مدت زیادی شد. حسابش نکرده ام. اما باید بگویم که تمام تلاش هایی که برای انتشار یک هفته نامه حوادثی داشتم تنها یک سال پس از شروع به این کار به گل نشست. سپس هر چه تلاش کردم تا در قالب یک مجله مستقل و در عین حال خواندنی نشر و اطلاع رسانی را ادامه دهم، این بار حتی برای یک شماره هم میسر نشد. نتیجه اینکه با وجود تقاضای انتقال مجوز امتیاز هفته نامه اشراق به شرکت «اشراق اندیشه تابان» و انتظار برای شنیدن پاسخ هیئت نظارت بر مطبوعات، صاحب امتیاز اشراق به دلیل بی نظمی هایی که در انتشار آن پیش آمده بود و عده ای از همکاران مطبوعاتی من هم زیر پایش نشسته بودند، همه قرار و مدارها را کان لم یکن کرد و این شد پایانی برای برنامه های من و نشریه داری!
در این مدت یعنی از اسفند 1385 تا به حال بنا داشتم هر چه در مسیر کار روی می دهد را بنویسم تا خود خاطره ای باشد از آنچه معمولا در خود صفحه های یک نشریه منعکس نمی شود. اگر گاهی حوصله شما از بابت آن نوشته ها سر رفت مرا ببخشید. به هر حال با وجود آنکه هنوز مطالبی هست که در قالب تجربه اشراق دوست داشتم بنویسم اما با توجه به اینکه دیگر من مسئولیتی در انتشار اشراق ندارم بنابراین لازم است تا به اینم خاطره مجازی هم پایانی بدهم. اگر از این به بعد دوست داشتید مرا به عنوان یک خبرنگار در دنیای مجازی ببینید می توانید به آدرس پس از تابستان 1388 سر بزنید. این پایانی است بر اشراق و من. به امید حق.
یکی دو سال قبل وقتی سر درددل راننده تاکسی باز می شد حکایتی را باز می گفت از حاکمی. حاکمی که از سکوت رعیتش نسبت به اوضاع و احوال شهر متعجب شده بود و می خواست علت را بداند. اینکه بالاخره صدای اعتراض رعیت را بشنود! بله، همان حکایتی که احتمالا شما هم شنیده اید. همان حکایتی که برای ورود و خروج از دروازه شهر خراج بیشتری گذاشتند و بعد علاوه بر خراج در دروازه شهر اتفاق دیگری هم افتاد ... !
حالا اما دیگر نه راننده های تاکسی و نه دیگر هیچ کسی از مردم شهر ما چنین حکایتی را باز نمی گوید. گویی زمانه عوض شده است. آنها تابستان عجیبی را پشت سرگذاشته اند. گرم و طاقت فرسا. آنقدر که حکایت هایی دلخراش تر و ملموس تر از حکایت آن حاکم برایشان به یادگار گذاشته است. راننده تاکسی از پیرمردی خموده می گفت که پسرش را از درمانگاهی به خانه اش در جنوب شهر می برده و در تمام مدت جوانک از درد به خود می پیچیده. دردی که از گرمای تابستان قبل به جامانده بوده است. راننده تاکسی حکایت های دیگری هم داشت. همه را می شد باور کرد. راحت تر از حکایت آن حاکم و دروازه شهرش.
«آوا گنجی» عکاس روزنامه امتیاز است و از شنبه هفته گذشته نمایشگاهی گروهی در یکی از سالن های سینما آزادی برپا دارد. از طریق پیامک تلفن همراه به من خبر داد که نمایشگاه دارد. این پیام یادآور روزهایی شد که در روزنامه امتیاز با هم همکاری می کردیم. می توان گفت او کم سنترین عضو تحریریه روزنامه امتیاز بود و همین موضوع او را از سایرین متمایز می کرد. البته اساسا متولدین دهه 60 تفاوت های عمده ای با سایرین دارند! ولی به هر حال او از این جهت از دیگران تمایز می یافت. پایین بودن سن از طرفی به شور و هیجان بیشتری در انجام کار می انجامد و البته تبعاتی هم دارد. این تداعی خاطرات سبب شد تا سطرهای بعدی رقم بخورد. از این بابت و از جهت تجربه ای که به تجربه هایم افزوده شد از این عکاس تازه کار ممنونم.
مدیریت تحریه های کوچک در مطبوعات به مراتب سخت تر از تحریری های بزرگ است زیرا در نگاه اول سازمانی بر تحریریه های بزرگ متصور است ولی برای تحریریه های کوچک به دلیل کوچک بودن سیستم اداری چنین نیست. طبیعی است که روابط هم در تحریریه های کوچک چهره به چهره تر شود و این کار را سخت تر می کند.
دو تجربه در تابستان گذشته به دست آوردم که بیش از پیش مرا به این موضوع متوجه کرد که یک مدیر تا چه حد باید نیروهای خود را بشناسد به ویژه در تحریریه های کوچک.
در تمام مدتی که در تحریریه های مختلف کار کردم همیشه به همکارانم به چشم خبرنگارانی نگریستم که حتما از توان و قابلیت هایی برخوردار بوده اند که در تحریریه حاضر شده اند. اما نمی دانم چرا هیچگاه به سن و سال آنها به عنوان مولفه ای تاثیرگذار نگاه نکردم. به عبارت صحیح تر همه را در سن و سال و حال و هوای فکری خودم سنجیدم. برای همین بسیار پیش آمد که روی فردی کم سن تر از خودم حسابی به اندازه خودم باز کنم.
اما مشکل دیگر این نگاه نشناختن روحیه هایی است که می تواند در کار موثر واقع شود. به عبارتی وقتی شما حال و هوای فکری و سنی همکارانتان را ندانید نمی توانید به درستی به آنها سفارش کار بدهید و در نتیجه آن کار یا اصلا چیزی از آب درنمی آید که می خواستید و یا به هر حال فاصله زیادی با آنچه شما در ذهن پرورانده اید ( با وجود استانداردهای حاکم بر کار) پیدا می کند.
تجربه ای که با کوچکترین عضو تحریریه امتیاز برای من رقم خورد این بود که دستکم روحیه های همکارانم را اول بشناسم و براساس آن به آنها سفارش کار بدهم.
شاید بگویید کار حرفه ای که این حرف و حدیث ها را ندارد شما یک موضوع را سفارش می دهید و سفارش گیرنده هم یا حرفه ایست و می تواند یا حرفه ای نیست و نمی تواند.
یادم هست در تفاوت هایی که در درس ارتباط جمعی به ما می آموختند در مورد تفاوت های نگاه زنان و مردان می گفتند و تاثیرش بر گزارش نویسی در مطبوعات. حال باید در مدیریت تحریریه هم این مسائل لحاظ شود و بدون توجه به خصوصیات فردی نمی توان حتی یک کار حرفه ای را بدون نقص پیش برد.
شناسایی نیروها تنها به تواناییشان در نوشتن و انجام کار روزنامه نگاری نباید محدود شود. به نطرم یک مدیر باید نیرویش را حتی از نظر جایگاه قرارگرفتن در خانواده و نظایر این باید بشناسد. حتی اینکه نیرو از چه خانواده ای با چه دیدگاه هایی و این در تحریریه های کوچک پررنگتر می شود.