امروز صبح وقتي مينا را به همشهري رساندم بايد از ترافيك جردن ميگريختم چون از امروز خيابان وليعصر به سمت شمال يكطرفه است و تمام بار آن بر جردن فرود آمده كه همينطوري هم حسابي خفهكننده بود. به هر حال در گريز از اين ترافيك باز هم در اعماق نبردي با خودم فرو رفتم كه اين روزها سخت گرفتارش هستم. داشتم فكر ميكردم كه اي كاش كسي بود تا از او ميپرسيدم در چنين شرايطي چه تصميمي بايد گرفت. آخر سر كلاسهاي روزنامهنگاري كه اين مسائل نه تدريس ميشود و نه مطرح. اين مسائل را بايد به روش سنتي آموخت. استاد و شاگردي در تحريريهها. بعد فكر كردم ديگر كسي از حرفهايهاي مطبوعات باقي نمانده كه من بخواهم به سراغش بروم دراينباره از او بپرسم. داشتم به اين فكر ميكردم كه به ياد «اصغر رمضانپور» افتادم. راستش از رفتن او به خارج از كشور بسيار دلخور شده بودم. هميشه با مينا هم سر اين موضوع بحث ميكرديم و مينا ميگفت « او چارهاي جز رفتن نداشته و اينجا ديگر همه فرصتها را از او ستانده بودند. چگونه بايد زندگي ميكرد؟»
من اما مثل كودكي احساس ديگري داشتم. خيلي زود بود فرصت تجربهكردن با او را از دست بدهم. اندكي در «آينده نو» كه با غيرحرفه اي بودن «وصال»، هم روزنامه نابود شد هم فرصت همكاري با رمضانپور از دست رفت. بعد هم كه من «اشراق» را شروع كردم و رمضانپور سنگ تمام گذاشت. اما ديري نگذشت كه او رفت و ... .
در تمام اين مدت بايد به صراحت بگويم از اينكه فرصت اندكي در كنارش بودم حسادت ميكردم و دلم ميسوخت. در اين دوران كوتاه تجربهام در روزنامهنگاري مدتي را نزد «مهرداد خليلي» شاگردي كردم و تا آمدم در «آيندهنو» و «اشراق» از رمضانپور بياموزم او رفته بود. داشتم به اين فكر ميكردم كه ديدم عجب روزهايي در تنهايي و بيكسي در مطبوعات دارد سپري ميشود. نیروهاي خوب مطبوعات يا رفتهاند و يا گوشهنشين شدهاند. فضايي براي كار حرفهاي نيست. روزنامهها آن قدر در استرس برخوردها كه نظيرش را ديروز در مورد «اعتمادملي» شاهد بوديم هستند كه از فضاي حرفهاي و آموزههايش به ويژه اخلاق حرفهاي باز ماندهاند. آن قدر سايت و پايگاه اينترنتي راه افتاده و هر كسي از راه رسيده شده خبرنگار و دبير كه ديگر كسي آشنا را نميبيني چه برسد به روزنامهنگاري با تجربه. روزنامههاي بزرگ هم كه چنان به دست نااهلان و بيتجربگان و غيرحرفهايها افتاده كه انتظار بيهودهاي است اگر بخواهيم از آنها چشمانتظار باشيم.
چنان اين تنهايي بر وجودم چيره شد كه ناخودآگاه در اتوبان مدرس زدم زير گريه. نميدانم اين حكايت چه بود. درست در روزهايي كه اخبار بسيار تلخي از رفتار با بازداشتشدگان وقايع پس از 22 خرداد شنيده ميشود جايي براي اين غم من وجود ندارد. اما درست در همين روزها من نياز به كسي با تجربهتر از خودم دارم كه بگويد چه كار ميشود. چگونه بايد وضعيتي که در آن گرفتار شدهام را مديريت كرد.
ايستادم و در كوران گذر خودروهاي بزرگراه مرور كردم كه براي چه به سراغ انتشار «اشراق » رفتم. فكر كردم دو هدف عمده داشتهام. يكي انتشار نشريهاي مستقل با افكار خود روزنامهنگاران و با مديريت خود آنها نه صاحبان قدرت و نه دلالان. ديگر اينكه نيروي انساني مطبوعات كه پس از دوم خرداد در عين كثرت از نظر كيفی به حداقل خود رسيده را به نوعي احيا كنيم. درهدف اول سخت شكست خوردهام و برايم يك بدهي سنگين باقي مانده است. در هدف دوم گويي در صفحه شطرنجي گرفتار شدهام كه فقط 3 يا 4 حركت ديگر ميتوانم انجام دهم و همين 3 – 4 حركت مرا به شكست يا پيروزي ميرساند. حتي از تساوي هم خبري نخواهد بود.
اين تنهايي هولناك روز به روز مرا در خود بيشتر فرو ميبرد. فقط ميتوانم باز هم همچون همه مراحل ديگر تجربه اشراق منتظر خدا بمانم. ولي از او گلهمندم كه چرا اين همه تنها ماندهام. آيا ميتوانم طاقت بياورم؟
اين يادداشت را براي آنهايي مينويسم كه احتمالا از واكنش من در قبال ايرنا دلخور شدهاند و يا ... .
اين روزها برايم روزهاي هراس شده است. روزهاي دلهره. روزهاي وحشت. اگر هر كسي اين را باور نكند مينا همسرم ميتواند تاييد كند. اصلا چه نيازي به شهادت دارد. خودم دارم ميگويم كه از ترس هر آن ممكن است اتفاقي برايم بيفتد. اين هراس و وحشت و دلهره از ترس دستگيري و رفتن به ناكجاآبادهايي كه نامشان «كهريزك» و « پاسارگاد» و « شاپور» و ... نيست. اين هراس و وحشت از آن نيست كه داستانهاي رقتانگيزي كه اين روزها مردم براي هم از رفتار با زندانيان بازميگويند را خود از نزديك تجربه كنم. بالاتر از سياهي رنگي نيست.
هراسانم چون ديگر از اخلاق رمقي باقي نمانده است. من از رخت بربستن اخلاق در حرفهام، خبرنگاري، هراسانم. من از اينكه حرفهايها مطبوعات را مديريت نميكنند هراسانم. من از اينكه دعواهاي حرفهاي جايي براي خود و حل و فصل ندارند و از آن سوءاستفاده سياسي بشود هراسانم. من از آنكه افراد تصميمگيرنده از اصول حرفهاي دورند وحشت كردهام.
بله من از سرنوشت نزديكترين همكارم به خود، هراسانم زيرا تصميمگيرندگان اصول حرفهاي را نميدانند. و اصول حرفهاي آخرين سنگر اخلاق است.
ميدانم كه من بندهاي از بندگان خدا از همه اشتباهكاران بيشتر ميتوانم اشتباه كنم پس داعيه پاكي سرندادهام.
هراسانم كه ديگر در تحريريهها آدمهاي حرفهاي پيدا نميشود كه اگر تو اشتباه گوشت را بپيچند. نگرانم از اينكه ديگر كسي را ندارم كه به من بگويد اين جاي دعوا به تو خبرنگار ربطي پيدا نميكند و حرمت نگهدارم. وحشتزدهام كه چنان با مطبوعات كردهاند كه ديگر هيچ كس رمق سربلندكردن در آن را ندارد و ديرنيست كه همه تحريريهها از سربازاني پر شود كه فقط بلهقربانگوي فرماندهان خويشند. ترسيدهام و اين ترس را نميتوانم پنهان كنم كه اگر همين اندك اصول حرفهاي هم جاي خود را به چيزهاي ديگري بدهد. حتما نبايد لباس سربازي پوشيد و گوش به فرمان بود. كافيست ديگر فكر نكنيم و هر دستوري رسيد اجرايش كنيم. اين با خبرنگاري هيچ همخواني ندارد.
من حسابي ترسيدهام.
نخستین هفته از 11 هفته مورد نظر برای کارم در روزنامه امتیاز سپری شد. مهمترین برنامه ای که داشتیم و تقریبا به اجرا درآمد گرامیداشتی برای تولد « امین تارخ» بود.اما هفته نخست هفته عجیبی بود. به هر حال تمام شد. اما پایانش برایم سخت تر از آغازش بود. دیروز به جرات می توانم بگویم که یکی از سخت ترین تصمیم های عمر کاری ام را گرفتم. همواره دوست نداشتم که چنین اتفاقی بیفتد ولی روز گذشته برای حفظ نظم و یا بهتر بگویم ایجاد نظم در روال کاری مجبور شدم به یک همکار خوب بگویم دیگر مطالبت را کار نمی کنم. گرچه این کار من از سوی همکاران قدیمی ام در امتیاز بازخوردهای منفی داشت اما باز هم برایم مهم این است توانستم بعد از مدتی تامل و امتحان کردن راه های مختلف راه آخر را برگزینم. خیلی سخت بود اما باید این تصمیم را می گرفتم.
این هفته اما بسیار دلم می خواست از همه حوادث روزمره دور شوم. دلم می خواست به مسافرتی بروم که خیلی ها را نبینم و .... اما نشد. پایام بند شده بود دراین روزمرگی .
بگذریم. این هفته برایم یادآوری کننده خاطرات تلخی از دوستی قدیمی بود. دوستی که که بسیار از او آموختم؛رامین گنجی زاده.
به امید حق
خبرگزاري ايرنا ( جمهوري اسلامي ايران) پس از 32 روز و در حالي که 5 روز نيز از روز خبرنگار سپري شده است از گلهمندي من از مديران روزنامه همشهري تحت عنوان « روايت خواندني اخراج يک خبرنگار» بهره برده و از آن در جهت اجراي سياستهاي خود سود جسته است.موضوع گلهمندي من از مديران همشهري به ويژه علياصغر محکي که دوستي 6 ساله است موضوع دعواي برادر کوچکتر و برادر بزرگتر است و به هيچ عنوان راضي نبوده و نيستم که «ايرنا» که اين روزها نحوه سياستگزاري خبري برهمگان روشن است از آن در راستاي غرضورزيهاي خود سود برد.
نکته مهم اينکه خبرگزاري جمهوري اسلامي به عنوان قديميترين خبرگزاري ايران بايد اخلاق حرفهاي را رعايت ميکرد زيرا «وبلاگ» رسانهاي شخصي است و اصل اين است که براي بهرهبرداري از چنين منبعي بايد از صاحب وبلاگ اجازه گرفته ميشد در حالي که چنين نشده است.
انتظار حرفهاي من به عنوان يک خبرنگار از مديران و اعضاي تحريريه «ايرنا» اين است که هر چه زودتر اين خبر را از ليست اخبار خروجي خود خارج کنند.
دیروز روز خبرنگار بود. بماند که با این همه دستگیری و دربند بودن نمی توان به این مناسبت دل خوش بود و از سوی دیگر همه ساله ما روزی را باید به مناسبت شغلمان خوش باشیم که چندین سال قبل خبرنگاری شهید شده است. به هر حال دیروز بعد از آنکه این تنها خودمان بودیم که از خودمان یاد کردیم باید بگویم «سردار طلایی» و « محمد تورنگ» و دوست دیگری که این سال ها در حوزه میراث فرهنگی با او آشنا شدیم به ما روزخبرنگار ا تبریک گفتندُ « علیرضا قلی نژاد».
از فامیل هم بعد از خانواده خودم . دایی ام و دخترعمه ام برایم اس.ام.اس دادند. بعداز ظهر دیروز در تحریریه «امتیاز» دور هم جمع شدیم که فکر کنم بهترین خاطره این سال ها بود چون در تمام مدتی که در همشهری مشغول به کار بودم رسم نبود در روز خبرنگار مدیریت همشهری لطف کند و بیاید تبریک خشک و خالی به خبرنگاران بگوید وای به حال برپایی مراسم.
اما برنامه ای برای آینده
نمی دانم چقدر وقت دارم ... چقد زنده ام و چقدر ...!
اما برای حفظ سلامت رفاقتم با یکی از دوستان این سال ها و برای آنکه سلامت حرفه ای کار خودم هم تامین شود و به قول خانم مشاورم ، « استمرار ناحق ، حق تولید می کند » دیروز در جلسه تحریریه امتیاز از برنامه ای گفتم و از اینکه نباید وقت و نیرو را هدر بدهیم و باید کاری کنیم که هم حقوق من تامین شود و هم دیگران و هم همه شغل اولشان امتیاز باشد.
این برنامه را در قالب برنامه ای 3 ماهه تدارک دیده ام و قرار است طی 11 ماه به جنگ همان عبارتی بروم که همیشه گفته اند. نشریه ای اگر نگرفت هیچ گاه نمی گیرد!
این 11 هفته را اتفاقا خوب شروع کرده ام و امیدوارم خوب هم ادامه پیدا کند و نتیجه اش علاوه بر رونق امتیاز و درست کردن شغل اول برای همه امان در امتیاز آن روایت سنتی روزنامه نگاری را هم نقض کند.
به امید حق
مدیریت مطبوعات دغدغه این سال های من شده است. از آنجا هم شروع شدکه می دیدم مدیران مطبوعات چگونه با سیاست گذاری های خود ما را و کارمان را و سرنوشت خودمان و اطلاع رسانی امان را تحت الشعاع خواسته های سیاسی خود قرار می دهند و بالاخره به اینجا رسید که چگونه می توان یک رسانه تاثیر گذار خوب راه انداخت و حفظش کرد و ...!
می دانم این عین دیوانگی است که در مملکتی که مزد گورکن از ارزش جان آدمی بیشتر است نمی توان به این روزنه و آرزو دل بست. با این حال چه خوب باشد چه بد من اینک 3 سال است که همه دار و ندارم را برای رسیدن به این هدف هزینه کرده ام. «اشراق» که هنوز در صدد راهی برای آن هستم تا زنده اش کنم. ماهنامه «طبیعت سبز» که از بهار پارسال به صورت کاملا حرفه ای منتشرش کردیم و نوروز گذشته به دلیل عدم وجود درآمد و پرداخت دستمزد متوقف شد و اینک هم هنوز 1 میلیونی سر آن بدهکارم. به جز مبالغی که مینا برای طراحی لوگو و یونیفرم صفحاتش پرداخت. و اینک مدیریت تحریریه روزنامه « امتیاز». دوستم امیر موسی کاظمی خودش می داند که چه می کند و چه باید بکند ولی از ابتدای امسال همراهی اش کردم و اینک از ابتدای مرداد قرار شده دبیری تحریریه را من در این روزنامه به عهده بگیرم. بسیار سخت است که شما مدیر باشی ولی ابزار مدیریت نداشته باشی. ابزار مدیریت همان عناصری است که می توان با آن تشویق و تنبیه کرد و ضمانت اجرا داشت. همان پول. امتیاز هم مثل سایر مطبوعات خصوصی و به اصطلاح مستقل مشکل مالی دارد و من همچنان بر این فرض و رویه پافشاری می کنم که بگویم بدون این ابزار هم می توان مدیریت کرد و نتیجه گرفت. این کار سخت چند روز است که شروع شده و مهمتر اینکه من هیچ نفع مالی برای خودم در این کار متصور نبوده و نیستم. به عبارت دیگر وقتی قرار شد به امتیاز بروم با خود اینگونه عهد کردم که حضورم و برنامه هایی که بلدم اجرایش کنم و راه هایی که در آن تجربه دارم باید بتواند وضع روزنامه را از نقطه ای به نقطه ای مطلوب تر منتقل کند و آنگاه حق این است که من حق الزحمه مناسب تقاضا کنم و در غیر اینصورت صرفا ادای رفاقت کنم.
اینک ماه سوم سپری شده و وارد ماه چهارم همکاری با امتیاز شده ام. امشب حقوق این ماه بچه ها پرداخته و با توجه به کاهش صفحات و تغییرات در حجم روزنامه شرایط جدیدی در پرداختی به بچه ها رقم خورد. این وضع برایم بسیار خطرناک است زیرا تا کنون ثابت شده و من هم به خوبی در اشراق و طبیعت سبز تجربه اش کردم که اگر پول نباشد و ابزارهای تشویقی تنبیهی و مولفه های دیگر نمی توان حیات کار و کیفیت آن را به حفظ کرده به ثبات رساند. تجربه های شخصی من به ویپه رفتارهای مدیرانی که خود با آنها کار کرده ام نیز هست که مرا هشدار می دهد. با این وصف من همچنان معتقدم که می توان بدون دادن نقش محوری به پول این مدیریت را در راه بهبود شرایط یک کار فرهنگی اعمال کرد. حالا اما باید به صراحت بگویم که شرایط سختی پیش رویم قرار گرفته است. اگر نتوانم آنچه به عنوان خوشبینی و یا برنامه بهبود وضعیت در تحریریه امتیاز به اجرا گذارم ممکن است به قیمت از دست دادن رفاقت هایم تمام شود. بنابراین امشب پس از آنکه با یک مشکل جدید در همین رابطه مواجه شدم تصمیم گرفتم برای این تجربه یک ضرب الاجل تعریف کنم که اگر در آن موفق به تغییری شدم راه را ادامه دهم و در غیر این صورت کار را به آنجا نکشانم که رفاقت هایم و تجربه های حرفعه ای مرا تحت تاثیر قرار دهد. امیدوارم به روشی دست پیدا کنم که نشان از آن داشته باشد که می توان بدون پول هم راه موفقیت را گشود!!!
روزهای تلخی را سپری می کنیم و واقعا شرمم می آید در این وضع و در لحظاتی که والدین نگران از وضعیت فرزندانشان، نتیجه جستجوهایشان بافتن جسد فرزندانشان است من از دردی بنویسم که در مقابل آن حکم نیش پشه در مقابل سلاخی را دارد.
با این حال 16 روزی صبر کردم مبادا خشم و ... مرا به نوشتن ناصوابی وادارد.. 16 روز قبل یا به عبارتی 20 تیر وقتی تازه وارد 33 سالگی شده بودم خبر اخراجم از همشهری را دریافت کردم.تقریبا می توان گفت نخستین هدیه ای که روز تولدم دریافت کرده بودم همین حکم اخراج بود که مسئول اداری همشهری گفت به امضای آقای علی اصغر محکی( مدیر عامل و مدیر مسئول روزنامه همشهری و کسی که وقتی در نیروی انتظامی بود با هم دوست بودیم) رسیده است. به هر حال هر مدیری و هر موسسه ای حق دارد به دلیلی دست به اخراج و تغییر در نیروهایش بزند و بماند که تا این لحظه دلیل اخراجم از همشهری و تصمیم آقای محکی نامفهوم و نامشخص است. اما نکته اینجا بود که از مدیر ارشد موسسه همشهری رفتاری را شاهد بودم که نمی دانم آن را چگونه باید تحلیل کنم. به عبارت دیگر برایم این پرسش مطرح است که این مرد تحصیل کرده آن هم در حوزه رسانه حتی نمی داند با نیروهایش به عنوان مهمترین سرمایه کار چگونه رفتار کند.
حدود ساعت 10 صبح روز شنبه 20 تیر پس از آنکه اینترنت من قطع شد و در پیگیری آن دریافتم که تسویه حساب شده ام و سپس علی عسگری مدیر اداری همشهری مرا فرا خواند و گفت دستور آقای محکی آمده که شما تسویه حساب شوید سعی کردم بر خود مسلط شوم و رفتاری درست در پیش بگیرم. تا یک ساعت یک ساعت و نیم بعد هم نه به مینا ، همسرم چیزی گفتم و نه به همکارانم در گروه شهری. وقتی یادداشت قبلی را در وبلاگ نوشتم آن وقت بود که بعضی همکارانم دیدند و باخبر شدند. همه می پرسیدند که می خواهم چه کنم و من تصمیم گرفته بودم که این بار سرم را جلوی مدیرانی که راه مدیریت نمی دانند خم نکنم. حدود ساعت 2 و 30 دقیقه هم از همشهری به همراه مینا خارج شدیم. دقایقی بعد خانم قیدی همکار گروه شهری و خانم رفیعی از همکاران گروه اجتماعی سراسیمه ما را جستند که از دفتر مدیرعامل سینارا می خواهند. بالاخره برای آنکه روی آنها را زمین نزده باشم پذیرفتم که با آقایی به نام طباطبایی در دفتر مدیرعامل همشهریتماس بگیرم. او با خوشحالی و مطمئن گفت شما کجایید آقای دکتر با شما کار دارند؟ داخل مجموعه هستید؟ گفتم نه آمده ام بیرون. علت را جویا شدم و او گفت خیر است. من اصرار کردم و در نهایت آقای طباطبایی با خوشحالی پاسخ داد که آقای دکتر محکی می خواستند روز تولد شما را تبریک گفته و هدیه ای به شما بدهند.
جالب است که اوایل استخدامم در همشهری روز تولد را مسئول کارگزینی کارت تبریکی می داد و شاخه گلی. در زمان مدیریت انتظامی یک ربع سکه هم به آن اضافه شد.
به آقای طباطبایی گفتم من هدیه خوبی از آقای دکتر گرفتم. پرسید کی؟ چی؟ گفتم همین امروز صبح مرا اخراج کردند!
برایم واقعا تلخ است که بنویسم مطبوعات ما را مثل مملکتمان کسانی مدیریت می کنند که ادای مدیریت را در می آورند و اصلا نمی دانند با چه چیزی سر و کار دارند. مدیریت منابع انسانی آن هم در موضوع مطبوعات مسئله مهمی است که به نظرم .... .
باقی قضایا بماند برای روزهایی که گذر زمان سرنوشت آقایانی را در تحریریه همشهری و در دنیای مطبوعات رقم زده باشد و برخی دیگر هم همین طور.
در این روزها نام چند نفر را حسابی به خطر سپرده ام. نخست آقای حسین انتظامی. او به محض آنکه از بیکاری من به واسطه نوشته ام در وبلاگم با خبر شد وقتی ترتیب داد و به من چندین پیشنهاد کار داد. امیدوارم خدا برایش خیر بخواهد.
دیگر خانم نیلوفر قدیری بود که خدا از خواهری کمش نکند و پیگیر بود بلکه روزنه ای برای بازگشت من به همشهری فراهم شود. و بعد هم آقای خسرو قدیری. از او پس از آنکه در پایان یک روز کاری که حسابی خسته بود درد دل کردم خواهش کردم که پیگیر کارم نباشد چون رفتارموسسه همشهری و مدیرانش آنقدر با بی ادبی همراه بوده که فرصت آن را نمی دهد که برای آنکه عمر گرانبهایم را در آن صرف کنم وقت بگذارم.
این حکایت را فقط از این رو نوشتم که یادگاری از این روزها و نحوه مدیریت هایمان باشد. البته برای خودم هم یادآوری کند مبادا فردا با نیرویی که برایش هزینه کرده ام و آموزشش داده ام و به او فرصت دادم در کار با تجربه شود و ..... مثل رفتاری که با خودم شد رفتار کنم.
به هر حال می دانم که خدا بزرگ تر و عادل تر از این است که بخواهم درباره چند نفری که در تحریریه همشهری نام هایشان را به خاطر سپرده ام کاری بکنم.