تبليغاتX
هفته نامه اشراق
وقایع نگاری انتشار یک هفته نامه حوادثی

وقتي برمي‌گردم و پشت سرم را نگاه مي‌كنم و مي‌بينم سال گذشته در همين زمان چگونه استرس انتشار اشراق را داشتم تعجب مي‌كنم!

شايد امسال متاثر از بازار دريافته‌ام هيچ خبري نيست. پارسال فكر مي‌كردم اگر اشراق را در زمان مقرر منتشر نكنم اتفاقي مي‌افتد. امسال مي‌دانم هيچ‌كس منتظرمان نيست!

دو هفته‌اي است كه بايد طرح جديدي كه براي انتشار اشراق تدوين كرده‌ام را عملي كنم اما هنوز فرصتش فراهم نشده و شايد من هم دل و دماغ كافي ندارم. به هر حال قرار است در شماره آينده اشراق اين طرح به صورت ويژه‌نامه ضميمه منتشر شود و بعد براي آن بازاريابي كنيم و به عنوان متن كار آن را منتشر كنيم.

در حال انجام روال اداري براي برخي برنامه‌هاي اشراق هستم و هنوز كارها در اين‌زمينه كند پيش مي‌رود و بر خلاف برنامه‌ام بسته به حال و احوال من شدت و سرعت مي‌گيرد.

تمام تلاشم اين است كه روند نشر را از حال و احوال خودم جدا كنم.

* ‌* *

اين روزها برنامه‌هاي سحري و افطاري داغ است. اما در ميان اين برنامه‌ها برنامه «داريوش كاردان» از شبكه دو متفاوت و دلپذيرتر است. چندباري كه اتفاقي پاي برنامه‌اش نشستم ديدم لحظه افطار موسيقي و ترانه هم پخش مي‌كند و تازه مصداق ميهماني خدا شده است.

در تمام اين سال‌ها برايم سئوال شده كه آيا ميهماني خدا رفتن با اين همه غم و اندوه بايد همراه باشد و شادي و طروات مي‌طلبد. اصلا به ميهماني خدا رفتن بايد اثري روح‌بخش و فرح‌بخش داشته باشد نه اين همه غم و اندوه به بار آورد.

خلاصه برنامه داريوش كاردان دو سه افطاري را برايم رنگ و رويي ديگر بخشيد وگرنه اصلا حال و هواي شنيدن عجز و لابه‌هاي مجريان پاي افطار را نداشتم و ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:32  توسط سینا قنبرپور   | 

پول

اين اوراق دل‌انگيز سه روز كاري مرا در هفته گذشته به هدر داد. براي اشراق بايد پولي را جابه‌جا مي‌كردم. بانك گفت مبلغ چك را چي بدهم؟ گفتم هرچه راحت‌تر است!

گفتن اين جمله همان و گرفتار شدن همانا!

بانك صادرات شعبه جردن كه مثل يك قبل مي‌ماند و يك باجه هم بيشتر ندارد چنان كولي بازي درآورد كه براي گرفتن اين‌ها من بايد باجه را تعطيل كنم و به كار مشا برسم كه من بي‌خيال شدم.

رفتم بانك سپه و دستكم در آنجا با وجود جايي براي نشستن كاري كه بانكي‌ها گفتند را كردم. دانه دانه شماره سريال‌هايش را در يك برگه نوشتم. بعد كه نوبتم رسيد تعدادي از ايران‌چك‌ها شماره‌هايشان در سيستم نبود. بنابراين با توجه به مهري كه روي آن بود دوباره وقت گذاشتم و به بانك مربوطه رفتم. بماند كه در برابر 300 – 400 هزار تومان هم مي‌شنيدم كه بانكي‌ها مي‌گفتند پول نداريم.

خلاصه سه روز كامل من صرف اين كار شد چون ماشااله كافي است يك نفر ديگر مثل من كه دارنده اين ايران‌چك‌ها بود در بان باشد بانك كارش را بايد تعطيل مي‌كرد ببينيد اين سريال‌هايش در شبكه آنها موجود است يا نه.

خلاصه درس عبرتي شد كه يا چك بين بانكي بگيرم و يا فقط پول نقد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 9:59  توسط سینا قنبرپور   | 

دلم نيامد از تجربه دو سه روز اخيرم چيزي ننويسم... !

روزهايي كه داشتم از خواب‌آلودگي كلافه مي‌شدم تا آنجا كه روز سه‌شنبه ساعت 10 از روزنامه مرخصي گرفتم و آمدم خانه بدون هيچ حرفي دوش گرفتم و تا ساعت 6 بعدازظهر خوابيدم.

مقارن شدن اين روزها با ماه مبارك رمضان مرا نگران‌تر كرده بود تا اينكه امروز بعد از يك روز روزه‌داري و مجددا چيزي حدود 5 ساعت خواب به تصميمي جديد دست پيدا كردم.

گرفتن اين تصميم درست در روزهايي رخ داد كه باز هم اشراق و انتشارش نامنظم شده و طرح تازه‌اي هم كه به ذهنم رسيده با ترس و وسواس‌هاي شدن يا نشدن مرا به زير كشيده بود.

در اين ميان تصميم گرفتم كه اگر قرار است وارد رمضان شوم اين حال و احوال كرختي را كنار بگذارم به هر قيمتي كه شده... .

جدا تصميم گرفتم اين ماه مبارك ماه تغيير باشد تا ماه تكرار عادت. آن هم عادتي از سر تقليد. اين شد كه حدود ساعت 1:30 بامداد در حالي كه كتابي را تمام كرده بودم و موزيك خاطره‌انگيزي( آلبوم Infiniti   از era ) هم مي‌نواخت متوجه شدم سلول‌هاي خاكستري رنگ مغزم بعد از مدتها سر سودايي يافته‌اند به تكاپويي جديد مي‌انديشند.

البته سوداي جديد هم مربوط به اشراق است. اما نگران نباشيد اين بار اشتباهات قبلي‌ام تكرار نمي‌شود و تا يك اسپانسر خوب و يك همراه خوب‌تر نداشته باشم فدم در اين راه نخواهم گذاشت. به هر حال دلم نيامد دستكم كتابي كه در اين اخوالات تمام شد را به شما معرفي نكنم. حدودا يك نيمروز وقت مي‌خواهد ولي به حس و حال من خيلي كمك كرد!

خيلي اتفاقي در ميان كتاب‌هاي مينا جستمش و به يكباره متوجه شدم كه تمام شده است!

 

jeld

« كليدهاي طلايي موفقيت شخصي»

پل هايدن

مهين خالصي

انتشارات جيحون

1383 – 800 تومان

راستي در اين دو هفته اخير به توصيه خانم دكتر «مهديس كامكار»، روانپزشكي كه خيلي دوستش دارم، دو كتاب از «برتولد برشت» خواندم. يكي «آدم، آدم است» و ديگري « ننه دلاور و فرزندان او».

خانم كامكار معتقد است كه خواندن برشت خيلي تاثيرگذار بوده است. گويا در مورد من هم اثر كرده. به هر حال خواستم اين حس و حال خوب را با شما قسمت كرده باشم.

به اميد حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 10:19  توسط سینا قنبرپور   | 

هميشه اين ضرب‌المثل را مي‌شنيدم كه در نااميدي بسي اميد است اما به وضوح مصاديقش را نمي‌فهميدم. امروزچهارشنبه 6 شهريور 1387 اتفاقي براي من و اشراق روي داد. دوباره به مويي رسيده بود اين دل من و كار اشراق.

مي‌توانم بگويم اين ماجرا خوشحال كننده‌ترين اتفاق كاري‌ام در چندماهه اخير بوده است و اينكه هنوز مي‌توان به سرانجام كار اميدوار بود. ماهان يوسفي‌نژادان، شريك مالي من در اشراق كه مديرعامل شركت اشراق انديشه تابان هم هست اين خبر را داد.

هنوز به خوبي هضمش نكرده‌ام اما بنازم خدا را كه در وصف حكمتش هيچ نمي‌توانم بگويم. اگر اين اميد تازه به نتيجه رسيد آن را در اين خاطره مجازي ثبت خواهم كرد. به اميد حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 23:36  توسط سینا قنبرپور   | 

براي نوشتن مرگي متصور نيست. اين باور من در مورد كارم است. اما ديروز وضعي را تجربه كردم كه نمي‌دانم چه تعريفي بر آن مي‌توان نهاد.

ابتداي خيابان قائم‌مقام فراهاني  - كوي زيبا – خيابان مشاهير – كوچه زيبا پلاك 27 – زنگ دوم.

هميشه وقتي اين زنگ را به صدا درمي‌آوردم هجومي از شور و نشاط را منتظر بودم. جلسه‌هاي گروه گزارش و نظرات همه حاضراني كه كمك مي‌كردند يك گزارش از نظر سليقه و از بابت اصول فني به استانداردها نزديك‌تر شوند.

ديروز به جاي اين شور و نشاط، تكاپويي غريب برجا بود. ميز گروه گزارش، ميز ويراستاران و ميز جلسه در اتاق خانم شركت پر از شماره‌هاي قديمي مجله زنان بود. خانم عكاسي عكس مي‌گرفت، چند زن ميانسال دوره‌هاي مجله را جدا مي‌كردند. خانم دقيقي حساب و كتاب مي‌كرد. آقاي قاضيان دنبال شماره‌هايي از مجله بود. مريم ميرزا در يافتن شماره‌ها به مراجعان كمك مي‌كرد. اميد بختياري كمك حال ديگران بود. فهيمه خضر حيدري هم در جستجوي شماره‌هايي از زنان و خانم شركت... .

خانم شركت دستكش به دست داشت. از لابه‌لاي مجله‌هاي خاك گرفته سري كامل بيرون مي‌كشيد و ... . نخواستم بيش از ببينم كه چگونه يك سردبير، يك مادر، طفلي را به دنيا آورده به دندان گرفته و بزرگ كرده و بعد بر سر تصميم عده‌اي كه زير فشار يكي از مشكلات مجله‌داري كمرشان تاب نمي‌آورد و مطمئنم له مي‌شوند تن به مرگ آن عزيز بدهد.

من هنوز هم نمي‌پذيرم كه مجله زنان ديگر نباشد.

باور دارم كه براي نوشتن مرگي متصور نيستو براي نوشته‌ها هم همين‌طور. اسمش زنان باشد يا نباشد كسي نوشتن را از شهلا شركت و شركت‌ها نمي‌تواند بگيرد.

اما شوخي اقتصادي و اذيت اقتصادي مرگبارترين رفتارهاست. آنها كه امروز با شهلا شركت اذيت و آزاري اقتصادي را آغاز كردند و تنها ممر درآمد او و عده‌اي روزنامه‌نگار و ويراستار و ... را گرفتند شوخي بدي را آغاز كردند كه نمي‌دانم كجا آن را پس خواهند داد.

تجربه‌ام مي‌گويد دنيا محل تلافي است و خدا جاي حق نشسته‌است. كافي است از خواب غفلت برخيزيم و برگ‌هاي خاك خورده تاريخ را دوباره مرور كنيم كه هيچ ظلمي پايدار نمانده است!

به اميد حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 9:34  توسط سینا قنبرپور   | 

مشاورم توصيه‌اي كرد. گفت كمي دور و برت در طبيعت را نگاه كن و سعي كن از آن يادبگيري! مثل آب جاري .

آب جاري اول نمي‌پرسد اينجا مرداب است يا بستر رودخانه ، كثيف است يا تميز، كوهستان است يا سبزه‌زار. آب جاري جريان پيدا مي‌كند و همان‌طور كه بايد بشويد بدون آنكه بپرسد جايي كه مي‌رود چگونه جايي است مي‌رود و مي‌شويد.

اميدوارم توصيه  مشاورم را جدي بگيرم!

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 8:46  توسط سینا قنبرپور   |