از روزي كه مطلع شدم «حسين انتظامي» كتابي تحت عنوان « روزنامهداري و روزنامهنگاري» منتشر كرده با اين واكنش مواجه شدم كه او چه چيزي تاليف كرده است. واكنش ديگري در من به وجود آمد كه اصلا حسين انتظامي كه تا به حال در دو تجربه روزنامههاي جامجم و همشهري ريالي از جيبش هزينه نكرده و به اصطلاح مدير هزينه بوده حق ندارد در موضوعي وارد شود كه نيازمند صرف هزينه و تجربه شخصي است.
به هر حال پيش از آنكه كتاب در همشهري توزيع شود من كتاب را از موسسه رسانههاي ارشاد خريدم.
پرداختنم به اين كتاب و به ويژه موضوعش به دو جهت بود. اول اينكه تجربه انتشار اشراق با سرمايه و درآمد شخصي خودم مرا واميداشت كه در اين حوزه تامل كنم و نكته ديگر اين بود كه موضوع اقتصاد رسانه اساسا در كشور ما محجور و ناآشنا است.
به هر حال خواندن كتاب تمام شد. مينا خيلي توصيه ميكرد كه با آن نگاهي كه از اول داشتهام بهتر است چيزي درباره كتاب ننويسم اما.... اما سرمايهاي كه من براي اشراق گذاشتم و كاري كه به تنهايي و با مشاركت نه چندان زياد يكي از دوستانم ، «ماهان يوسفي نژادان» به انتشار همين 26- 27 شماره منجر شد مرا واداشت كه چيزهايي بنويسم. چيزهايي در حد مرور كتاب.
***
روزنامه نگاري و روزنامهداري
مقدمهاي بر مديريت مطبوعات و اقتصاد رسانه
حسين انتظامي
پنج فصل، 160 صفحه
چاپ اول: 1387
دفتر مطالعات و توسعه رسانهها
2هزار تومان
***
به نظر ميرسد در اين كتاب فقط طرح مسئله شده است و شايد به همين دليل زير تيتر « مقدمهاي بر مديريت مطبوعاتي و اقتصاد رسانه» به كار گرفته شده كه همين سبب ميشود اميدوار باشيم كتاب حاضر دستمايه كتاب يا مجموعه مقالاتي قوي يا قويتر در اين زمينه از حسين انتظامي باشد.
اما از ديگر سو اين فرض را تقويت ميكند كه در كتاب حاضر به صورتي سطحي موضوع مديريت مطبوعاتي و اقتصاد رسانه مطرح شده و « حسين انتظامي » در انتخاب سوژه تيزهوشي كرده اما از پرداخت آن برنيامده است زيرا فقط به طرحهاي ارائه شده در دو تجربه بزرگ رزونامهداري خود اشاره كرده و در هيچ يك بازخوردها و نقاط ضعف و قوت مطرح و نموداربندي نشده است.آنچه در كتاب به عنوان نمودارها پيوست شده بيشتر جدولهايي هستند كه تكميلكننده و تشريح كننده همان طرحهاست و انتظامي در اين كتاب كمتر راه حلهاي خود را قبال مشكلات پيش رويش و اقبال يا عدم اقبال راه حلهايش را تشريح كرده است.
در يك نگاه گذري ميتوان تيتر وار مزايا و غير از مزاياي اين كتاب را اينگونه برشمرد:
مزايا:
* آسيبشناسي از مديران مطبوعاتي
* تجربههاي خوبي ميتوان در اين كتاب يافت كه بايد آنها را از لابهلاي كتاب بيرون كشيد نظير مديريت ايراني، انتقالدغدغههاي مديريتي در مورد توزيع و نقطه ايدهآل انتشار، مديريت منابع انساني، وصف امنيت حرفهاي
* نقد قوانين حاكم بر مطبوعات
* تاكيد بر بنگاه شدن مطبوعات و اداره آن به وسيله افراد و نه فرد
غير از مزايا
* انتظامي خود سرمايهگذار نبوده تا نگران بسياري از بازخوردهاي طرحهاي خود باشد و عملا اين نگراني و خطرات احتمالي در كتابش ديده نميشود.
* تاكيد بر طرحهايي كه در ماهيت و نتيجه مطلوب داشتن آن بحثاست نظير «همشهري عصر»، « بازديد كنندهها از همشهري آنلاين» و « شركتسازيها».
* تاكيد بر طرحهاي مديريت منابع انساني بدون توجه به نتايج آن نظير ROTATION ( جابهجايي ) كه براي مثال حسين قندي روزنامهنگار و استاد اين رشته آن را مانع از به وجود آمدن روزنامهنگاران تخصصي ميداند.نظر حسین قندی
* اشكال ساختاري كتاب، هر دو مبحث اقتصاد رسانه و مديريت مطبوعاتي در هم خلط شدهاند و بهتر آن بود كه كتاب فصلبندي بهتري ميداشت.ضمن آنكه آنجا كه سخن از تجربهها به ميان ميآيد به ناگاه كار به نقد قانون مطبوعات در وصف مديرمسئول و صاحب امتياز ميكشد.
اما اين تلاش ستودني است زيرا در شرايطي كه مديران مطبوعات از چگونه درآمدزا كردن و استمرار كار خود درماندهاند اين بحث را به ميان كشيده و همين بس كه در اوايل كتاب انتظامي اينگونه مينويسد:« در واقع افرادي مجوز گرفتهاند كه از ابتدا صلاحيت كافي ( حرفهاي يا مديريتي) نداشتهاند و فكر كردهاند روزنامهداري يعني چاپ چند مقاله از خودشان، دوستان و آشنايان محترم»(ص 16).
مدتهاست در پي ديدن سريال گمشده(LOST) هيچ فيلمي نديدهام و اين در حالي است كه من پيش از اين هفتهاي حداقل دو فيلم ميديدم.
با گذشت سه ماه از اتمام دیدن سریال بگذريم كه جوگير شدهام يا نه ، تامل در سريال گمشده مرتب برايم سئوالها و مقايسههايي به همراه داشته است. يكي از اين تاملات نوع فيلمنامهنويسي اين سريال و ساير نمونههاي غير ايراني با سريالهاي ايراني است.
اگر همين گمشده را در نظر بگيريم با تمام سريالهايي كه اين مدت از تلويزيون ما پخش شده يك تفاوت آشكار و مسئلهدار را در آن ميتوانيد پيدا كنيد.
در سريالهاي ما هيچ تحركي در سناريو تعريف نشده است. هيچ كدام از بازيگران بر اساس فيلمنامه نه قرار است بدوند و نه قرار است از قواي جسماني خود به درستي و در جهت مثبت بهرهببرند. همه در سريالهاي ما به نوعي بيتحركي محكومند كه يا خودخواسته يا اجباري و هيچ كس هم نميپرسد چرا سريالهاي ما اين انگيزش را به همراه ندارند كه هنرپيشه و شخص محوري آن كه احتمالا مورد پسند مردم هم هست تحركي ندارد.
اين ماجرا در سريال گمشده درست برعكس است. هيكل تمام بازيگران آن ورزيده و خوشاستيل است. اكثر آنها به نوعي با ورزشهاي رزمي آشنا هستند. اكثر آنها در بيشتر زماني كه دوربين داستان آنها را به نمايش ميكشد حداقل ميدوند.
جالب اينجاست كه دويدن به عنوان مادر ورزشها شناخته ميشود و ما هم معمولا در آن حضوري نداريم (منظورم در مسابقات و تورنمنتهاست).برای نمونه در سریال گمشده «جک»، «سعيد»، «سوير»،«جان لاك»،«كيت» و حتي « جوليت» اهل دويدنند و ورزيده كارهاي رزمي هم ميتوانند انجام دهند. در بسياري نماها شما كيت را در حال بالارفتن از درخت ميبينيد در حالي كه هيچ زني در سريالهاي ما هيچ حركتي از خود نشان نميدهد تا بعدها مثل كيت دربارهاش بشنويم كه او خود علاقهمند بالا رفتن از درخت است و از بدل براي اين صحنهها هم استفاده نشده است!
اين موضوع چند پيامد دارد.
نخست مربوط به بازيگران سينما و تلويزيون است. آنها هيچگاه به تن خود به عنوان بخشي از كار خود كه ميتواند بر مخاطبان اثرگذاري كند نگاه نميكنند. آنها اصلا در اين فكر نيستند كه اگر تحرك نداشته باشند جسم آنهاست كه زودتر پير و فرتوت ميشود. ضمن آنكه احيانا خداي ناكرده خداناكرده وقتي پاي دود و دم به ميان آيد اين بخش قضيه پررنگتر ميشود.اگر سينماگران و برنامهسازان تلويزيوني به فكر شادابي و سرزندهبودن مخاطبانشان بودند دستكم اين موضوع را در دستور كار خود قرار ميدادند تا بازيگراني را برگزينند كه ورزيدهتر و خوشاندامتر ميبودند و براي بازي نيز قدري از اين ورزيدگي بهره ميبردند.
موضوع ديگر اين است عملا نبود ورزش و تحرك در سناريوهاي ما فيلمها و سريالها را ساكن و خمود كرده است. همه در حال راهرفتن هستند و هيچ تحركي ندارند. اين موضوع ناخودآگاه موجب ميشود كه مخاطب از طريق بازيگراني كه مورد علاقهاش هم هستند بيتحركي را به عنوان ارزش بپذيرد.
از سوي ديگر «دويدن» خود نمادي از تلاش و تحرك است كه وقتي بخشي قابل ملاحظه از سناريوها را به خود اختصاص دهد و در فيلم يا سريال خود جا بگيرد ميتواند فلسفه تلاش و كوشش براي زندگي را به مخاطب القا كند.
خاطره سالهايي كه « جمشيد آريا » در فيلمهايي بازي ميكرد كه به اصطلاح بزن بزن داشت و جنگي بود همين موضوع را به نوعي تاييد ميكند. جوانان و بسياري از مردم فيلمها را به دليل فعاليت و تحرك جمشيد آريا دوست داشتند و دستكم جمشيد آريا را به عنوان چهرهاي ميشناختند كه ورزشكار و ورزيده است نه اهل دود و دم و ... !
نميتوانيم اين نكته را هم ناديده بگيريم كه مردم از همين چهرهها و بازيگران سينما و تلويزيون تاثير ميگيرند.
اتفاق جالبي برايم افتاد كه مرا بيش از هر زمان ديگري متوجه شرايط اجتماعي حاكم بر جامعه كرد. آفتي كه اگر به آن توجه كنيم ميتوانيم وضع را تعيير دهيم و در غير اينصورت روزگار از اين هم بدتر ميشود.
عصر چهارشنبه اوقات شلوغي را سپري ميكردم. در همين حين و بين تماس گرفتم تا پيك موتوري بيايد و بستهاي برايم برساند.
وقتي پيك رسيد و در را برايش باز كردم دقايقي طول كشيد تا وارد دفتر شد. چنان مستاصل و بينفس وارد شد كه فكر كردم حالش خراب است. هنوز چيزي به او نگفته بودم كه شنيدم غرغر ميكند. ميگفت امروز همهاش پلهها را بالا و پايين رفتهام... وقتي بسته را دستش دادم و آدرس را خواند گفت اين هم كه طبقه چهارم است اينجا هم طبقه سوم... اين روزگار هم ببين چطور شده با ما!
پولش را دادم و همينطور خيره ماندم كه او انتظار داشت بابت كاري كه دارد انجام ميدهد چه مبلغي دريافت كند. به ناگاه همه آنچه در اين مدت فعاليت اشراق و طبيعت سبز تجربه كردهام را به خاطر آوردم.
موضوع اين پيك موتوري را در خيليها ديده بودم. كساني كه ميخواهند كار نكنند ولي پول دربياورند! مشكل جامعه ما اين روزها همين شده. آنهايي كه بدون كار كردن و با دلالي و ... درآمدشان چند برابر شده و اتفاقا دولت و حكومت هم به آنها فضا و عرصه براي جولاندادن داده و مردمي كه ميخواهد يك شبه همانگونه شوند و نميشوند!
شايد هم من اشتباه ميكنم. ميشود عرق نريخت كار كرد و به جاي آنكه يك رنو 5 مدل 1372 سوار بود و در اين گرما و ترافيك هلاك شد يك پرادو، يك سانتافه، يك سورنتو، يك توسان يا مورانو سوار شد!
امروز به دليل تصادفي كه هفته پيش كرديم و مقصر هم نبوديم مجبور شدم از صبح اول وقت بيمه ايران ، شعبه فاطمي حاضر بشوم.
بماند كه سيستم شمارهخواني نوبت چه لطفي در حق كاركنان چنين شعبي و چنين اداراتي كرده است بالاخره نوبت به ما رسيد و مدارك و كروكي را تحويل گرفتند. روي فيش شماره، قيد شده بود كه مدارك مورد نياز كپي كارت خودرو، گواهينامه و بيمهنامه است. بعد از اين فرمي براي ما به وسيله كامپيوتر پر كرد و ما را به باجه ديگري ارجاع داد.
مسئول محترم باجه اخير نگاهي به فرمها انداخت و يك فيش كامپيوتري پر كرد و گفت برويد عكس بگيريد.
فهميديم بايد از ماشينمان عكس بگيريم. آخر معلوم نيست براي يك تصادف نظر كارشناس مطرح است يا عكسهايي كه يك نفر غيرمتخصص با يك دوربين ديجيتالي ميگيرد؟
بالاخره رفتيم و در صف عكس ايستاديم. هر عكس را 300 تومان اجرت ميگرفتند. شخص مربوطه بعد از آنكه چند نفر مراجع جمع شدند بلند شد و آمد سر وقت ماشين. اصرار كه حتما بايد ماشيم مقصر هم باشد. كلي زمان گذاشتيم تا مقصر هم برود از بيرون ماشينش را بياورد. بعد منتظر شديم تا عكس بقيه هم گرفته شود. 5 عكس با پرينت رنگي روي يك كاغذ آ-چهار 1500 تومان.
برگشتيم در سالني كه اول نوبتمان بود. اين بار بايد منتظر كارشناس محترم ميشديم كه بيايد و درباره خسارت تعيين ميزان كند. كارشناس كه به نظر ميآمد 60 ساله باشد آمد و سر ميزان خسارات با هم بحثمان شد.به هر حال گفت برو فاكتور مجاز بياور تا من قيمت را اصلاح كنم. من هم كه حال و حوصله معطلي بيش از اين را نداشتم بيخيال شدم.
آمديم داخل همان سالن اول. نظريه كارشناس مبلغ 85هزار تومان بود. به باجه پرداخت خسارت رفتم.هنوز مدارك را نگرفته بدون اينكه نگاه كند پرسيد كارت ملي داري؟
پاسخ دادم بله و كارتم را دادم.
شنيدم كه پرسيد كپيش؟
گفت برو كپيشو هم بگير.
من هم عصباني شدم و گفتم خب همان اول در مدارك مورد نياز بنويسيد كه ما آماده كنيم.
ديدم نيمخيز شد كه چيه؟ حالا ميگم حالا برو بگير!
موضوع بعد از كپي كارت ملي به شناسنامه مالكيت خودرو كشيد.
گفتم نياوردم و دوباره دعوا و بحث.
من هم ضامنم در رفت و فقط مراقب بودم فحش ندهم.
گفتم اصلا حقوق ميگيري كه اينجا بشيني و كار مرا راه بيندازي.. حتي اگر فحش هم بدهم وظيفهات انجام دادن كاره كه ديدم بلند شد كه مرا از پشت كانتر بزند.
من هم دستم را پرت كردم طرفش. خيلي زشت بود ولي اين صحنه وصفش فقط همين است كه الان مينويسم. كمي به هم دندان نشان داديم و بعد به دليل آنكه ديگر مراجعان مرا به عقب ميكشاندند مجبور شدم بيخيالش شوم. هر چند اگر دعوا ميشد كتك مفصلي ميخوردم.
با عصبانيت آمدم سراغ رييس سالن كه يك مرد ميانسال بود و موهاي وسط سرش ريخته بود. زدم به شيشه گفتم رييس اينجا كيه؟ بيا بيرون... اين آدمهاي بيادبي و بيتربيتي كه گذاشتي چين؟
او هم اول گفت هررري! چرا با بقيه خوبن با شما بد؟
داشتم با او داد و بيداد ميكردم كه مردي عينكي برايم نيمخيز شد . شانس آوردم كه آنها در اتاقهاي شيشهاي محبوس بودند وگرنه كتك مفصلي هم آنجا ميخوردم.
داد و بيدادم نه تنها به جايي نرسيده بود كه دو نفر رييس بخش خسارات بيمه ايران شعبه فاطمي از پشت كانتر آمده بودند بيرون تا مرا بزنند.
تازه حراست آنجا را هم با خبر كرده بودند تا مرا بيرون كند.
به هر حال سوار ماشينم شدم و آمدم بيرون. نه تكريم ارباب رجوع ديدم و نه كارم انجام شد. رييس از كارمند بدتر كارمند از رييس بدتر.
بگذريم خوب شد كه كتك نخوردم. اين هم از تكريم اربابرجوع در دولت فخيمه جمهوري اسلامي. داشتم با خودم رجز ميخواندم كه بايد پدر اين مردم را درآورد. بايد من هم مثل اين ها گرگ و بيادب شوم كه يكي از كارآموزانم تماس گرفت. ميخواست ببيند امروز بايد چه كار كند و چه ساعتي در دفتر اشراق حاضر باشد؟
اصلا فراموش كردم كه شرطي كه با خودم براي بد شدن گذاشته بودم.
اما به راستي چه بايد كرد كه هم حقوق ما رعايت شود و هم كارمان انجام؟
شركت « اشراق انديشه تابان » را دو سال قبل وقتي ميخواستيم هفتهنامه اشراق را منتشر كنيم براي جلب و جذب و همينطور سرمايهگذاري متمركز تاسيس كرديم.
در اين فاصله به دليل بوروكراسي اداري و برخي مواقع هم دست تنها بودن من ثبت آن به تاخير افتاد و در آخرين مراحل هم به دليل خرابي در اتوماسيون اداري مطبوعات داخلي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي از 22 اسفند 1386 تا ارديبهشت 1387 معطل ماند. بالاخره اين شركت با موضوع نشر مطبوعات در تاريخ اول مرداد 1387 به ثبت رسيد.
گرچه خيلي وقت بود منتظر ثبت آن هستم و مدت زمان زيادي است كه انتظار كشيدم تا با اين شخصيت حقوقي طرح و برنامههايم براي اشراق را محقق كنم اين روزها احساس ميكنم كندتر و سختتر ميشود كاري كرد.
هيچ نقدينگي نيست.
هيچ كس براي يك كار فرهنگي هزينه نميكند.
ما هم نميخواستيم گرفتار زد و بندها شويم.
ديروز بعد از حدود يك ماه بررسي و برنامهريزي و محاسبه قيمت طرح ديگري كه براي مجلد منتشر شدن اشراق داشتم متوقف ماند تا بار ديگر سيلي محكمي از بيپولي و بدون پشتوانگي بخورم.
نميدانم چقدر ديگر ميتوانم دوام بياورم ... .
اما هنوز از جستجو خسته نشدهام و اين را ميتوان دو جور معنا كرد. اول اينكه هنوز سر عقل نيامدهام. دوم اينكه من هم پوست كلفت شدهام!
شايد اين پر رويي به ضررم تمام شود ولي ... اميد به حق.
حالا كه ميخواهم از آنچه در سر داشتم بنويسم اتفاقات تازهتر و ناراحتكنندهتري در حوزه مطبوعات روي داده است. همشهري عصر، چه خوب و چه بد، توقيف شده و من نميدانم تا كي قرار است اينگونه فرهنگ و رسانه ما چوب آدمهاي غيرحرفهاي و تصميمگيران غيرحرفهايتر را بخورد؟
هفته قبل هر روزي كه وقت گذاشتيم تا صفحهبند بيايد و اشراق را ببنديم درست همان وقتي كه ما ميتوانستيم حضور داشته باشيم و هم صفحهبند، برق رفت. اواخر هفته دوباره براي گرفتن شماره هشتم ماهنامه «طبيعتسبز» به چاپ و ليتوگرافي «عماد» رفتم. درست در همان ساعتي كه بايد كار ما انجام ميشد برق رفت. برميگشتم دفتر برق رفته بود. وقتي منتظر آمدن برق ميشديم ديگر صفحهبند رفته بود. چاپخانه عماد هم تعطيل كرده بود. بايد به خانه ميرفتم و از اين بينظمي و بيبرنامگي اندكي فارغ ميشدم كه آنجا هم برق ميرفت. بازده اين ساعات در تهران و در كشور چقدر بود كه به هدر رفته خدا ميداند؟
ميگويند در تهران 12 ميليون نفر كارميكنند. اگر هر ساعت هر نفر فقط 2 هزار تومان درآمد داشته باشد به واسطه اين بيبرقيهاي دوساعته 4 هزار تومان را از دست داده است. حساب روزش ميشود48 ميليارد تومان و حساب يك ماه كاري اگر تعطيلي نخورد براي 24 روز 1152000000000 تومان!
ضرري كه از كارنكردن در كشورمان به واسطه بيبرقي كه احتمالا دشمنان اين مرز و بوم آن را سبب شدهاند متحمل ميشويم. تازه معاون وزير نيرو در تلويزيون حاضر ميشود و ميگويد ديگر كسي صرفهجويي نميكند و بايد ساعات بيبرقي را بيشتر كرد!
اين هم بماند كه قرار است از نيمه دوم سال برق به قيمت آزاد فروخته شود !
در گير و دار اينكه اين 1152 با 9 تا صفر را چگ.نه بخوانم براي خريد يك مرغ كوچك مقابل مرغفروشي خيابان بهارشيراز ايستادم. همان اندازه مرغي كه ميخواستم را به من. داد يك مرغ يك كيلو و نيمي. شد 4هزار و 500 تومان.
اگر آن ضرر را دوباره به خاطر بياورم با آن ضرر ميشود 256 ميليون قطعه مرغ يك كيلو و نيمي خريد! اين بخش بيشتر براي مرور مرغ بود. مرغي كه ديگر همه ميتوانستند بخرندش اما حالا فقط يك كيلو و نيم آن ميشود 4هزارو 500 تومان.
***
بگذريم. وقتي نيمه سال 1385 يك آپارتمان در خيابان شريعتي – تقاطع طالقاني اجاره كرديم من حدود 500هزار تومان ( حقوق و كارانه) دريافتيام بود. همان آپارتمان متري 650هزار تومان قابل خريدبود. سال بعد مردي كه دو واحد از همان آپارتمانها خريداري كرده بود شروع كرد به نوسازي. هر روز از ساعت 7 صبح تا 10 شب. سه ماه طول كشيد. تمام امواتم را هر روز به ويژه روزهاي تعطيل كه ميخواستيم قدري استراحت كنيم جلوي چشمانم ميديدم. دعواها بماند.
امسال يكي ديگر از همان مجتمعي كه ما در آن ساكن هستيم را خريد و فروش كردهاند.امسال من حدود 600هزار تومان حقوق ميگيرم(اگر كارانهاش به لطف كساني مثل دكتر رجبيشكيب كم نشود و ماهي 400 هزار تومان اجاره ميپردازم). امسال اين آپارتمان كمتر از متري 2ميليون و 500 هزار تومان نميشد خريد. خريدار براي آنكه به شاهپسرش هديه عروسي بدهد اين خانه را خريداري كرده و اينك سه هفته است كه دارد آن را نوسازي ميكند. هر روز بلااستثنا از صبح شروع ميشود. فقط شانس آورديم اين يكي مثل پارسالي قصد ندارد كل 90متر آن را به هم بريزد. امروز ساعت 1:30 داشتند نخالهها از طبقه چهارم ميريختند پايين، ساعت حدود 3 بعدازظهر داشتند با پتك ميكوبيند بر كف تا موزاييكها را بكنند و حدود ساعت 4 بعدازظهر داشتند با دريل ديوارها را براي نصب كابينت سوراخ ميكردند.
***
نميدانم كجا و چه موقع ميآموختند كه حق همسايه و همسايگي چيست. در كدام دوره و ازمنه بوده هم گويا از دوره ما خيلي فاصله گرفته است. نميدانم چه كسي اين قانون را گذاشته كه روزهاي تعطيل را ميتوان استراحت كرد. نميدانم چه كسي و در چه دورهاي اين قانون را وضع كرده بود كه صداي بلندگوها از ساعت 13 تا 17 بايد خاموش باشد و هزار نميدانم ديگر. فقط ميدانم در كوچهاي كه ما هستيم به جز همسايگانمان كه اينم دو تابستان را بر ما حرام كردهاند سه بلوك ديگر كوبيدهاند تا رونق بسار بفروشي بيش از هر توليد ديگري در اين مرز و بوم اسكناس روي اسكناس بگذارد.
خوشبختانه من نه پولي براي بساز و بفروشي دارم و نه راهي كه بتوانم جاي ديگري از شهر آپارتماني اجاره!
***
ديشب دختري حدودا 20 ساله را به دليل آنكه شالش نميدانم چطور بوده، گرفتند. بردند و در حالي كه يك شماره به دستش داده بودند از او عكس گرفتند. زار زار گريههايش را من نشنيدم. ساعاتي كه دلهره و ترس و نفرت را تجربه ميكرد را من نديدم فقط اين را از ذهن گذراندم كه دختري جوان و پر شور از جمعيت 70 ميليوني را وقتي مثل يك قاتل و مجرم حرفهاي مقابل دوربين مينشاني و براي عقب و جلو بودن شالش او را تا حد يك مجرم و جاني تحقير كردن چه عواقبي ميتواند داشته باشد.