زمان به سرعت در حال گذر است و تا پايان بهار فرصتي اندك باقياست. اين روزهاي شلوغ، سريعترو سريعتر ميگذرند و به نظرم حتي فرصت يك تامل كوتاه هم از دستم ميرود.
تفاوتش با بقيه روزهايي كه پشت سر گذاشتهام اين است كه بايد تصميمي بگيرم. تصميمي در يك نقطه عطف. با خود بيشتر به اين جمله فكر ميكنم كه « اي كاش زمان حسود نبود».
به هر حال 27 روز ديگر باقي است. اين بار شرايط بازي اندكي تفاوت پيدا كرده است. اين بار شايد من تعيين كننده آخر اين بازي باشم.
بازي را بايد اين بار به آن سو بكشانم كه شكستن و رها شدن جزيي از آن باشد. اما واقعيت اين است كه سخت اسير شدهام و هر چه طناب بوده را به دور خودم پيچيدهام. شايد بعدها كمتر از 27 روز فرصت باشد. نميدانم ولي ميدانم كه بايد تصميمي بگيرم.