<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هفته نامه اشراق </title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/</link>
<description>وقایع نگاری انتشار یک هفته نامه حوادثی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 21:16:34 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پایانی بر اشراق و من </title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدت زیادی شد. حسابش نکرده ام. اما باید بگویم که تمام تلاش هایی که برای انتشار یک هفته نامه حوادثی داشتم تنها یک سال پس از شروع به این کار به گل نشست. سپس هر چه تلاش کردم تا در قالب یک مجله مستقل و در عین حال خواندنی نشر و اطلاع رسانی را ادامه دهم، این بار حتی برای یک شماره هم میسر نشد. نتیجه اینکه با وجود تقاضای انتقال مجوز امتیاز هفته نامه اشراق به شرکت «اشراق اندیشه تابان» و انتظار برای شنیدن پاسخ هیئت نظارت بر مطبوعات، صاحب امتیاز اشراق به دلیل بی نظمی هایی که در انتشار آن پیش آمده بود و عده ای از همکاران مطبوعاتی من هم زیر پایش نشسته بودند، همه قرار و مدارها را کان لم یکن کرد و این شد پایانی برای برنامه های من و نشریه داری!&lt;BR&gt;در این مدت یعنی از اسفند 1385 تا به حال بنا داشتم هر چه  در مسیر کار روی می دهد را بنویسم تا خود خاطره ای باشد از آنچه معمولا در خود صفحه های یک نشریه منعکس نمی شود. اگر گاهی حوصله شما از بابت آن نوشته ها سر رفت مرا ببخشید. به هر حال با وجود آنکه هنوز مطالبی هست که در قالب تجربه اشراق دوست داشتم بنویسم اما با توجه به اینکه دیگر من مسئولیتی در انتشار اشراق ندارم بنابراین لازم است تا به اینم خاطره مجازی هم پایانی بدهم. اگر از این به بعد دوست داشتید مرا به عنوان یک خبرنگار در دنیای مجازی ببینید می توانید به آدرس &lt;A href=&quot;http://ghanbarpour.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پس از تابستان 1388&lt;/A&gt; سر بزنید. این پایانی است بر اشراق و من. به امید حق.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 21:16:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دروازه شهری که حاکمش دیگر اعتراض رعیت نمی جست</title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی دو سال قبل وقتی سر درددل راننده تاکسی باز می شد حکایتی را باز می گفت از حاکمی. حاکمی که از سکوت رعیتش نسبت به اوضاع و احوال شهر متعجب شده بود و می خواست علت را بداند. اینکه بالاخره صدای اعتراض رعیت را بشنود! بله، همان حکایتی که احتمالا شما هم شنیده اید. همان حکایتی که برای ورود و خروج از دروازه شهر خراج بیشتری گذاشتند و بعد علاوه بر خراج در دروازه شهر اتفاق دیگری هم افتاد ... !&lt;BR&gt;حالا اما دیگر نه راننده های تاکسی و نه دیگر هیچ کسی از مردم شهر ما چنین حکایتی را باز نمی گوید. گویی زمانه عوض شده است. آنها تابستان عجیبی را پشت سرگذاشته اند. گرم و طاقت فرسا. آنقدر که حکایت هایی دلخراش تر و ملموس تر از حکایت آن حاکم برایشان به یادگار گذاشته است. راننده تاکسی از پیرمردی خموده می گفت که پسرش را از درمانگاهی به خانه اش در جنوب شهر می برده و در تمام مدت جوانک از درد به خود می پیچیده. دردی که از گرمای تابستان قبل به جامانده بوده است. راننده تاکسی حکایت های دیگری هم داشت. همه را می شد باور کرد. راحت تر از حکایت آن حاکم و دروازه شهرش. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 05:37:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نمایشگاه و خاطره ای که یادآور تجربه ای شد</title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«آوا گنجی» عکاس روزنامه امتیاز است و از شنبه هفته گذشته نمایشگاهی گروهی در یکی از سالن های سینما آزادی برپا دارد. از طریق پیامک تلفن همراه به من خبر داد که نمایشگاه دارد. این پیام یادآور روزهایی شد که در روزنامه امتیاز با هم همکاری می کردیم. می توان گفت او کم سنترین عضو تحریریه روزنامه امتیاز بود و همین موضوع او را از سایرین متمایز می کرد. البته اساسا متولدین دهه 60 تفاوت های عمده ای با سایرین دارند! ولی به هر حال او از این جهت از دیگران تمایز می یافت. پایین بودن سن از طرفی به شور و هیجان بیشتری در انجام کار می انجامد و البته تبعاتی هم دارد. این تداعی خاطرات سبب شد تا سطرهای بعدی رقم بخورد. از این بابت و از جهت تجربه ای که به تجربه هایم افزوده شد از این عکاس تازه کار ممنونم.&lt;BR&gt;مدیریت تحریه های کوچک در مطبوعات به مراتب سخت تر از تحریری های بزرگ است زیرا در نگاه اول سازمانی بر تحریریه های بزرگ متصور است ولی برای تحریریه های کوچک به دلیل کوچک بودن سیستم اداری چنین نیست. طبیعی است که روابط هم در تحریریه های کوچک چهره به چهره تر شود و این کار را سخت تر می کند. &lt;BR&gt;دو تجربه در تابستان گذشته به دست آوردم که بیش از پیش مرا به این موضوع متوجه کرد که یک مدیر تا چه حد باید نیروهای خود را بشناسد به ویژه در تحریریه های کوچک.&lt;BR&gt;در تمام مدتی که در تحریریه های مختلف کار کردم همیشه به همکارانم به چشم خبرنگارانی نگریستم که حتما از توان و قابلیت هایی برخوردار بوده اند که در تحریریه حاضر شده اند. اما نمی دانم چرا هیچگاه به سن و سال آنها به عنوان مولفه ای تاثیرگذار نگاه نکردم. به عبارت صحیح تر همه را در سن و سال و حال و هوای فکری خودم سنجیدم. برای همین بسیار پیش آمد که روی فردی کم سن تر از خودم حسابی به اندازه خودم باز کنم.&lt;BR&gt;اما مشکل دیگر این نگاه نشناختن روحیه هایی است که می تواند در کار موثر واقع شود. به عبارتی وقتی شما حال و هوای فکری و سنی همکارانتان را ندانید نمی توانید به درستی به آنها سفارش کار بدهید و در نتیجه آن کار یا اصلا چیزی از آب درنمی آید که می خواستید و یا به هر حال فاصله زیادی با آنچه شما در ذهن پرورانده اید ( با وجود استانداردهای حاکم بر کار) پیدا می کند.&lt;BR&gt;تجربه ای که با کوچکترین عضو تحریریه امتیاز برای من رقم خورد این بود که دستکم روحیه های همکارانم را اول بشناسم و براساس آن به آنها سفارش کار بدهم.&lt;BR&gt;شاید بگویید کار حرفه ای که این حرف و حدیث ها را ندارد شما یک موضوع را سفارش می دهید و سفارش گیرنده هم یا حرفه ایست و می تواند یا حرفه ای نیست و نمی تواند.&lt;BR&gt;یادم هست در تفاوت هایی که در درس ارتباط جمعی به ما می آموختند در مورد تفاوت های نگاه زنان و مردان می گفتند و تاثیرش بر  گزارش نویسی در مطبوعات. حال باید در مدیریت تحریریه هم این مسائل لحاظ شود و بدون توجه به خصوصیات فردی نمی توان حتی یک کار حرفه ای را بدون نقص پیش برد.&lt;BR&gt;شناسایی نیروها تنها به تواناییشان در نوشتن و انجام کار روزنامه نگاری نباید محدود شود. به نطرم یک مدیر باید نیرویش را حتی از نظر جایگاه قرارگرفتن در خانواده و نظایر این باید بشناسد. حتی اینکه نیرو از چه خانواده ای با چه دیدگاه هایی و این در تحریریه های کوچک پررنگتر می شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 06:05:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شکست سنگینی خوردم</title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;نمی دانم باید چه جملاتی بنویسم. نمی دانم باید چه تعبیری به کار ببرم. فقط می دانم اتفاقی که دوست نداشتم بیفتد روی داد. امروز 29 مهرماه 1388 را باید به خاطر بسپارم. نمی خواستم اینگونه پذیرای شکست باشم. اما همه ماجرا همین است ؛ شکست بسیار سنگینی خورده ام. &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; بدترین بخش ماجرا این است که این شکست سنگین را خودم به خودم تحمیل کرده ام. خودم از خودم شکست خوردم و این تلخ ترین بخش ماجراست و برای همین نمی دانم در وصفش چه باید بگویم و چگونه باید تحلیلش کنم. حتی نمی دانم چقدر تلفات برجای گذاشته ام.&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 05:29:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>49 روز، اخلاق، دموكراسي و مابقي چيزها</title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;امروز تكليف برخي برنامه‌هاي من به ويژه درباره هفته‌نامه «اشراق» روشن مي‌شود. شايد هم همه برنامه‌هايي كه تا به حال برايش تلاش مي‌كرده‌ام. گويي بايد منتظر بمانم ببينم امروز چه اتفاقي در جلسه كاري‌ام رقم مي‌خورد تا بعد به باقي قضايا برسم. قضايايي كه نمي‌توان به سادگي از كنارش گذشت و از سوي ديگر چاره‌اي هم نيست جز اينكه آنها را هم بپذيرم. به هر حال چه امروز در جلسه كاري‌ام پاسخ مثبت بگيرم چه پاسخ منفي، تصميم دارم آنچه به واسطه كار در «اشراق» تجربه كرده‌ام و به شدت گران هم به دستم آمده است را بنويسم. شايد روزي به كار خودم و يا شما آمد. اين موضوع تازه‌اي غير ازآنچه تا كنون نوشته‌ام نيست اما دستكم اينك با دسته‌بندي بهتري آنها را خواهم نوشت. &lt;BR&gt;از پنجم مرداد تا 23 شهريور 1388 كه من دبير تحريريه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;روزنامه «امتياز» بودم فقط 49 روز گذشت. بماند كه اينك به نظرم 49 ماه مي‌آيد اما در اين مدت به شدت درگير مفاهيمي چون اخلاق، اخلاق حرفه‌اي و نظاير آن بودم. اتفاقا در اين 49 روز هم اتفاقاتي روي داد كه مصاديق اخلاق در فعاليت‌هاي روزمره و به ويژه حرفه روزنامه‌نگاري را برجسته‌تر كرد.&lt;BR&gt;دقيقا اواخر تيرماه و اوايل مردادماه كه قرار شد مسئوليت تحريريه «امتياز» را برعهده بگيرم مصادف با همان روزهايي بود كه از همشهري اخراج شده بودم. تحت فشارهايي از اين دست و نگراني از سرنوشت « اشراق» تحت تاثير دوستي قرار گرفتم و با صاحب‌امتياز اشراق قرار گذاشتم كه بيا و همكاري كن تا اين دوستان من با مجور اشراق جدول منتشر كنند و هم كار ما بچرخد و هم كار آنها. تا پاي صاحب‌امتياز به ميان نيامده بود كه من و كاركرد من خوب بود. اما همين كه توافقات اوليه به واسطه من انجام شد و كار به امضاي قرارداد رسيد دوستانم مدت قرارداد را تغيير دادند و سپس شماره تلفن صاحب‌امتياز گويي براي آنها حكم طلا را داشت. من خيلي زود پشيمان از كرده خودم قرارداد را برهم زدم. بايد تاوانش را هم مي‌پرداختم. حالا بعد از سپري شدن 2 ماه مي‌بينم تمام اين مدت دوستانم روي مخ صاحب امتياز اشراق كار كرده‌اند كه چنين و چنان. جالب است كه همه ما تا وقتي مي‌خواهيم به مقصودي برسيم كاملا بر اصول دموكراسي پيش مي‌رويم و همين كه رسيديم به مقصود آن وقت&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بر روالي ديگر. به هر حال در اين مدت من سخت سرگرم تحريريه امتياز بودم و فرصت نشد به امور اشراق برسم و همين كافي بود تا ضربه كاري خوبي بر من وارد شود. اين هم از رفاقت و همكاري. اما 49 روز پردردسر من تجربه‌هاي گران‌قيمتي هم داشته است.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نخست:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; اخلاق و دموكراسي. در چندماهه اخير خيلي درگير چگونگي پياده شدن اخلاق در كار و اعمال روزمره بودم. درگيري‌هاي بسيار تا اينكه همين چند روز پيش بحثي پيش آمد درباره «كارل پوپر» و كتاب معروفش « جامعه باز و دشمنان آن». پرسيدم حالا با استدلالات پوپر و جامعه بازي كه او از آن دفاع مي‌كند چه بر سر اخلاق مي‌آيد و اساسا اخلاق كجاي اين استدلالات قرار دارد. پاسخي كه شنيدم قدري التيام بخش تلاش‌هايي بود كه اين مدت انجام داده بودم. پاسخ اين بود:« تحقق دموكراسي به اين موضوع منجر مي‌شود كه افراد لحظه به لحظه مسئول اعمالي باشند كه از آنها سرمي‌زند و تصميماتي كه مي‌گيرند. اخلاق هم جز اين نيست كه در هر لحظه مراقب باشيد كه اين كاري كه مي‌خواهيد بكنيد درست است يا نه؟ آيا منافع ديگران را به خطر مي‌اندازد يا نه؟ و هزار آياي ديگر. بنابراين افراد خود را در برابر تصميماتي كه مي‌گيرند مسئول مي‌دانند. در سيستم‌ها و نظام‌هايي كه دموكراسي به هر طريقي جايگاهي ندارد و همه تصميمات را يك نفر مي‌گيرد و مردم خود را نسبت به آن تصميم خالي از وظيفه مي‌بينند جايي براي اخلاق نمي‌ماند. يك نفر تصميم مي‌گيرد كه فلان كار خوب است و فلان كار بد. بعد رفته رفته مردم با خود مي‌گويند كه خب هست كسي كه بايد تصميم بگيرد خب همو هم پاسخگو باشد. اينگونه مردم كم‌كم نسبت به تصميماتي كه مي‌گيرند بي‌مسئوليت مي‌شوند و اين آغاز بي‌اخلاقي در جامعه است.»&lt;BR&gt;خودتان دور و برمان را نگاه كنيد. ما تقريبا همه چيز را از خود سلب مسئوليت كرده‌ايم. در قبال خودمان، خانواده‌امان، همسرمان، فرزندمان، دوستانمان، همكارانمان، همسايه‌هايمان، كارمان، سرنوشتمان و ... . سلب مسئوليت ميوه‌اي جز بي‌اخلاقي نخواهد داشت و براي همين يك دليل هم شده، رسيدن به دموكراسي تلاش ارزشمندي است.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بعد از نخست:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; روزي مشاورم در واكنش به گله‌مندي من نسبت به نقض قواعد اخلاقي بحثي را پيش رويم باز كرد. اين بحث توجيهي براي نقض قواعد اخلاقي نبود بلكه براي من كه به هر حال در حوزه علوم انساني در حال فعاليت بودم چراغي بود براي ارزيابي‌هاي بهتر. فكر مي‌كنم اين موضوع به ويژه در مديريت تحريريه و روابط انساني به شدت به ما كمك كند. او به من تاكيد كرد كه در علوم انساني و روابط انساني معادلات مثل معادلات رياضي پيش نمي‌رود كه حتما با جمع 2 به علاوه 2 پاسخ 4 را داشته باشيم. در روابط انساني 2 به علاوه 2 هر عددي علاوه بر 4 هم مي‌تواند بشود. اما ما معمولا در برنامه‌ريزي‌هايمان با اصول و قواعد رياضي پيش مي‌رويم و بعد كه در جايي پاسخ عدد مورد نظر نبود مات و مبهوت مي‌مانيم. يا دستكم كلافه مي‌شويم كه چرا آن عدد به دست نيامده! با اين وصف اگر مي‌خواهيد مدير خوبي باشيد حتما به اين موضوع توجه كنيد به ويژه در مديريت تحريريه زيرا تحريريه‌هاي مطبوعات كمتر به سربازخانه‌ها شباهت دارد كه يك فرمانده تصميم بگيرد و سربازان مجري آن تصميم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;اما خود من:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; اول اينكه هيچ‌گاه خودم را از آنچه نوشته‌ام و فكر كرده‌ام بري ندانسته‌ام. وبلاگ اشراق هم براي همين بوده تا شما هم در حوزه شريك شويد و با هم پيش برويم. آنچه نامش را «49 روز» گذاشته‌ام و با روزنامه‌ »امتياز» و برخي دوستان در اين تحريريه ممكن است گره بخورد بهانه‌اي است براي نقد خودم و آنچه به آن پايبند بوده يا به آن انديشيده و بر اساس آن عمل كرده‌ام. اين نقد مي‌تواند بخش‌هاي مختلفي داشته باشد. تصورم اين است كه براي اين نقد بايد چند موضوع را بررسي كنم. «نيت»، « برنامه‌ها»، «تصميم‌ها»، «نحوه اجراها» و « موانع». &lt;BR&gt;اما مهمتر از هر موضوعي براي من تصميم‌هايي است كه شرايط اقتصادي آدم‌ها را به مخاطره مي‌اندازد. چه در قبال خودم و چه خودم در قبال ديگران.&lt;BR&gt;من پس از آنكه به اصطلاح دبير تحريريه روزنامه امتياز شدم سه تصميم سخت گرفتم. اخراج يك خبرنگار، اخراج يك كارآموز و در نهايت هم كناره‌گيري خودم. خداراشكر كه دو نفر اول به سر كارشان بازگشته‌اند! با اين وجود من همچنان به تشخيصم براي اخراج آنها در اواخر مرداد و اوايل شهريور گذشته معتقدم و با وجود آنكه اينك از بيرون وقايع اخير را مي‌نگرم اما خيالم راحت است كه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;در آن زمان و مكان ياد شده غيرحرفه‌اي عمل نكرده‌ام. &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نكته آخر:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; قرار نيست واكاوي تجربه من و نقد آن به آسيب‌رساندن به ديگران منتهي شود. از سوي ديگر هم من و هم ديگران ممكن است اشتباهاتي كنیم. در كار و حرفه كه به هر حال همه ما روزهاي سخت كارآموزي را سپري مي‌كنيم و اميدوارم اشتباه‌هاي كاري دامن حرفه‌امان را نگيرد.&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 10:24:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عباس خان این بار بدون تو به بمپور نمی روم... </title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر کاری می کنم نمی توانم بنویسم و نه می توانم ننویسم. همه گفت و شنودهایی که با هم داشته ایم جلو رویم زنده است. همه را مرور می کنم. همه را، ولی بیشتر آن را که روز چاپ شدن مطلب « مکران سر از خاک برمی آورد» با عباس داشتیم. زنگ زد و گفت : سینای نامرد مگر قرار نبود با هم به بمپور برویم... !&lt;BR&gt;قرار رفتن به بمپور را با هم گذاشته بودیم. این هفته به آن هفته شد برنامه همشهری و امضاکردن مدیرانش طول کشید. دو سه هفته عقب افتاد. وقتی امضا شد و بلیت گرفتند به خودم آمدم که با عباس هماهنگ نکردم.گفت : سینای نامرد من که خودم آنجا بلد دارم می خواستم با تو یک سفری با هم برویم.&lt;BR&gt;قرار گذاشتیم به بمپور برویم. پاییز... . عجب پاییزی می شود این پاییز 88.&lt;BR&gt;هر بار سخن از جنوبی بودن می شد و لرها به من می گفت تو باید به خانمت احترام بگذاری. آنها از مهمترین اقوام لر هستند. &lt;BR&gt;مینا را می بینم یاد حرف هایش می افتم. &lt;BR&gt;به وبلاگ ناصر کرمی رفتم. دلم می خواست من هم مثل او می نوشتم. نتیجه شد اینکه همه نوشته ام را ژاک کردم. از او.ل نوشتم... . &lt;BR&gt; عباس خان چه کار کردی؟&lt;BR&gt;همین اردیبهشت ماه بود که گزارش هایی درباره «رفتینگ» نوشتم. زنگ زد گفت من می دانم این چه کار پرخطری است. گفت چند سال قبل دو ایتالیایی چگونه در رودخانه ای در چهارمحال و بخیتاری غرق شدند. &lt;BR&gt;عباس خان این بار بدون تو به «بمپور» نمی روم. منتظرم. نمی خواهم باز هم تنهاتر از این که هست بشویم. عباس خان ... . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 20:18:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجربه هایی از مدیریت یک تحریریه</title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشم به هم زديم و باز هم زماني ديگر سپري شد. گويا اين نخستين تجربه من به عنوان «دبير تحريريه» يك روزنامه بوده است.&lt;BR&gt;هفته قبل تصميم داشتم تجربه‌هايي كه از سر و كله‌زدن‌هايم در تحريريه به دست آورده‌ام را بنويسم. نشستم و نوشتم. بعد ديدم از حوصله وبلاگ خارج است. اما ديروز به اين نتيجه رسيدم كه حيف است كه اين همه انرژي و زمان مي‌گذارم و بعد اين تجربه را با شما تقسيم نكنم. به علاوه اينكه احتمالا شما مرا در اين راه كمك خواهيد كرد. آنچه مرا بيشتر به نگارش دراين‌باره واداشت اتفاق ديروزبود. يكي از كارآموزان ايستاد و گفت كاري را كه من گفته بودم انجام نمي‌دهد. به همين سادگي. اتفاقا ديروز در  شرايطي ناخوشایند هم بودم. عصباني عصباني. وقتي اين جمله را شنيدم يك لحظه متوقف شدم. تمام انرژي‌ام را به كار گرفتم كه در عصبانيت تصميمي نگيرم. فقط توانستم رسيدگي به موضوع را به پس از پايان ساعت كاري ارجاع دهم. بعد از خودم پرسيدم آيا در اين مدت كه روزنامه‌نگاري مي‌كنم چنين رفتاري با دبيرم كرده بودم؟ ياد حرف‌هاي «مهرداد خليلي» در تابستان 1382 افتادم. بعد از ماجرايي كه از حوصله اين گفتار خارج است او به من يك جمله گفت؛ « خودت دبير سرويس مي‌شوي، مي‌فهمي». حرف مهرداد تقريبا يك ماه بعد تحقق يافت و براي مدت يكماه در روزنامه فرهنگ‌آشتي دبير اجتماعي بودم و تقريبا همه آنچه مهرداد هشدار داده بود را تجربه كردم. اما اينك براي پرسش پيش رويم پاسخي نداشتم. من در مدت کارم در دو روزنامه با دبيران سرويسم همخواني نداشتم. «مسعود هوشمند رضوي» كه عذر مرا از «نوروز» خواست و «سحر نمازي‌خواه» در «شرق» كه من از اين روزنامه آمدم بيرون. اما هر دو را به دادن اين پاسخ دعوت مي‌كنم كه آيا روزي شد كه كاري را به من بسپارند و من جلوي بقيه خبرنگاران بگويم من اين كار را انجام نمي‌دهم؟ &lt;BR&gt;در هر دو مورد من كارآموز نبودم و خبرنگاري بودم كه تقريبا مي‌توانم بگويم كارم را مي‌دانستم. اما با اين حال به ياد ندارم كه با اين دو چنين كرده باشم ضمن آنكه بايد اعتراف كنم كه با هر دو خوش‌اخلاق هم نبوده‌ام.&lt;BR&gt;به هر حال ترجيح دادم فرصتي ديگر براي من باقي باشد تا كاري را كه آخر مي‌كنيم را الان انجام ندهم. در اين دو سه هفته اخير اتفاقات متعددي افتاده كه تجربه‌هاي بسياري برايم رقم زده است. در موردي به «اميرموسي‌كاظمي» گفتم بايد خيلي مراقب باشيم و همه حواسمان را به مديريت تحريريه بدهيم زيرا ميانگين سني تحريريه تقريبا 25 – 26 است و ميانگين سن تجربي كار بسيار پايين‌تر. وقتي از ماجراهاي سر كار به مشاورم گفتم او اينگونه پاسخم را داد: « خب تقصير خودت است يك مهدكودك راه‌انداخته‌اي و حالا از پسش برنمي‌آيي زيرا فكر مي‌كني همه بايد راضي باشند.»&lt;BR&gt;اما به او تاكيد كردم و خودم هم يك بار ديگر با خودم مرور كردم كه قرار نيست در اين بازي كه بحث مديريت يك تحريريه درميان است به جز به تحقق اصول حرفه‌اي به رضايتي ديگر فكر كنم. بنابراين قرار نيست به گونه‌اي رفتار كنم كه همه راضي باشند.&lt;BR&gt;به هر حال سرفصل تازه‌اي براي وبلاگ پيدا كرده‌ام. تجربه‌هاي مديريت تحريريه. موضوعي كه همواره دغدغه اصلي من بوده زيرا نيروي انساني به زحمت به دست نمي‌آيد.&lt;BR&gt;با اين وصف چند نكته را دوباره براي خودم مرور مي‌كنم:&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;نخست:&lt;/STRONG&gt; سلسله مراتب كاري در تحريريه هرچند مثل ادارات و نيروهاي نظامي نيست اما بايد به عنوان نخستين گام در نظر گرفته شود. هم از نظر سني و هم از نظر تجربي. البته مدير هم بايد بداند كه فرمانده نيست.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از نخست:&lt;/STRONG&gt;‌صراحت بسيار كمك حال است.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;ديگر:&lt;/STRONG&gt; ديگر اينكه هركس نظم را رعايت نكند از همراهي گروه محروم مي‌شود.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;از همه مهمتر:&lt;/STRONG&gt; واقعا ادب موضوع مهمي است. ادب مرد به ز دولت اوست. هرچه نيروي خوبي باشي ولي ادب نداشته باشي.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 11:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جاي خالي اصغررمضان‌پور در مطبوعات ايران و روزهايي سخت براي ما </title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز صبح وقتي مينا را به همشهري رساندم  بايد از ترافيك جردن مي‌گريختم چون از امروز خيابان وليعصر به سمت شمال يكطرفه است و تمام بار آن بر جردن فرود آمده كه همين‌طوري هم حسابي خفه‌كننده بود. به هر حال در گريز از اين ترافيك باز هم در اعماق نبردي با خودم فرو رفتم كه اين روزها سخت گرفتارش هستم. داشتم فكر مي‌كردم كه اي كاش كسي بود تا از او مي‌پرسيدم در چنين شرايطي چه تصميمي بايد گرفت. آخر سر كلاس‌هاي روزنامه‌نگاري كه اين مسائل نه تدريس مي‌شود و نه مطرح. اين مسائل را بايد به روش سنتي آموخت. استاد و شاگردي در تحريريه‌ها. بعد فكر كردم ديگر كسي از حرفه‌اي‌هاي مطبوعات باقي نمانده كه من بخواهم به سراغش بروم دراين‌باره از او بپرسم. داشتم به اين فكر مي‌كردم كه به ياد «اصغر رمضانپور» افتادم. راستش از رفتن او به خارج از كشور بسيار دلخور شده بودم. هميشه با مينا هم سر اين موضوع بحث مي‌كرديم و مينا مي‌گفت « او چاره‌اي جز رفتن نداشته و اينجا ديگر همه فرصت‌ها را از او ستانده بودند. چگونه بايد زندگي مي‌كرد؟»&lt;BR&gt;من اما مثل كودكي احساس ديگري داشتم. خيلي زود بود فرصت تجربه‌كردن با او را از دست بدهم. اندكي در «آينده نو» كه با غيرحرفه اي بودن «وصال»، هم روزنامه نابود شد هم فرصت همكاري با رمضانپور از دست رفت. بعد هم كه من «اشراق» را شروع كردم و رمضانپور سنگ تمام گذاشت. اما ديري نگذشت كه او رفت و ... .&lt;BR&gt;در تمام اين مدت بايد به صراحت بگويم از اينكه فرصت اندكي در كنارش بودم حسادت مي‌كردم و دلم مي‌سوخت. در اين دوران كوتاه تجربه‌ام در روزنامه‌نگاري مدتي را نزد «مهرداد خليلي» شاگردي كردم و تا آمدم در «آينده‌نو» و «اشراق» از رمضانپور بياموزم او رفته بود. داشتم به اين فكر مي‌كردم كه ديدم عجب روزهايي در تنهايي و بي‌كسي در مطبوعات دارد سپري مي‌شود. نیروهاي خوب مطبوعات يا رفته‌اند و يا گوشه‌نشين شده‌اند. فضايي براي كار حرفه‌اي نيست. روزنامه‌ها آن قدر در استرس برخوردها كه نظيرش را ديروز در مورد «اعتمادملي» شاهد بوديم هستند كه از فضاي حرفه‌اي و آموزه‌هايش به ويژه اخلاق حرفه‌اي باز مانده‌اند. آن قدر سايت و پايگاه اينترنتي راه افتاده و هر كسي از راه رسيده شده خبرنگار و دبير كه ديگر كسي آشنا را نمي‌بيني چه برسد به روزنامه‌نگاري با تجربه. روزنامه‌هاي بزرگ هم كه چنان به دست نااهلان و بي‌تجربگان و غيرحرفه‌اي‌ها افتاده كه انتظار بيهوده‌اي است اگر بخواهيم از آنها چشم‌انتظار باشيم.&lt;BR&gt;چنان اين تنهايي بر وجودم چيره شد كه ناخودآگاه در اتوبان مدرس زدم زير گريه. نمي‌دانم اين حكايت چه بود. درست در روزهايي كه اخبار بسيار تلخي از رفتار با بازداشت‌شدگان وقايع پس از 22 خرداد شنيده مي‌شود جايي براي اين غم من وجود ندارد. اما درست در همين روزها من نياز به كسي با تجربه‌تر از خودم دارم كه بگويد چه كار مي‌شود. چگونه بايد وضعيتي که در آن گرفتار شده‌ام را مديريت كرد. &lt;BR&gt;ايستادم و در كوران گذر خودروهاي بزرگراه مرور كردم كه براي چه به سراغ انتشار «اشراق » رفتم. فكر كردم دو هدف عمده داشته‌ام. يكي انتشار نشريه‌اي مستقل با افكار خود روزنامه‌نگاران و با مديريت خود آنها نه صاحبان قدرت و نه دلالان. ديگر اينكه نيروي انساني مطبوعات كه پس از دوم خرداد در عين كثرت از نظر كيفی به حداقل خود رسيده را به نوعي احيا كنيم. درهدف اول سخت شكست خورده‌ام و برايم يك بدهي سنگين باقي مانده است. در هدف دوم گويي در صفحه شطرنجي گرفتار شده‌ام كه فقط 3 يا 4 حركت ديگر مي‌توانم انجام دهم و همين 3 – 4 حركت مرا به شكست يا پيروزي مي‌رساند. حتي از تساوي هم خبري نخواهد بود. &lt;BR&gt;اين تنهايي هولناك روز به روز مرا در خود بيشتر فرو مي‌برد. فقط مي‌توانم باز هم همچون همه مراحل ديگر تجربه اشراق منتظر خدا بمانم. ولي از او گله‌مندم كه چرا اين همه تنها مانده‌ام. آيا مي‌توانم طاقت بياورم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 07:56:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من به شدت مي‌ترسم</title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين يادداشت را براي آنهايي مي‌نويسم كه احتمالا از واكنش من در قبال ايرنا دلخور شده‌اند و يا ... .&lt;BR&gt;اين روزها برايم روزهاي هراس شده است. روزهاي دلهره. روزهاي وحشت. اگر هر كسي اين را باور نكند مينا همسرم مي‌تواند تاييد كند. اصلا چه نيازي به شهادت دارد. خودم دارم مي‌گويم كه از ترس هر آن ممكن است اتفاقي برايم بيفتد. اين هراس و وحشت و دلهره از ترس دستگيري و رفتن‌ به ناكجاآبادهايي كه نامشان «كهريزك» و « پاسارگاد» و « شاپور» و ... نيست. اين هراس و وحشت از آن نيست كه داستان‌هاي رقت‌انگيزي كه اين روزها مردم براي هم از رفتار با زندانيان بازمي‌گويند را خود از نزديك تجربه كنم. بالاتر از سياهي رنگي نيست.&lt;BR&gt;هراسانم چون ديگر از اخلاق رمقي باقي نمانده است. من از رخت بربستن اخلاق در حرفه‌ام، خبرنگاري، هراسانم. من از اينكه حرفه‌اي‌ها مطبوعات را مديريت نمي‌كنند هراسانم. من از اينكه دعواهاي حرفه‌اي جايي براي خود و حل و فصل ندارند و از آن سوءاستفاده سياسي بشود هراسانم. من از آنكه افراد تصميم‌گيرنده از اصول حرفه‌اي دورند وحشت كرده‌ام.&lt;BR&gt;بله من از سرنوشت نزديك‌ترين همكارم به خود، هراسانم زيرا تصميم‌گيرندگان اصول حرفه‌اي را نمي‌دانند. و اصول حرفه‌اي آخرين سنگر اخلاق است.&lt;BR&gt;مي‌دانم كه من بنده‌اي از بندگان خدا از همه اشتباه‌كاران بيشتر مي‌توانم اشتباه كنم پس داعيه پاكي سرنداده‌ام.&lt;BR&gt;هراسانم كه ديگر در تحريريه‌ها آدم‌هاي حرفه‌اي پيدا نمي‌شود كه اگر تو اشتباه گوشت را بپيچند. نگرانم از اينكه ديگر كسي را ندارم كه به من بگويد اين جاي دعوا به تو خبرنگار ربطي پيدا نمي‌كند و حرمت نگه‌دارم. وحشت‌زده‌ام كه چنان با مطبوعات كرده‌اند كه ديگر هيچ كس رمق سربلندكردن در آن را ندارد و ديرنيست كه همه تحريريه‌ها از سربازاني پر شود كه فقط بله‌قربانگوي فرماندهان خويشند. ترسيده‌ام و اين ترس را نمي‌توانم پنهان كنم كه اگر همين اندك اصول حرفه‌اي هم جاي خود را به چيزهاي ديگري بدهد. حتما نبايد لباس سربازي پوشيد و گوش به فرمان بود. كافيست ديگر فكر نكنيم و هر دستوري رسيد اجرايش كنيم. اين با خبرنگاري هيچ همخواني ندارد.&lt;BR&gt;من حسابي ترسيده‌ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 06:52:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیمی سخت و پایان هفته اول از یازدهم</title>
<link>http://eshraghh.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نخستین هفته از 11 هفته مورد نظر برای کارم در روزنامه امتیاز سپری شد. مهمترین برنامه ای که داشتیم و تقریبا به اجرا درآمد گرامیداشتی برای تولد « امین تارخ» بود.اما هفته نخست هفته عجیبی بود. به هر حال تمام شد. اما پایانش برایم سخت تر از آغازش بود. دیروز به جرات می توانم بگویم که یکی از سخت ترین تصمیم های عمر کاری ام را گرفتم. همواره دوست نداشتم که چنین اتفاقی بیفتد ولی روز گذشته برای حفظ نظم و یا بهتر بگویم ایجاد نظم در روال کاری مجبور شدم به یک همکار خوب بگویم دیگر مطالبت را کار نمی کنم. گرچه این کار من از سوی همکاران قدیمی ام در امتیاز بازخوردهای منفی داشت اما باز هم برایم مهم این است توانستم بعد از مدتی تامل و امتحان کردن راه های مختلف راه آخر را برگزینم. خیلی سخت بود اما باید این تصمیم را می گرفتم.&lt;BR&gt;این هفته اما بسیار دلم می خواست از همه حوادث روزمره دور شوم. دلم می خواست به مسافرتی بروم که خیلی ها را نبینم و .... اما نشد. پایام بند شده بود دراین روزمرگی .&lt;BR&gt;بگذریم. این هفته برایم یادآوری کننده خاطرات تلخی از دوستی قدیمی بود. دوستی که که بسیار از او آموختم؛رامین گنجی زاده.&lt;BR&gt; به امید حق&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 22:30:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshraghh&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>eshraghh</dc:creator>
<guid>http://eshraghh.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
