7 سال پيش تابستان خريدمش. يك ميز تحرير قديمي بود. 2 تا كشو داشت. معلوم بود حسابي رويش پارافين ماليدهاند تا رنگ و رويي بگيرد. ميدان امام حسين كه دستدوم ميفروشند. 18 هزار تومان قيمت گذاشته بود و آخر سر به من فروختش 15 هزارتومان تا با 3 هزار تومان ديگرش آن را به ايرانپارس- كوي تور ببرم. آنجا اتاقي داشتم كه بعد از مدتي سرگرداني در تهران شده بود خلوتگاه من. هيچ چيزي در آنجا نداشتم جز يكسري كتاب، قفسههاي فانتزي فلزي كه بخشي از آن را مينا برايم خريده بود و بخشي ديگر را خودم.
نه مثل الان لپتاپ داشتم و نه ركوردر 30 گيگابايتي و نه هيچ چيز ديگري. يك خودنويس داشتم كه خيلي خوب مينوشت، كاغذ كاهي كه بيشتر مال روزنامه حياتنو بود و همه آنچه كه روزنامهنگاري بلد بودم و سوژههايي كه براي ضميمه آخرهفته حياتنو كار ميكردم. همه درآمدم هم معطوف به حياتنو و ضميمهآخر هفتهاش بود. عليرضا باذل دبيرش بود و خيلي هم هواي مرا داشت. خلاصه اينكه در آن خلوتگاه من شبها بايد مينوشتم و مينوشتم و مينوشتم تا روزگار بچرخد. آمدن يك ميز تحرير اين توليد را رونق ميبخشيد. يك پنجشنبه بود كه آوردمش. و .... .
چند شب قبل رفتم تا بعد از چندين ماه كه دفتر اشراق را پس داده بودم وسايلم را از آنجا بردارم. مي خواستم اين ميز را هم با خود بياورم به دفتر رورنامه امتياز كه بعداز ظهرها آنجا نزد امير موسيكاظمي ميروم. تنها بودم. بايد يك نفره همه وسايل را ميآوردم پايين. چيزي حدود 30 بار پلههاي سهطبقه را پايينرفتم و دوباره برگشتم بالا. حسابي بريده بودم. ميز تحريرم آخرين وسيله بود. اول با دوست بلندش كردم. يك طبقه را آمدم پايين كه ديدم دارم حسابي تلوتلو ميخورم. برگشتم و آن را روي كمرم سوار كردم. ديدم باز هم نميتوانم. خيلي خسته بودم. آمدم روي پلهها بگذارمش كه سنگيني كرد. پايهاش را گرفتم كه صداي چرقچرق كردنش مثل آوار بر خستگيام افزوده شد. پايهاش شكست و ميز رها شد تا بجنبم ميز به طبقه پايينتر سقوط كرد. شكسته بود كه رسيدم بهش. خيلي دلم سوخت. نميدانستم بايد خودم را تنبيه كنم يا ناراحتش باشم يا ... .
با دلخوري جنازهاش را آوردم طبقه پايين و به سختي خودم را متقاعد كردم كه بايد رهايش كنم.
وقتي سوار ماشين شدم لحظهاي توانستم مرور كنم ار تابستان 1381 تا بهار 1388 چه مسيري را طي كردهام. روي همين ميز بود كه براي حياتنو گزارش مي نوشتم. روي همين ميز بود كه گزارشهاي مجله زنان را مينوشتم. همين ميز بود كه شبها در سكوت همراهم بود تا بخش آخر كار يعني نوشتن و تدوين گزارشهايم براي همشهري، شرق،حياتنو اقتصادي و آن دورههايي كه بيكار بودم و براي مجلههاي عامهپسند هم مينوشتم انجام شود.
او همراهم بود وقتي بهار 1384 در ضميمه ايرانشهر بايد براي 3 صفحه مطلب توليد ميكردم. همين ميز بود كه بسياري اوقات نامههاي اعتراضآميزم به مديران همشهري را نوشتم و همين ميز بود كه تولد اشراق را با من تجربه كرد. همراهم بود در سال گذشته، سال ورشكستگيام. روزهايي كه تك و تنها در دفتر اشراق، همان اتاقي كه بايد در آن هزار فكر و طرح و ايده را مرور ميكردم تا از بنبست خارج شوم، پشت سرگذاشتم.
حالا بهار 1388 است. نه حياتنو مانده نه دوستان و همكارانم در آن تحريريه صميمي. شرقمدتهاست توقيف شده. مجله زنان يك سال و اندي است كه مجوزش از سوي هيئت نظارت بر مطبوعات لغو شده و ... .
ميزم هم به اين جريان پيوست. حالا ديگر او نيست تا من برايش بگويم دغدغه اصليام اين است كه تلاش كنيم مطبوعات از دست مديران غير متخصص در اين حوزه رها شود و خبرنگاران و روزنامهنگاران بتوانند بر اساس اصول حرفهاي آن را اداره كنند.
براي يك ماموريت كاري از تهران خارج شده بودم و امروز صبح كه به سر كار برگشتم خبر اعدام «دلآرا» را شنيدم.
در اين مدت و بر خلاف پروندههايي چون افسانه نوروزي، فاخته صمدي و يا نامادري الهه با اين پرونده هيچ ارتباطي برقرار نكرده بودم و كمتر هم دربارهاش نوشتم.
چندي قبل هم كه نامه خانواده مقتول در اعتماد ملي منتشر شد خيلي متاثر شدم و به فكر فرو رفتم كه ما خبرنگاران با چنين ماجراهايي چه ميكنيم؟
راستش هر چه با خود مرور كردم نتوانستم از رسانهاي كردن ماجراي دلآرا به منطق و فلسفهاي برسم. منظورم اين است كه نفهميدم چرا بايد از اين دختر به قول خانواده مقتول فرشتهاي هنرمند بسازيم كه بشود نماد دفاع از حقوق بشر و ... .
همواره در اين سالها در مقابل زنان بسياري قرار گرفتم كه درباره افسانه نوروزي از من پرسيدند و در بسياري موارد پرسش اصلي زناني كه مرا به عنوان مطلع مورد سئوال قرار داده بودند اين بود كه ما اگر جاي اين زن بوديم چنين خود را در معرض خطر قرار نميداديم و من تاكيد ميكردم كه واقعا ما نميتوانيم خودمان را در آن لحظه و در آن موقعيت و شرايط قرار دهيم.
با اين حال همواره با اين سئوال در ذهنم مواجه بودم كه آيا ما در مورد ماجراي افسانه درست عمل كرديم.
واقعيت اين است كه در مورد افسانه و پروندهاش ما دو مسئله مهم داشتيم. كارشناس جنايي پرونده ما را از جزييات آن مطلع كرده بود و ما بر اساس نظريه كارشناسي او پيش ميرفتيم و ديگر اينكه بحث دفاع مشروع زنان مطرح بود كه در قانون به شدت مبهم آمده و اين موضوع ميتوانست بسياري موارد را روشن كند.
در سالهاي اخير با پروندههاي ديگري از زنان مواجه شدهام كه ديگر نتوانستهايم برايشان كاري كنيم... .
با وقوع اعدام دلآرا با اين پرسش اساسي مواجه شدهام كه آيا روش ما براي كمك به پرونده و كشف حقيقت درست بوده يا اينكه ما به جاي كشف حقيقت در جستجوي مسائل ديگري بودهايم؟
به راستي وظيفه ما در پروندهايي چون ماجراي دلآرا به جز كشف حقيقت چيست و آيا ما در مورد دلآرا حقيقت را كشف كرده بوديم؟
حقيقتي كه ما كشف كرديم چه قيمتي داشت ؟
براي آن حقيقت و انتقالش به ديگران چه راهي را برگزيدم ؟
همينجاست و همينسئوالها كه مرا سخت درگير كرده است.
به راستي رسانهاي كردن چنين پروندههايي تا كجا و تا چه مرحلهاي درست و در راستاي وظيفه حرفهاي ما خبرنگاران خواهد بود؟
در مورد فاخته صمدي جناب نجفيتوانا وكيل او سعي كرد از رسانهاي كردن ماجرا دور شود و در فضاي آرام تلاش كند كه رضايت خانواده مقتول را كسب كند اما فاخته نيز در آخرين چهارشنبه مهرماه 1386 به دار آويخته شد.
حالا دوسوي اين ماجراها را داريم و وظيفهاي كه از نظر حرفهاي پيش روي ماست . به راستي به عنوان خبرنگار بايد در اين پروندهها چه كنيم؟ خوب ميدانيم كه ما ميتوانيم آب و جريانش را به هر آسيابي كه بخواهيم هدايت كنيم. كدام آسياب را بايد از نظر حرفهاي انتخاب كنيم؟