بالاخره صبحي كه منتظرش بودم فرارسيد.
پيشنهاد و ترديد. ترس از واماندن. ترس از ازدستدادن. از دست دادن آنچه مرا به انتشار اشراق واداشته بود. آنچه برايش به آب و آتش زده بودم.
همه پيشنهادها در خود همين نكته را جا داده بودند. اينكه كنار بنشينم و ببينم ديگران چه ميكنند.
متوليان موسسه ماه مهر فرصتي خاص بود براي من اما آن قدر با من و روحياتم فاصله داشت كه نميدانستم چگونه با آن كنار بيايم.
مينا گفت:« مثل پدري شدهاي كه دختري جوان و آماده ازدواج دارد، هر خواستگاري ميآيد چون دخترت را دوست داري بهانهاي ميگيري و بعد ... نتيجه اين ميشود كه فرصتها گذشته است و دخترت مانده سر دستت و ديگر آن دختر و جوان و شاداب هم نيست.»
واي برمن.
نميتوانستم از آنچه مرا به انتشار اشراق واداشته بود بگذرم. نميتوانستم اين فرصتسوزيها را پاسخگو باشم.
بر خلاف اعتقاداتم بايد عمل ميكردم.
تصميم گرفتم در اين بنبست راهي دست و پا كنم. با محمدعطريانفر تماس گرفتم و خيلي سريع با او ملاقاتي داشتم.
اما باز هم وضع پيشنهادها بهبود نيافت. بايد كنار مينشستم و ... .
صبح چهارشنبه مينا كه گويا از دست اين همه پافشاري و لجبازي من كلافه شده بود به من گفت:« بعد از معتادها تو تنها كسي هستي كه اينگونه تيشه گرفتهاي و به ريشهات ميزني. حداقل بنشين كنار و بگذار همكاريات مثلا با موسسه ماه مهر به بازگشت آرامش منتهي شود.»
واي بر من. كارم به كجا دارد كشيده ميشود.
نكند دست معتادان را هم در اين اشراقبازي از پشت بستهام؟
تلفن زدم به امير موسيكاظمي. همه را گفتم.
بالاخره آن صبح من هم فرارسيد... .
اين روزنهاي است در كوچهاي بنبست كه بايد حسابي غنيمت بشمارمش.
اين دو سه روزه به ياد فيلم « عمر مختار » افتادهام. خودم را نمونهاي از آن سربازهاي عمرمختار ديدم كه به هنگام نبرد با طناب پاي خود را ميبستند تا مبادا عقبنشيني كنند. همين هم سبب ميشد وقتي زرهپوشهاي ايتاليايي به آنها نزديك ميشدند نتوانند خود را نجات دهند و زير شني آن از بين بروند. حالا اين حكايت من شده است كه در اين ميدان بيسلاح و بيرحم ماندهام و گويا پاي خود را با طنابي محكم بستهام مبادا عقبنشيني كنم.
موقعيتي پيش رويم قرار گرفته كه سخت مرا به چالش كشانده است. از همه پيشنهادات به نوعي سرباز زدهام زيرا همه آنها كه ميخواهند با اشراق همكاري كنند استقلال ما را ناديده ميگيرند و ميخواهند ما بنشينيم كنار تا آنها هر كاري كه ميخواهند و هر سياستي كه دارند را اجرا كنند. گويا حق هم دارند چون كسي كه ميخواهد سرمايهگذاري كند خب باقي قضايا را هم ميتواند ... . حالا يك گروه حرفهاي پيش رويم قرار گرفته است. زمينه كاري آنها هيچ ربطي به علايق و سلايق من ندارد و از همه مهمتر اينكه آنها ميخواهند طبق ساز آنها برقصم! اسم را عوض كنم،ترتيب انتشار را تغيير دهم و ... .
ميدانم كه كار احمقانهاي كردهام زيرا قرار نيست خودم را در اين ميدان به كشتن دهم و بايد بتوانم با يك عقبنشيني توان خودم را براي بعدا و نبردي ديگر حفظ كنم. بنابراين تا دير نشده بايد اين ريسمان گره خورده به دور پايم را باز كنم.
اما در مورد عقبنشيني بايد بگويم از ابتداي سال من از موضع خود مبني بر انتشار يك هفتهنامه حوادثي كوتاه آمدهام و ديگر به اين نتيجه رسيدهام كه در شرايط كنوني نميتوانم با اين اوضاع و احوال و هزينهها هفتهنامه حوادثي منتشر كنم.
اما به راستي بايد چه كنم. دوستي كه با او مشورت كردم ميگفت يا بايد رها كني يا بايد بماني و زير اين فشار هم له شدي دم برنياوري... .
من هم خوشبينانه منتظر راه سومي هستم.
شايد هم سخت منتظر يك معجزهام.
شايد هم كور شدهام و شدت فشارهاي اين 11 ماهه اخير مرا از ديدن نشانههاي معجزات پيرامونم بازداشته است.
فقط به خدا پناه ميبرم مبادا خودخواهيها و تماميتخواهيهايم مرا از رفتن بازدارد... .


اين روزها بحث درباره آمدن يا نيامدن خاتمي داغ است. گاهي فكر ميكنم بهتر است او وارد انتخابات نشود تا ببينيم اداره كردن مملكت با نفت زير 30 دلار چگونه است ولي راستش را بخواهيد هنوز اين نظر سرزبانم نيامده آن را ميخورم و با خود ميگويم بس است ديگر... .
داشتم خانهتكاني ميكردم كمد شلوغ پلوغ خانه را كه در ميان كارهايي كه به يادگار نگاه داشته بودم به تعدادي روزنامه برخوردم. روزنامهها مربوط به 15 اسفند 1379 بود. از آن زمان تا به حال تقريبا همه روزنامههايي كه پس از دوم خرداد 1376 متولد شده بودند به نوعي متوقف شده جان سپردند و با اين تولد و مرگ بسياري از روزنامهنگاران بيكار، بيانگيزه و بيخانمان شدند. در ميان همان روزنامههاي قديمي نخستين ضميمه پرخواننده چند سال اخير را يافتم، « آخر هفته » حياتنو. شماره يكسالگي آن جلويم بود. عكس بچههاي تحريريه آن روي جلد كار شده بود. همكارانم بودند. اما حالا فقط يكي دو نفرشان هنوز در تحريريهها قلم ميزنند. برخي اينك خبرنگار رسانههاي خارجي شدهاند و برخي كاملا به حاشيه مطبوعات رانده شدهاند. اين به نسبت بقيه توقيفهاي مطبوعاتي بهترين سرنوشت بود كه خوانديد. حالا ديگر در تحريريهها به ندرت روزنامهنگاران پر تكاپو و خلاق ميجوييد. از من دلخور نشويد ولي واقعا ديگر جاذبه مطبوعاتي 6- 7 سال قبل از بين رفته است. اين وضع به وجود نيامده مگر به دليل انتقامجويي از سيد محمدخاتمي.
به راستي در نبود تلويزيون چه رسانهاي ميخواست بسترساز تفكر سيد محمد خاتمي باشد به جز مطبوعات و اندكي اينترنت!
خاتمي فقط مطبوعات را داشت و مطبوعات هم تعدادي روزنامهنگار. هر چه روزنامه بسته شد بيشتر روزنامهنگاران آسيب ديدند. تحريريه مطبوعات خالي و خاليتر شد. حالا بيشتر به اين موضوع اعتقاد پيدا ميكنم كه خاتمي مديون روزنامهنگاران است و دستكم براي بازسازي فضاي مطبوعات و رسانههاي مكتوب و مجازي همت گمارد. چه خاتمي بيايد و چه كسي كه او را خاتمي تاييد كند بيايد ميتوان اميدوار بود كه مطبوعات دوباره به بازسازي خود اميدوار ميشود.

دستم به نوشتن نرفت در اين يكي دو هفته ... .
اتفاقات مختلف و متفاوتي را شاهد بودم ولي يكي از مهمترين آنها از نقطهنظر حرفهاي تغيير و تحولات مديريت مياني در همشهري بود. 29 ديماه 1387 روز توديع آقاي «فريبرز بيات» از دبيري گروه اجتماعي بود. بماند كه بيات پس از 16 سال براي چه از گروه اجتماعي جدا شد اما در اين خداحافظي دستكن دو نكته وجود داشت. نكته اول اينكه چارت سازماني تحريريه روزنامههاي بزرگ برنامهاي براي ارتقاء نيروهاي خود ندارند. در واقع خبرنگاران نميتوانند اميدوار باشند در روزنامهاي مثل همشهري پس از كسب تجربه، سپري كردن سالياني كار و متخصص شدن در حوزه كاري خود بتوانند به سطوح بالاتر مديريتي برسند. نكته دوم اينكه بخشي از اين اتفاق از آنجا ناشي ميشود كه مديريت كلان و در مثال اخير همشهري مديران مياني خود را از بدنه روزنامه انتخاب نكرده و نميكند و همين سبب شده به راحتي افرادي بدون سابقه به سادگي در راس گروهها قرار گيرند بدون آنكه خبرنگار همشهري بوده و براي آن عرق ريخته باشند. اين وضع را در روزنامههاي ديگر هم ميتوان لمس كرد. چنين شرايطي سبب ميشود با تولد روزنامههاي جديد خبرنگاران پرسابقه و كاركشته براي ارتقا شغلي خود از خبرنگاري به دبيري سرويس و ... راه خود را از روزنامههاي بزرگ جدا كنند و به سراغ تحريريههاي كوچك بروندو در غير اين صورت توقف در يك جايگاه را تحمل كنند كه عملا به بيانگيزگي آنها در دراز مدت منجر ميشود.
البته اين بار استثنايي ناپايدار رقم خورد و فعلا كسي از بيرون در راس گروه اجتماعي روزنامه همشهري قرار نگرفته است. مشكل ديگر اين است كه مديران بالادستي كه از بيرون تحريريه وارد مجموعه ميشوند گمان ميكنند نيروي خودي براي كار حرفه اي بهتر از نيروي حرفهاي جواب ميدهد. آنها كار حرفهاي را با زد و بندهاي سياسي اشتباه گرفتهاند و اين درك براي آنها وجود ندارد كه روزنامهنگاري ولو روزنامهنگاري براي پيشبرد اهداف سياسي افراد حرفهاي ميطلبد و با نيروي خودي نميتوان كاري كه به تجربه و در ساليان متمادي آموخته ميشود را انجام داد.
خلاصه كلام اينكه اين وضع واقعا نياز به يك آسيبشناسي جدي در مديريت تحريريههاي بزرگ دارد. در تحريريههاي كوچك يا به دليل بيثباتي روزنامهها و تعطيلي قريبالوقوع آنها و يا به دليل رفتار مديران بالادستي اين اتفاق كمتر ميافتد.
... بگذريم.
دو پيشنهاد اساسي براي اشراق داشتم كه هر دو را رد كردم. اين دو تنها روزنههاي من نبودند ولي اوضاع پيش رو چندان هم مناسب نبود با اين حال با قلدري تمام ! به هر دو پيشنهاد «نه» گفتم. اين بار به پشتوانگي يكي از دوستانم در حال ريسكي جديد هستم. البته با اميد به خدا.
.... نكته ديگر اينكه اگر هنوز كتاب « نيمه تاريك وجود » را نخريدهايد و نخواندهايد اين كار را حتما عملي كنيد. جراحي خود خيلي كار مهمتري است به ويژه آنكه توصيه شدهايم به حساب خود برسيد قبل از آنكه به حساب شما رسيدگي شود!
پيش رفتن با اين كتاب البته كار سختي است. اين كه بتوانيد پردههاي مختلفي را كنار بزنيد تا نور خورشيد را بيواسطه ميزبان شويد.
ضمنا از همه دوستان وبلاگي هم عذرخواهي ميكنم كه اين مدت سري به آنها نزدهام.