تبليغاتX
هفته نامه اشراق
وقایع نگاری انتشار یک هفته نامه حوادثی

هفتمين‌ماه از امسال هم سپري شد اما اتفاقي كه من منتظرش بودم روي نداد. موضوع اين اتفاق تا آنجا در ذهن من پيش رفته و همه چيز را تحت‌الاشعاع قرار داده كه گويي منتظر يك معجزه مانده‌ام.

گويي هيچ مسئله ديگري در ذهن من نيست كه نياز به حل آن باشد و من يكسره دارم به اين مسئله فكر مي‌كنم و وقتي راه‌حل‌هايم را وارد مرحله عمل مي‌كنم اصلا هيچ ربطي به حل مسئله پيدا نمي‌كند.

مسئله‌ام توليد يك فكر نو، يك طرح جديد براي متحول كردن اشراق است. 7 ماه از سال سپري شده و اگر اغراق نكرده باشم من 7 ماه است كه در جستجوي يك فكرم، يك فكر تازه.

همين هفته قبل با كلي ذوق و شوق نتيجه اين 7 ماه فكر كردن براي نجات اشراق از ركود را با يكي از دوستانم، كامران ملك‌مطيعي، در ميان گذاشتم و نظرات او مرا متوقف كه چه عرض كنم ميخكوب كرد.

موضوع اين است كه به نظرم رسيد با وجود كار روزنامه‌نگاري و قرارداشتن در عرصه خبر و اطلاع‌رساني هنوز با نيازسنجي براي توليد يك فكر مشكل دارم.

به راستي مخاطبي كه من دنبالش بوده‌ام يعني عامه مردم چه ذائقه‌اي دارد؟

چه مجله‌اي بايد منتشر شود كه هم متفاوت باشد و هم با ذائقه عامه جور در بيايد و هم علاوه بر عامه‌پسندي بتواند اطلاع‌رساني و فرهنگ‌سازي كند؟

آيا من هم بايد بروم سراغ مخاطبي كه بالاي 1500 تومان مجله مي‌خرد كه در آن چيزهايي تبليغ شد كه خريدش از حقوق معمول عامه مردم بسي بيشتر است؟

آيا توليد يك فكر ابزار و لوازمي دارد كه من ندارم؟

اين روزهاي ناخودآگاه همين كه لحظه‌اي از خودم غافل مي‌شوم تا اعماق ذهنم پيش رفته‌ام و همه اطرافيانم مي‌توانند اين گم‌شدن من را در اعماق ذهنم، براي توليد يك فكر جديد، به خوبي لمس كنند.

در جستجوي سكوتم و خلوت تا اين سير ذهني بهتر انجام بگيرد ولي وقتي دوباره به واقعيت باز مي‌گردم همه چيز ديگرگون مي شود.

خيال نكنيد خيال‌پرداز و روياپرداز شده‌ام، نه، موضوع كسادي همه چيزهاي اطرافم است.

نسبت به 3 ماه قبل بيشتر كتاب خوانده‌ام.

همچنان خوب فيلم مي‌بينم.

در مورد طرح‌هايم با آدم‌هاي مناسب مشورت كرده‌ام.

به پيشنهادات سفر پاسخ مثبت داده‌ام و .... .

اينك اشراق و من به شدت نيازمند تولدي يك چيز تازه هستيم و با اين دغدغه دارم به استقبال هشتميم ماه سال مي‌روم.

به اميد حق

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:7  توسط سینا قنبرپور   | 

يادم هست وقتي هنوز دبستاني بودم محل زندگي‌امان جان مي‌داد براي «دوگل‌كوچيک» بازي كردن. هم خانه‌امان زمين چمن داشت و هم محوطه فضاهايي كه مي‌شد حسابي با توپ پلاستيكي فوتبال بازي كرد.
معمولا دو يا سه دسته كوچك مي‌شديم و بعد برنده بازي اول با تيم سوم بازي مي‌كرد. اما آنچه به ذهنيات الان من بازمي‌گردد حكايت و شيوه ياركشي‌ها بود. سر گروه‌ها مي‌دانستند كه كدام يك از ما خوب بازي مي‌كنيم و هر كدام به چه دردي مي‌خوريم. آنها بايد يا «گردو – شكستم» بازي مي‌كردند تا مشخص شود كدام يك اول يار مي‌كشند يا انداختن شير و خط. اما اكثر اوقات گردو – شكستم راهكار بود. هر يك از سردسته‌ها در فاصله‌اي ناخوانده از هم مي‌ايستادند و بعد پا مي‌شمردند هر كدام زودتر به پاي ديگري مي‌رسيد برنده بود و ياركشي را اول شروع مي‌كرد.

اين حكايت حالا در زندگي كلان ما مفاهيم ديگري به خود گرفته است و حتي در سياست هم مي‌بينيم سرگروه‌ها چه اول باشند چه دوم ياركشي بلد نيستند!

آن موقع كه بچه بوديم بايد مبارزه اول را مي برديم تا بچه‌هاي قابل‌تر را انتخاب مي‌كرديم و امروز مي‌بينيم ياركشي مفهوم حرفه‌اي آن روز خود را از دست داده و بيشتر محلي براي خودنمايي رفاقت‌ها و زد و بندها شده است.

وقتي سوداي انتشار نشريه به سرم افتاد همواره فكر مي‌كردم براي چيدن تحريريه يك ياركشي حسابي مي‌كنم!

بعد يادم آمد كه اينجا ياركشي معنا ندارد اگر خوب پول بدهم و خوب دستمزد بپردازم ياركشي درست از آب درمي‌آيد.

بعد به اين فكر افتادم كه خب، اشكالي ندارد دستكم انگيزه و فرصت اين را دارم كه كارآموز بپذيرم و براي اين حرفه او را آماده كنم.

اين‌ها مشكلات من و ياران اشراق بود كه اگر زماني را صلاح ديدم و فرصت شد از ياركشي‌ام در اشراق خواهم نوشت و اينكه من سر يارانم چه آوردم و يارانم بر سر من چه؟

اين را از روي دل‌چركيني چه از رفتار خودم و چه از رفتار دوستانم ننوشتم چون بايد ببينيم هركدام در موقعيتي كه بوديم چند مرده حلاج بوديم.

نگاهي به دور و برم مي‌اندازم ... . كوس رسوايي كردان همه جا را پركرده است... .

قاليباف براي اداره شهرداري متخصص شهر و شهرداي نداشت و ندارد و مجبور است از نظاميان استفاده كند.

خاتمي هر چه كشيد از اطرافيانش كشيد و به خصوص مشاركتي‌ها... .

من فقط يك خبرنگارم و از سياست چيزي سر در نمي‌آورم ولي گويا جز همان روش بچگي‌هايمان كه بي غل و غش مي‌خواستيم بازي را ببريم ياركشي معناي خود را از دست داده است.

گويا ديگر برد و باخت مفهوم بچگي‌هاي ما را ندارد كه بر اساس شايستگي ببريم يا ببازيم. با هر ياركشي به هر قيمتي مي‌خواهيم ببريم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 14:34  توسط سینا قنبرپور   | 

اول:

پارسال براي نمايشگاه مطبوعات خيلي اميدوارانه شور و شوق داشتم. گرچه مشكل بود اما هزينه را براي اجاره غرفه پرداخت كرديم و تمام سعي خودمان را هم كرديم كه در نمايشگاه حضوري موثر داشته باشيم.

اينك در تدارك طرح جديد هستم و نمي‌دانم اصلا مي‌توانيم در نمايشگاه مطبوعات شركت كنيم يا نه. به هر حال اميد به خداوند دارم تا بلكه بتوانيم دوباره در ميان مردم حاضر شويم و حرف‌هاي آنان را در مورد خودمان و مطبوعات بشنويم.

 

دوم:

فيلم دعوت حاتمي‌كيا دوباره مرا پس از يكسالي به سالن سينما كشاند. به نظرم 15 تا 20 سال دير ساخته شده بود اما نكته‌اي در دل فيلم نهفته داشت كه تمام مواردي كه داستانشان ذكر شده بود به اصطلاح دعوت ناخواسته را متقبل شدند تا ميهماني ناخوانده را پذيرا شوند. به جز در مورد آخر، نمي‌دانم چرا در فيلم بايد اين دعوت تلويحا پذيرفته مي‌شد.

بدون بحث درباره اينكه سقط جنين خوب است يا بد و آن مطب‌هاي غيرقانوني چه معضلي به شمار مي‌آيند در فيلم حاتمي‌كيا هيج ردي از راهي كه به ميهمانان ناخوانده و تبعاتشان كمك شود نبود.

اگر فيلم را ببينيد متوجه خواهيد شد كه هيچ يك از زنان مطرح در فيلم موفق نشدند از آمدن ميهمان ناخوانده به زندگي‌اشان جلوگيري كنند.

شايد اين حرفه‌اي‌گري  حاتمي‌كيا بوده كه نخواسته كفه‌هاي ترازويش در فيلم  به سمتي پايين‌تر رود اما او به سادگي از موضوع سقط‌جنين هم گذشته بود و به هر حال اين نتيجه را براي ما گذاشته بود كه هيچ راهي جز پذيرش ميهمان ناخوانده نيست.

در فيلم زنان مغلوب نشان داده شده بودند كه هيچ چاره‌اي جز پذيرش ميهماني كه شوهرشان دعوت كردن ندارند!

به هر حال فيلم متفاوت و موثر بود و اين نكات هم به ذهن من رسيد... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 13:42  توسط سینا قنبرپور   | 

وقتي از خانم دكتر كامكار پرسيدم چرا توصيه كرده كتاب‌هاي «برتولد برشت» را بخوانم گفت( نقل به مضمون): چون برشت محيط را در شكل‌گيري وقايع و وقوع اتفاقات موثر مي‌داند و معتقد است اين آدم‌هاي متوسط هستند كه ممكن است كارهاي ايده‌آل و خوبي انجام دهند.

بحث ما اين‌گونه ادامه يافت كه ما تلاش مي‌كنيم قهرمان بپروريم ولي نتيجه‌اي كه از اين مدت تلاش براي قهرمان‌سازي داشته‌ايم چه بوده‌است؟

تاكيد مهديس كامكار بر شكل‌گيري يك جامعه با افراد متوسط اين بود كه ما حصل رفتار آدم‌هاي متوسط خيلي موثرتر، مثبت‌تر و بهتر از آن جامعه‌اي است كه يا همه به اصطلاح قهرمانند! يا عده‌اي هستند كه در جستجوي قهرمان مي‌گردند.

( اميدوارم در بيان نظرات دكتر مهديس كامكار شرط امانت‌داري را رعایت كرده باشم)

دوباره به ياد كتاب‌هاي « آدم‌، آدم است » و « ننه دلاور و فرزندانش » افتادم كه اين روانپزشك معرفي كرد و اينكه اگر ما سعي كنيم آدم‌هاي متوسطي باشيم نتيجه زندگي در چنين جامعه‌اي خيلي بهتر از آن است كه همه در تلاشيم قهرمانان بلامنازع باشيم و نتيجه آن شود كه اينك هستيم.

ضمن آنكه با نيم‌نگاهي گذرا به 60 – 70 سال اخير مي‌توانيد ببينيد همه كارهاي مهم را آدم‌هاي متوسطي انجام دادند كه قهرمان نبودند. حتي وقوع انقلاب اسلامي و حماسه 8 سال جنگ تحميلي هم به دست افراد متوسطي رقم خورد كه هم ممكن بود اشتباه كنند و هم ممكن بود خطا! به هر حال دستكم خودم شروع كرده‌ام به متوسط بودن به جاي قهرمان بودن!

به اميد حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 20:34  توسط سینا قنبرپور   |