‌شود. نگاهم كرد و گفت درخواستت را بنويس. من درخواستي نوشته بودم و فوري به او دادم. دوباره نگاهم كرد و نامه را امضا كرد. كم يك ماه نشده به تهران آمدم در حالي كه خيلي‌هاي ديگر با كلي رابطه و پارتي همچنان منتظر بودند.

اين را نوشتم تا به خودم يادآوري كنم كه دور و بر من هميشه وقايع خوبي رقم خورده ولي من هميشه نيمه‌هاي خالي را مي‌نگريستم.

دو ماه قبل رضا مجلسي دوستم، تاكيد كرد كه بايد نگاهم را عوض كنم. از من خواست تا قدري خوبي‌ها و داشته‌هايم را غنيمت بشمارم. و حالا فكر مي‌كنم چقدر من ناشكرانه دور و برم را مي‌نگريستم. تمام 114 روزي كه از سال سپري شده بود را فقط به شكست‌هايم انديشيده بودم. تمام اتفاقات ناخوشايندي كه در حين كار افتاده بود احاطه‌ام كرده بود و من هر روز بيش از روز قبل حسرت مي‌خوردم كه چرا و چرا ؟

حالا خوشحالم كه با هفته‌اي كه سپري شد دستكم اينك مي دانم علاوه بر شكست‌ها، بدهكاري‌ها و ... بهانه‌هاي خوبي براي موفقيت و استمرارش دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 20:37  توسط سینا قنبرپور   | 

آذرماه 1384 وقتي حجه‌الاسلام زائري در تحريه همشهري حاضر شد و گفت آمده تا 10 سال در همشهري بماند و كار حرفه‌اي كند دورنماي قشنگي براي ذهن يك مدير ترسيم مي‌شد اما چندان حرف قابل اعتمادي نبود زيرا سردبيري همشهري كاري حرفه‌اي نبوده و بيشتر جنبه سياسي داشته است.

وقتي نه 10 سال و نه 10 ماه كه 3 تا 4 ماه بعد زائري جاي خود را به حسين انتظامي داد اين تصوير قشنگ رنگ باخت و به آنها كه در اين راه ريگ كف رودخانه نبودند هشداري آرام داد.

دو ماه از آمدن حسين انتظامي نگذشته بود كه شخم‌زدن همشهري آغاز شد. تحريريه سابق همشهري از هم پاشيد و سياست جابه‌جايي حسين‌انتظامي قدرتمندانه به اجرا درآمد و هيچ‌كس را ياراي مقاومت نبود.

در همان زمان كه نه ولي شهريور ماه 1385 وقتي حسين انتظامي به من وقت داد تا حضوري خدمت او برسم اين موضوع را پرسيدم كه « اساسا شما از پتانسيل و توان نيروهاي همشهري خبر داشتيد كه دست به چنين تغييراتي زديد؟»

به هر حال در حالي كه اين مدير با انتخاب مجدد قاليباف به سمت شهرداري پايتخت تثبيت در قدرتش را كامل شده مي‌ديد و برنامه‌هاي درازمدتي را تدارك‌ديده بود تنها 26 ماه و اندي بعد از آمدنش به روزنامه همشهري مجبور شد جاي خود را به ديگري بسپارد و برود.

حاصل اين اتفاق در ساده‌ترين شكل آن فشاري سنگين بود كه به من و امثال من با آمدن مديراني كه بيشتر سليقه‌اي آمده بودند تا بر اساس شايسته‌سالاري و اصول حرفه‌اي وارد شد.

موضوع اين است كه رودخانه گاهي آرام است و گاهي طغيان‌زده، در هر دو حالت مصداق ريگ كف رودخانه بودن صادق است زيرا ريگ‌هاي كف رودخانه به هنگام طغيان قدري جابه‌جا مي‌شوند و پس و پيش مي‌روند و به هنگام آرامش نيز جريان روزگار را تجربه مي‌كنند!

هفته نخست تيرماه كه با نخستين روز آن مقارن شد نشانه‌اي تازه در روزنامه‌همشهري برجسته شد. نشانه‌اي كه پس از رفتن حسين انتظامي براي دومين‌بار رخ نموده بود. در صفحه 13 روزنامه مورخ يكم تيرماه در ستون سمت راست آمده بود:«‌بهره‌كشي از كارگران كوچك ممنوع» و ادامه مطلب در صفحه 20 ارجاع داده شده بود. اما در صفحه 20 عنوان مطلب « كنكور » بود.

در هفته‌هاي  آخر خرداد  مسئول فني شيف عصر به دليل اتفاقي مشابه به خانه فرستاده شده بود ... .

از روي كه تصميم گرفتم «اشراق» را منتشر كنم بيم آن داشتم كه فراموش كنم رودخانه چطور جايي است. خوشبختانه اشراق هيچ اگر برايم جز دردسر مالي و گرفتاري در همشهري نداشت تجربه خوبي براي مديريت شد. تجربه‌اي كه مدام تكرار مي‌شود و البته تازه‌تر و نوتر.

 

* روزنامه تهران امروز ديشب توقيف شد. دوباره بسياري از همكاران ما بي‌كار و در تب و تاب استرس‌هاي ناشي از آن. خيلي‌ها معتقدند اين مي‌تواند نشانه‌اي براي قاليباف و تيمش باشد آن هم پس از رجعت انتظامي از همشهري!

خبر لغو امتیاز روزنامه تهران امروز

 

* روزي به شخصي ماجراي تجربه استعفاي دسته‌جمعي خودمان به عنوان اعضاي تحريريه كوچك روزنامه حيات‌نو اقتصادي را در پايان ارديبهشت‌ماه 1384 بازگفتم و برايش توضيح دادم كه اين كار صرفا تصميمي حرفه‌اي بود در قبال مديري كه همه امكانات روزنامه را در اختيار نامزدي «محمدباقر قاليباف» براي رياست‌جمهوري قرار داده بود. آن روز همه ما تصميم گرفتيم در شرايطي كه مدير روزنامه حاضر نيست براي كار اضافه‌اي كه بچه‌ها انجام مي‌دهند هزينه‌اي بپردازد و فقط بدنامي سياسي براي خبرنگاراني به جا مي‌گذارد كه كار سياسي نمي‌كنند تحريريه حيات‌نو اقتصادي را ترك كنيم. از آنجا كه همه شكست‌هايشان در مديريت و برنامه‌ريزي را به پاي توطئه و توهم آن مي‌گذارند اين شائبه پيش آمد كه اقدام استعفاي دسته‌جمعي ما حركتي طراحي شده براي ضربه‌زدن به قاليباف بوده است. خدا را شكر هنوز اين جمع 15 تا 20 نفري را مي‌شود يافت و ازآنها علت را جويا شد. هميشه پليس بودن و كارآگاه بازي درآوردن جواب نمي‌دهد گاهي بايد فقط مدير بود و اوضاع را مديريت كرد! به هر حال مي‌شود اين خاطره را نشنيده گرفت و منتظر شد ببينيم عمر كف رودخانه بيشتر است يا عمر روي آن؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 10:34  توسط سینا قنبرپور   |