تبليغاتX
هفته نامه اشراق
وقایع نگاری انتشار یک هفته نامه حوادثی

هر کاری می کنم نمی توانم بنویسم و نه می توانم ننویسم. همه گفت و شنودهایی که با هم داشته ایم جلو رویم زنده است. همه را مرور می کنم. همه را، ولی بیشتر آن را که روز چاپ شدن مطلب « مکران سر از خاک برمی آورد» با عباس داشتیم. زنگ زد و گفت : سینای نامرد مگر قرار نبود با هم به بمپور برویم... !
قرار رفتن به بمپور را با هم گذاشته بودیم. این هفته به آن هفته شد برنامه همشهری و امضاکردن مدیرانش طول کشید. دو سه هفته عقب افتاد. وقتی امضا شد و بلیت گرفتند به خودم آمدم که با عباس هماهنگ نکردم.گفت : سینای نامرد من که خودم آنجا بلد دارم می خواستم با تو یک سفری با هم برویم.
قرار گذاشتیم به بمپور برویم. پاییز... . عجب پاییزی می شود این پاییز 88.
هر بار سخن از جنوبی بودن می شد و لرها به من می گفت تو باید به خانمت احترام بگذاری. آنها از مهمترین اقوام لر هستند.
مینا را می بینم یاد حرف هایش می افتم.
به وبلاگ ناصر کرمی رفتم. دلم می خواست من هم مثل او می نوشتم. نتیجه شد اینکه همه نوشته ام را ژاک کردم. از او.ل نوشتم... .
 عباس خان چه کار کردی؟
همین اردیبهشت ماه بود که گزارش هایی درباره «رفتینگ» نوشتم. زنگ زد گفت من می دانم این چه کار پرخطری است. گفت چند سال قبل دو ایتالیایی چگونه در رودخانه ای در چهارمحال و بخیتاری غرق شدند.
عباس خان این بار بدون تو به «بمپور» نمی روم. منتظرم. نمی خواهم باز هم تنهاتر از این که هست بشویم. عباس خان ... .

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 23:49  توسط سینا قنبرپور   | 

چشم به هم زديم و باز هم زماني ديگر سپري شد. گويا اين نخستين تجربه من به عنوان «دبير تحريريه» يك روزنامه بوده است.
هفته قبل تصميم داشتم تجربه‌هايي كه از سر و كله‌زدن‌هايم در تحريريه به دست آورده‌ام را بنويسم. نشستم و نوشتم. بعد ديدم از حوصله وبلاگ خارج است. اما ديروز به اين نتيجه رسيدم كه حيف است كه اين همه انرژي و زمان مي‌گذارم و بعد اين تجربه را با شما تقسيم نكنم. به علاوه اينكه احتمالا شما مرا در اين راه كمك خواهيد كرد. آنچه مرا بيشتر به نگارش دراين‌باره واداشت اتفاق ديروزبود. يكي از كارآموزان ايستاد و گفت كاري را كه من گفته بودم انجام نمي‌دهد. به همين سادگي. اتفاقا ديروز در  شرايطي ناخوشایند هم بودم. عصباني عصباني. وقتي اين جمله را شنيدم يك لحظه متوقف شدم. تمام انرژي‌ام را به كار گرفتم كه در عصبانيت تصميمي نگيرم. فقط توانستم رسيدگي به موضوع را به پس از پايان ساعت كاري ارجاع دهم. بعد از خودم پرسيدم آيا در اين مدت كه روزنامه‌نگاري مي‌كنم چنين رفتاري با دبيرم كرده بودم؟ ياد حرف‌هاي «مهرداد خليلي» در تابستان 1382 افتادم. بعد از ماجرايي كه از حوصله اين گفتار خارج است او به من يك جمله گفت؛ « خودت دبير سرويس مي‌شوي، مي‌فهمي». حرف مهرداد تقريبا يك ماه بعد تحقق يافت و براي مدت يكماه در روزنامه فرهنگ‌آشتي دبير اجتماعي بودم و تقريبا همه آنچه مهرداد هشدار داده بود را تجربه كردم. اما اينك براي پرسش پيش رويم پاسخي نداشتم. من در مدت کارم در دو روزنامه با دبيران سرويسم همخواني نداشتم. «مسعود هوشمند رضوي» كه عذر مرا از «نوروز» خواست و «سحر نمازي‌خواه» در «شرق» كه من از اين روزنامه آمدم بيرون. اما هر دو را به دادن اين پاسخ دعوت مي‌كنم كه آيا روزي شد كه كاري را به من بسپارند و من جلوي بقيه خبرنگاران بگويم من اين كار را انجام نمي‌دهم؟
در هر دو مورد من كارآموز نبودم و خبرنگاري بودم كه تقريبا مي‌توانم بگويم كارم را مي‌دانستم. اما با اين حال به ياد ندارم كه با اين دو چنين كرده باشم ضمن آنكه بايد اعتراف كنم كه با هر دو خوش‌اخلاق هم نبوده‌ام.
به هر حال ترجيح دادم فرصتي ديگر براي من باقي باشد تا كاري را كه آخر مي‌كنيم را الان انجام ندهم. در اين دو سه هفته اخير اتفاقات متعددي افتاده كه تجربه‌هاي بسياري برايم رقم زده است. در موردي به «اميرموسي‌كاظمي» گفتم بايد خيلي مراقب باشيم و همه حواسمان را به مديريت تحريريه بدهيم زيرا ميانگين سني تحريريه تقريبا 25 – 26 است و ميانگين سن تجربي كار بسيار پايين‌تر. وقتي از ماجراهاي سر كار به مشاورم گفتم او اينگونه پاسخم را داد: « خب تقصير خودت است يك مهدكودك راه‌انداخته‌اي و حالا از پسش برنمي‌آيي زيرا فكر مي‌كني همه بايد راضي باشند.»
اما به او تاكيد كردم و خودم هم يك بار ديگر با خودم مرور كردم كه قرار نيست در اين بازي كه بحث مديريت يك تحريريه درميان است به جز به تحقق اصول حرفه‌اي به رضايتي ديگر فكر كنم. بنابراين قرار نيست به گونه‌اي رفتار كنم كه همه راضي باشند.
به هر حال سرفصل تازه‌اي براي وبلاگ پيدا كرده‌ام. تجربه‌هاي مديريت تحريريه. موضوعي كه همواره دغدغه اصلي من بوده زيرا نيروي انساني به زحمت به دست نمي‌آيد.
با اين وصف چند نكته را دوباره براي خودم مرور مي‌كنم:
نخست: سلسله مراتب كاري در تحريريه هرچند مثل ادارات و نيروهاي نظامي نيست اما بايد به عنوان نخستين گام در نظر گرفته شود. هم از نظر سني و هم از نظر تجربي. البته مدير هم بايد بداند كه فرمانده نيست.
بعد از نخست:‌صراحت بسيار كمك حال است.
ديگر: ديگر اينكه هركس نظم را رعايت نكند از همراهي گروه محروم مي‌شود.
از همه مهمتر: واقعا ادب موضوع مهمي است. ادب مرد به ز دولت اوست. هرچه نيروي خوبي باشي ولي ادب نداشته باشي.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 14:51  توسط سینا قنبرپور   |