امروز آخرين روز پاييز و آخرين روز از سه فصلي از سال است كه گذشت. نيم نگاهي به اين 276 روز كافيست تا دوباره داغهاي مرا در مورد تجربههاي امسال تازه كند.
وقتي از توقفم در اين 276 روز با مشاورم سخن گفتم او گفت كاملا عادي است و زندگي اينگونه نيست كه تو هميشته سوار بر اسب مراد بر جادهاي هموار بتازي و بايد چنين روزهايي را هم تجربه كني كه مثل راه رفتن در گل است. كند، سخت و نا اميد كننده.
هنوز نتوانستهام با اين تفسير كنار بيايم و خسته و نا اميد با اين پرسش كلنجار ميروم كه چرا گشايشي نيست و چرا تلاشهاي اين مدت بينتيجه مانده است.
روزگاري نه چندان دور سرداري بود كه به نظر مرد قابلي ميآمد و سوداي رييسجمهور شدن نداشت. او وقتي پا به نيروي انتظامي گذاشت بنا به گفته كاركنان خود اين نيرو 6-7 ماهي را به مطالعه و آسيبشناسي پرداخت و بعد شروع به كار عملياتي كرد. بررسي و آسيبشناسي او نيز باز به قول دوستاني كه در نيروي انتظامي مشغول كار بودند با تيمي از كارشناسان مختلف اعم از روانشناس، جامعهشناس و ... صورت گرفت.
يكي از خروجيهاي اين مطالعه چنين بود كه در نيروي انتظامي با معضلي به نام «تورم درجه سرهنگي» مواجه بودند. در عمل تعداد سرهنگتمامها به ويژه در تهران افزايش يافته بود كه بنا به دلايلي نه ارتقاء به درجه تيمساري براي آنها بنا به مصالح مقدور بود و نه ارتقاؤ مالي. نتيجه نوعي بيانگيزگي و ركود كاري شده بود. در تهران نهايتا اين سرهنگها اگر خيلي خوششانس بودند به سمت فرماندهي كلانتري و يا بعدا سركلانتري منصوب ميشدند.
نتيجه اين بود كه بايد اين تعداد نيرو بازنشسته ميشدند و راهي ديگر برايشان نبود. از طرف ديگر جايگاه فرماندهي ارشد در نيروي انتظامي را افسراني ارشد از سپاه پاسداران گرفتند. افسراني كه بيشتر دورههاي نظامي ديده بودند تا انتظامي. اگر به دوره فرماندهي سردار محمدباقر قاليباف نگاهي بيندازيم خواهيم ديد كه به جز يك دوره كه يكي از افسران پليس مسئوليت فرماندهي مرزباني اين نيرو را بر عهده داشت عمده فرماندهان ارشد پليس افسراني بودند كه با قاليباف يا قبل از او از سپاه وارد نيروي انتظامي شده بودند.
اين واقعه يعني بيانگيزگي افسراني ارشد آسيبي جدي بر پليس وارد آورد كه قاليباف توانست به نوعي و با مثلا بازخريد و بازنشستگي اندكي از تورم بكاهد.
اينك قاليباف 3 سال است كه ديگر پليس نيست و برخلاف ورودش به پليس به هنگام ورود به شهرداري تيم مطالعاتي و برنامهريزي و برنامهسازي نداشت. نتيجه هم طرحهايي مشابه همان كه در پليس اجرا شده بود شد.
اما تشابه اين وضع و تحريريه روزنامههاي بزرگ....
در روزنامههاي بزرگ كه از ثبات بيشتري برخوردارند تغييرات و جابهجايي به كندي صورت ميگيرد. از سويي روال عادي و حرفهاي هنوز به آن حد از تبلور نرسيده تا بتواند پس از فعاليت مستمر و حرفهاي نيروها به ارزيابي آنها پرداخته و از نيروهاي با سابقهتر به عنوان مديران مياني استفاده كند.
نكته ديگر اينكه اشخاصي كه به سمت مديرمسئول و يا حتي سردبير انتخاب ميشوند نيروي حرفهاي مطبوعاتي نبودهاند. به اين معنا كه هيچگاه خبرنگار نبودهاند، حوزه خبري نداشتهاند، گزارش و مصاحبه تهيه نكردهاند. خبرنگار ارشد گروه خود نبودهاند. دبير سرويس نبودهاند. معاون سردبير نبودهاند و يكباره سردبير و مديرمسئول شدهاند.
نكته بعدي اينكه هركس در كار حرفهاي روزنامهنگاري قرار ميگيرد و راس يك روزنامه گمان ميكند تا خبرنگاران جز را بايد تغيير دهد تا سياستهاي خود را عملي ببيند. در حالي كه فقط مديرمسئولي و سردبيري براي تعيين سياستهاي كلي رسانه كافي است و در سطوح پايينتر اين كار خود به خود از طريق سردبير به دبيران منتقل مي شود.
موضوع اساسي اين است كه مديران ارشد نظير سردبير و مديرمسئول چون طبق روال حرفهاي يعني شروع كار از خبرنگاري تا سردبيري پيش نرفتهاند به كار خود مطمئن نيستند و در نتيجه گمان ميكنند براي مديريت به نيروهاي جديدي نياز دارند كه تابع و حرفشنوي آنها هستند تا نيروهاي حرفهاي كه روزنامه به مرور زمان، آنها را پرورش داده و براي به وجود آمدن چنين نيروي حرفهاي هزينه شده است.
در نتيجه نيروي پرورش يافته ساكن در جايگاه خود باقي مانده و شاهد حضور نيروهايي كمسابقه و بيسابقه ولي داراي رابطه در تحريريه به عنوان دبير، معاون سردبير و سردبير ميشود.
اتفاق ديگر اينكه برخلاف اصول لازم براي حرفه روزنامهنگاري عدهاي تصور ميكنند همين كه در رشته ارتباطات و روزنامهنگاري به مدارج دانشگاهي فوقليسانس و دكتري رسيدند ديگر روزنامهنگار شدهاند و قابليت دبيري سرويس، معاون سردبير و سردبيري را دارند. در حالي كه اگر هركس بدون آنكه روزي به حوزه خبري سربزند دبير سرويس و معاون سردبير و سردبير شود نميتواند بفهمد چه پروسهاي و طبق چه شرايطي منجر به توليد خبر ميشود و از بخش اعظمي از حساسيتهاي خبري بياطلاع ميماند و فقط به تئوريها بسنده كرده و از روال واقعي بازميماند.
اينگونه نيروهاي حرفهاي با گذشت زمان باسابقهتر و پختهتر ميشوند ولي به دليل عدم ارتقاء به مشاغل مديريتي تحريريه و ناتواني در تغيير شرايط سرخورده و بيانگيزه ميشوند و نتيجه مشابه همان تورم درجه سرهنگي خواهد شد.
اتفاقي كه اين روزها در تحريريه روزنامههاي بزرگ كشورمان رخداده مرا به عنوان يك خبرنگار بيانگيزه و نگران كرده زيرا اين تصور بر من غالب شده كه حرفهايگري براي من نان و آب نخواهد داشت و بايد در جستجوي رابطهاي در قدرت يا منتظر يكي از همشهريانم به عنوان مديرارشد باشم تا من هم ارتقاع يابم.
اين موضوع و مقاومت در برابر غالب شدن آن خيلي از انرژي لازم براي كار مرا تحليل ميدهد. خدا رحم كند.
اول:
روزهاي پاييزي قشنگي است!
دوم:
براي من كه 12 سال نمره انضباطم 20 بوده هيچ مفهومي ندارد شاهد طرحهاي انضباطي باشم كه از آن طريق نمره من 20 نشده!
شلوغي خيابانها و تجمع اين همه پليس تنها به ترافيك خيابانها افزوده است و اضطرابي نهاني را به هر رهگذري القا ميكند. مگر شهر چه كمبود و كاستي دارد و امنيت و ترافيك تهران راه حلي ديگر ندارد كه با ريختن يك لشگر پليس به درون خيابانها قابل حل است.
سوم :
مديريتهاي ما همه چيز را سختافزاري و سنتي ميخواهند حل كنند. مشكلات تهران و هر جاي ديگر ايران با تجمع پليس و نيرو و تراكم حل نميشود. بيش از هر زمان ديگري نيازمند مديريتهايي هستيم كه نرمافزارهاي خوبي دارند و به جاي طرحهاي سنتي با ابتكارعمل و نوآوري طرحي نو دراندازند.
اما چهارم:
اين روزها دلم خيلي از رفتارهاي به شدت غيرحرفهاي در عرصه روزنامهنگاري گرفته است. مديران غيرحرفهاي، نيروهاي غيرحرفهاي و تصميمات غيرحرفهاي. از همه بدتر حتي فعاليتهاي صنفي هم غيرحرفهاي و برگرفته از باند و باندبازيهاي ضد شايستهسالاري است.
نميدانم چه راهي و چه كاري بايد بكنيم تا تغييري دراين عرصه رقم بخورد. اين روزها عرصه روزنامهنگاري خيلي خيلي از روزنامهنگاران حرفهاي خالي شده است. همه به لطف بي.بي.سي فارسي و راديو فردا مهاجرت را بر زحمتكشيدن براي اين مرز و بوم ترجيح دادهاند و جايشان را بيتجربگاني پر كردهاند كه يك شبه ميخواهند مسعود بهنود شوند. بسياري هم از اين آشفتهبازار بهرهمند ميشوند و راهي كلاسهاي درس اتحاديه و اروپا و ... و بعد ميشوند مدعياني در اين حرفه كه خدا را هم بنده نيستند.
تا به حال چه تعداد آدم غيرحرفهاي كه فقط براي بالارفتن از پلكان ترقي روزنامهنگار شده بودند از طريق انجمن صنفي راه به كالجها و بورسهاي تحصيلي سر از انگلستان و ... درآوردهاند.
اين روزها روزهاي پاييزي قشنگي است...!
بعداز چهارم:
این مطلب استاد قاضی زاده از جمله نوشته های دوشنبه های او درضمیمه روزانه اعتماداست: