تهران روز برفي خوبي را آغاز كرده است گرچه از صبح از پشت پنجره تحريريه شاهد بارش برف بودهام اما به نظرم بالاخره يك اتفاق زمستاني افتاد.
درست از روزي كه كتاب« نيمه تاريك وجود» كه در مطلب قبلي به آن اشاره كردم را شروع كردم اتفاقاتي هم همراهش برايم رقم خورد. سرانجام پس از چند ماه ركود و توقف در كار اشراق كه هيچ روزنهاي برايش رقم نميخورد به لطف خدا چندين پيشنهاد قابل تامل براي كار داشتهام. خوشبختانه اين پيشنهادات متاثر از فضاي پيش از انتخابات نيست و من هم خيالم راحت است اگر هر كدام را بپذيرم دور از شتر خواهيم خفت!
سفرم به اهواز در تعطيلات دهه محرم هم فرصتي شد تا حال و هوايي تغيير دهم و روحيهام را براي تلاشي تازه آماده كنم.
«زهره نيلي» دوست و همكار خوبم در رساندن يكي از كساني كه ميتواند به ما كمك كند خيلي موثر بود و حتي اگر پيشنهاد مورد نظر هم عملي نشود همين كه دوباره فهميدم هنوز اتفاقاتي قابل رخداد هستند حال و روزم را عوض كرده است.
اما سرانجام پس از 352 روز اتاقي كه در يك آپارتمان واقع در خيابان تختطاووس بالاي پيتزا پاشا اجاره كرده بوديم را تخليه كردم و تحويل دادم. شايد از همان روز كه به سراغ گرفتن دفتر و اتاق براي اشراق افتادم راه اشتباهي را آغاز كرده بودم. شايد. به هر حال اين دوره نيز تمام شد. تا چه پيش آيد و خوش آيد!

«ملتي كه بتواند اسطورههاي خود را به روز كرده بازتوليد كند ميتواند فرهنگسازي كند...». اين جمله را تازه آموختهام. حاصل كلاسي است كه به تازگي شروع كردهام. اين موضوع از آن جهت برايم جلب توجه ميكند كه آمريكاييها كه مردمي بدون عمق تاريخياند به خوبي ميتوانند براي خود اسطوره روز بسازند و اتفاقا اسطورههايي كه ملموس و قابل تجربهاند. در عوض ما ايرانيان به عنوان مردمي با عمق تاريخي بسيار و داشتن مولفههاي زياد براي اسطورهسازي، در اين زمينه وا ماندهايم. نه در داستانهايمان اسطوره جديدي توليد و عرضه شدهاند و نه به تبع در توليدات سينمايي و تلويزيونيامان.
در هفته اخير سريال 24 را ميديدم. اين سريال كه گويا 7 فصل دارد از سال 2001 در آمريكا در حال پخش است داستاني را در خود جاي داده است كه در آن يك سناتور سياهپوست برنده انتخابات رياستجمهوري آمريكا ميشود. او بسيار سالم است. اهل زد و بند و سرپوشگذاري و لاپوشاني نيست. او حتي حاضر نيست در مورد خانوادهاش مصالحه كند. به عبارت ديگر آمريكاييها 8 سال پيش ذهن جامعه خود را براي داشتن رييسجمهوري سيهپوست آماده ميكردند. آنها به خوبي قهرمان جديدي براي جامعه خود تعريف كردند و نتيجهاش شد باراك اوباما در سال 2009!
نقش اصلي سريال 24 را مردي خوشچهره بازي ميكند كه مامور اف.بي.آي است و مثل همه فيلمها وسريالهاي آمريكايي پروپاگاندايي را رقم ميزند كه در آن يك مامور خوب اف.بي.آي ميتواند فساد رخنه پيدا كرده در سيستم اطلاعاتي آمريكا را كشف و جراحي كند.
قهرمانان اين سريالها و فيلمها آنچنان خوب و حرفهاي تعريف شدهاند كه ملموس و قابل باورند و به خوبي ميتوانند حس همزادپنداري مخاطب را برانگيزانند.
اين موضوع در مورد سريال LOST هم صادق است. در مورد سريال فرار از زندان هم همينطور است. سريال 24 را ببينيد. البته شايد به اندازه سريال LOST جذاب و بدون استرس نباشد چون داستاني جنايي دارد اما براي بازشناسي تلاش آمريكاييها در اسطورهسازي جديد و فرهنگسازي بسيار مفيد است.
*

اما يك موضوع ديگر. يكي از آموزههاي كلاس جديدي كه ميروم در مورد ناخودآگاه بود. استاد اين دوره آموزشي گفت اگر بدانيد كه در ناخودگاهتان چه ميگذرد و بر آن اشراف پيدا كنيد از وحشت و ترس از خود قالب تهي ميكنيد.
مشاورم مدتي قبل كتابي به من معرفي كرد به نام « نيمه تاريك وجود» از دبيفورد. از دسته كتاب هيا روانشناسي است. همزماني معرفي مشاور و اين آموزه جديد سبب شد با توجه خاصي خواندنش را آغاز كنم. محور كتاب شناسايي آن بخش از وجودمان است كه ما آن را به مرور سركوب كرده و پنهان كردهايم. در كتاب به خوبي توضيح داده شده است كه چگونه اين سركوب سبب شده در شرايط نامساعد آن خصوصيتها سركوب شده ما را در تنگنا قرار دهند. اگر وقتش را داريد از خواندن اين كتاب نگذريد....
وقتي بچه بوديم داستاني بود كه تعريفش ميكردند تا همديگر را با آن بترسانيم. داستان از اين قرار بود كه مردي در زمانهاي قديم سحرگاهان برميخيزد و به حمام ميرود. در حمام وقتي مشغول شستشوي تن خود بوده نگاهش به مچ پاي بغلدستياش ميافتد و شوكه ميبيند كه بغلدستياش به جاي پا سم دارد. هراسان از او فاصله گرفته و به ديگري نگاه ميكند و مي بيند او نيز سم دارد. همه آنهايي را كه در حمام بودهاند را مينگرد و وقتي مطمئن ميشود كه همه سم دارند هراسان حمام را ترك كرده به سراغ حمامي ميآيد كه چه نشستهاي اينجا همه آنهايي كه به حمام آمدهاند سم دارند. حمامي نگاهش ميكند و بعد در حالي كه پاي خود را نشان ميدهد خطاب به او ميگويد منظورت مثل مال من است.
اين جمله آخر تير خلاص داستان بود تا ترس از حضور جنها را به دل ما بيندازد. حالا در روزگاري كه زندگي ميكنيم در كار و امور حرفه اي گرفته تا زندگي عادي با همين ماجرا طرفيم. گويا همه امور را آنهايي قبضه كردهاند كه از جنس زد و بند هستند و بويي از شايستهسالاري و ... نبردهاند.